نوشته های برچسب شده:تحسین

نوبت به اولیا که رسید آسمان تپید

نوشته شده توسط هادی, ۱۴ آذر ۱۳۸۸

پدر عزیزم در آخرین یادداشت وبلاگ‌شان – که پس از مدتی نسبتا طولانی از یادداشت قبلی منتشر شده است – از مشغولیت پسندیده اخیرشان نوشته‌ و این مشغولیت را علت ننوشتن در سندروم عنوان کرده‌اند. ضمن تبریک به ایشان و دیگر بانیان شریف کار مهمی که شرح‌اش را داده‌اند، عرض می‌کنم که حتی کاری چنین مهم دلیل محکمه‌پسندی (!) برای ننوشتن وبلاگ نیست. امیدوارم که از این پس شاهد انتشار منظم سندروم باشم. زمانه، زمانه‌‌ای تاریخی است و هنگام نوشتن، در آینده این نوشته‌ها کنار هم گذاشته و در مورد اهمیت‌شان قضاوت می‌شود.

اندر توصیف تفاوت

نوشته شده توسط هادی, ۱۰ آذر ۱۳۸۸

بارها از ضرب‌المثل‌ها صحبت کرده‌ام. این بار می‌خواهم از یک گوهر فراموش شدهء دیگر یاد کنم؛ می‌گوید: «آفتابه و ابریق یک کار می‌کند، اما وقت گرو گذاشتن تفاوت‌شان معلوم می‌شود».

لذت نبردید؟ من بار اولی که شنیدم، می‌خواستم دور اتاق صد دور بدوم؛ از شوق!

مردی که ایستاده

نوشته شده توسط هادی, ۱۴ آبان ۱۳۸۸

استیو جابز در سال ۲۰۰۴؛ مشخصات عکس در زیر آن درج شده است

استیو جابز توسط مجلهء فورچون به عنوان مدیر دهه انتخاب شد. به نظر من نام جابز به عنوان یکی از مهم‌ترین مدیران عصر جدید در تاریخ این رشته ثبت خواهد شد. پیش از این در مورد او نوشته‌ام و فعلا چیزی به آن اضافه نمی‌کنم. اگر علاقه‌مند به مدیریت، اپل یا عملکرد جابز هستید، مطالعهء مطلب فورچون را توصیه می‌کنم. همچنین مطالعهء نظر بعضی از اهل فن و تماشای عکس‌های کم‌تر دیده شدهء او، خالی از لطف نیست.

مترو؛ وجه المناقشه

نوشته شده توسط هادی, ۷ آبان ۱۳۸۸

به عنوان یک مسافر دائمی متروی تهران، بارها حسن مدیریت حاکم بر آن را تحسین کرده‌ام. به نظرم ساختن و گرداندن متروی شهری در ابعاد تهران یک کار شاق و طاقت‌فرسا است و کاستی‌های پنهان و پیدا مانع از تحسین بانیان و گردانندگان نمی‌شود. صرف تمیز و امن نگه‌داشتن این مجموعهء عظیم کاری است سترگ. استخراج هر وجب خاک از اعماق زمین و ساخت سازه‌های عظیم به زبان آسان می‌آید و این فقط یکی از مشتقات است. متروی تهران در فرهنگ‌سازی مسافرت شهری نیز موفق بوده و توانسته آداب مناسب استفاده از این وسیله را کمابیش جا بیندازد.

این اواخر متوجه شده‌ام که نظم معمول در حرکت قطارها گاه به هم می‌خورد و سر و وضع بعضی از ایستگاه‌ها نشان از کمبود بودجه چشمگیر این مجموعه دارد. تا جایی که اخیرا یک خبرگزاری دولتی از زبان یکی از اعضای شورای شهر نیز رسما به این نکته اشاره کرد. می‌گویند که بودجه متروی تهران مدت‌ها ناکافی بوده، اما در ماه مهر اعلام شد که بودجهء کلانی به آن اختصاص خواهد یافت. ظاهرا کش‌مکش‌ها همچنان ادامه دارد، این طور که می‌گویند مناسبات سیاسی در کار است. من نمی‌دانم که ورود سیاسی‌کاری به مناسبات چنین عنصری که در زندگی شهری تقریبا به اندازهء نان شب واجب است، چه‌قدر عاقلانه، اخلاقی و دوراندیشانه محسوب می‌شود.

دیدنی‌ها-۶

نوشته شده توسط هادی, ۲۸ مهر ۱۳۸۸

سوپر ماوس؛ عکس از اپل

اپل امروز چند محصول جدید عرضه کرده است: آی‌مک جدید، مک‌بوک جدید، مک‌ مینی جدید، و مجیک ماوس. همهء این محصولات قابلیت‌های چشمگیری دارند، در این میان مجیک ماوس برای من از همه جذاب‌تر و جالب‌تر بود. سطح بیرونی این ماوس سنسور بزرگی است که انواع مختلفی از حرکت‌های انگشت کاربر را شناسایی می‌کند؛ برای همین است که اثری از دکمه و چرخ روی آن نمی‌بینید.

گروه طراحی اپل یک شگفتی دیگر آفریده است. با عرضهء این ماوس یک روزه تمامی ماوس‌های دیگر متعلق به موزه به نظر می‌آیند.

از این سری

ما تو این شهر قشنگ…

نوشته شده توسط هادی, ۲۵ مهر ۱۳۸۸

بازیگران شهر قصه؛ حقوق عکس متعلق به صاحبان آن

فیل: نوکرتم، چاکرتم

تو یک کلوم فقط بگو
یه آدم فلک‌زده
یک بخت‌برگشته‌ای که سجل بخواد، بایس چه کاری بکنه؟
راس راسی تکلیفش چیه؟

خرس: وااالا آقا کار شما این‌جوریا حل نمی‌شه
این جور چیزا تمبر می‌خواد؛ مهر می‌خواد؛ امضاء می‌خواد؛ کاغذ می‌خواد؛ مداد می‌خواد؛ قلم می‌خواد؛ دوات می‌خواد؛ آخوند می‌خواد؛ ملا می‌خواد؛ سفارش از بالا می‌خواد؛ تعارف و سلام می‌خواد؛ آدم خوش کلام می‌خواد؛ پول می‌خواد؛ مقام می‌خواد.

تمبر پیش ذی‌حسابه.
مهرمون‌ام خرابه!
امضاء پیش رییسه
رییس پیش مداده
مداد پیش دواته
دوات توی اتاقه
اتاق درش کلیده
خلاصه…
چطوری بگم فلونی؟ (خنده)
خودت باید بدونی!

(هنگامی که فیل از ترس عاقبت به ادارهء ثبت رفته تا شناسنامه بگیرد و از بدبخت و بی‌چاره‌شدن خود پیشگیری کند)

مرحوم بیژن مفید شهر قصه را چهل و دو سال پیش نوشت و اجرا کرد. این نمایشنامه به سرعت نزد عام و خاص و بزرگ و کوچک مشهور شد، آن‌هایی که نمایش را ندیده بودند بارها از طریق نوار کاست به آن گوش دادند، تاجایی که بیش‌تر شنوندگان، قطعات بلندی از آن را حفظ شدند. به نظر من آثاری مثل شهر قصه و یا رمان دایی جان ناپلئون ایرج پزشک‌زاد که ارزش‌های ذاتی و اهمیت تاریخی را با هم آمیخته‌اند و بین عامهء مخاطبان محبوبیت بزرگی کسب کرده‌اند، آثار ملی هستند. تردید ندارم که اکثریت قریب به اتفاق خوانندگان دایم این‌جا با شهر قصه آشنا هستند، با این‌حال توصیه می‌کنم اگر چند وقتی است که از آن دور افتاده‌اید، یک بار دیگر گوش کنیدش.

انتخاب در دوراهی

نوشته شده توسط هادی, ۲۳ مهر ۱۳۸۸

قبلا از فیلم رایحهء یک زن نوشته‌ام. این بار دوست دارم که در کنار هم سکانسی از فیلم را بازبینی کنیم، پس جسارت می‌کنم و ترجمه‌ء آزادی از متن آن را می‌آورم. متن به قدری قوی است  که حتی در ترجمه‌ای ریقو هم وجودش را نشان دهد.

برای این که مقدمه‌ای داشته باشید: چند دانش‌آموز نخالهء مدرسه برد روی خودروی آقای ترسک رنگ می‌ریزند. ترسک متظاهر که علاقهء خاصی به خودرو دارد، می‌خواهد به هر قیمتی خطاکاران را پیدا کند و چارلی و جرج را برای لو دادن خطاکارها، تحت فشار می‌گذارد. چارلی با سرهنگ بازنشسته نابینا، کلنل اسلید، آشنا می‌شود و اسلید تصمیم می‌گیرد که در جلسهء بزرگ دادگاه مانندی که ترسک برای اتمام حجت برپا کرده، شرکت کند (اشاراتی که سرهنگ اسلید به رهبری و ارزش‌هایی مدرسه برد می‌کند، به صحبت‌های مقدماتی پرطمتراق ترسک اشاره دارد).

آل پاچینو در صحنه می‌درخشد؛ حقوق عکس متعلق به صاحبان آن

ترسک: آقای سیمز شما با دغل مانع از کشف حقیقت می‌شوید… و یک دروغ‌گو هستید. به کمیتهء انظباطی پیشنهاد اخراج شما را می‌کنم.

اسلید: اما یک خبرچین نیست!

ترسک: معذرت می‌خواهم؟

اسلید: فکر نمی‌کنم عذرتان را قبول کنم.

ترسک: آقای اسلید!

اسلید: این حرف‌ها یک مشت مزخرفه.

ترسک: آقای اسلید مواظب حرف‌زدن‌تان باشید. شما در مدرسهء برد هستید، نه سربازخانه. آقای سیمز من یک فرصت دیگر برای صحبت به شما می‌دهم.

اسلید: آقای سیمز این فرصت را نمی‌خواهد. مایل نیست لقب «دانش‌آموز لایق برد» رو قبول کند. این چرندیات دیگر چیست؟
توصیهء شما چیست؟ «بچه‌ها از همکلاسی‌هاتون خبر بیارین، تا از تله فرار کنین». بله آقایان؛ وقتی گند چیزی در می‌آید بعضی آدم‌ها فرار می‌کنند و بعضی می‌ایستند. چارلی در برابر آتش ایستاده و جرج پشت سر بابای گردن کلفت‌اش قایم شده. شما چه کار می‌کنید؟ می‌خواهید به جرج جایزه بدهید و چارلی را نابود کنید.

ترسک: حرف‌هاتان تمام شد آقای اسلید؟

اسلید: نخیر. دهانم تازه گرم شده. نمی‌دانم کی‌ها تو این مدرسه بودند؛ ویلیام هوارد تاف، ویلیام جنینگ بریانت، ویلیام تل… یا هرکسی. منش آن‌ها دیگر مرده، اگر منشی داشتند. تمام شد و رفت. شما این جا یک لانهء موش ساخته‌اید. دم و دستگاهی برای خبرچین‌های جاه طلب. اگر فکر می‌کنید که این موش‌ها را برای نبرد با زندگی آماده می‌شوند، بهتره تجدیدنظر کنید. چون به نظرم شما روح ارزش‌هایی که مدعی‌اش هستید را نابود می‌کنید. چه افتضاحی. این چه نمایشی است که امروز راه‌انداخته‌اید؟ من آمده‌ام که بگویم روح این پسر پاک است و اهل بده و بستان نیست. می‌دانید چطور فهمیدم؟ کسی در این جا، کسی که من اسمش را نمی‌برم، خواست با او معامله کند. و چارلی تنها کسی بود که زیر بار معامله نرفت.

ترسک: آقا شما خارج از قاعده هستین.

اسلید: بهتون نشان می‌دم خارج از قاعده چیست، شما حتی نمی‌دانید خارج از قاعده چیست آقای ترسک. بهتون نشان می‌دهم…، اما من دیگر خیلی پیر شده‌ام و خیلی خسته‌ام و خیلی کورم. اگر مثل پنج سال پیش بودم، این جا را به آتش می‌کشیدم. خارج از قاعده؟ فکر کردی با چه کسی صحبت می‌کنی؟ من چیزها دیده‌ام، می‌دانی؟ زمانی بود که می‌توانستم ببینم؛ و دیدم. پسرانی مثل این‌ها، جوان‌تر از این‌ها، دست‌هاشان قطع، پاهاشان کنده شده. ولی هیچ چیز مثل منظرهء جراحی روح نیست. برای روح عضو مصنوعی وجود ندارد. فکر کردد که این سرباز پیاده با جبروت را دمغ به خونه‌ش تو شهر اورگون می‌فرستین. ولی من می‌گم که شما روحش رو شکنجه می‌دهید.
چرا این کار را می‌کنید؟ چون که او «برد»ی نیست. بردی‌ها شما به این پسر آسیب می‌زنید و می‌شین یک بردی نخاله، همه‌تون. در ضمن هری، جیمی و ترنت (شاگردان نخاله) هر کجا که هستید دهن شماهم سرویس!

ترسک: بنشینید آقای اسلید.

اسلید: حرفم تمام نشده. وقتی به این‌جا آمدم، حرف‌هاتان رو شنیدم: «گهوارهء رهبری». خب وقتی پایه بشکند، گهواره سرنگون می‌شود؛ و در این‌جا گهواره سرنگون شد. سقوط کرد. «پرورش‌دهندگان مردان»، «خالقان رهبران»، مراقب باشید که چه طور رهبرانی تولید می‌کنید.
من نمی‌دانم که سکوت چارلی درست است یا غلط. من نه هیات منصفه هستم و نه قاضی. ولی به شما می‌گویم که او کسی را نفروخت که آینده‌اش را بخرد و به این می‌گویند استحکام. به این می‌گویند جرات. و این‌ها صفاتی هستن که رهبرها باید داشته باشند.
من در زندگی‌ام با دوراهی‌های زیادی روبه رو شده‌ام، و همیشه می‌دانستم که راه درست کدام است. بدون استثناء می‌دانستم. ولی هیچ‌وقت راه درست را نرفتم. می‌دانید چرا؟ چون لامصب سخت بود. چارلی الان به دوراهی رسیده و راهی رو انتخاب کرده که درسته. راه اصولی. راهی که شخصیت‌سازه. اعضای کمیته، بگذارید او به راهش ادامه بده. شما آینده‌ء او را در دست‌هایتان دارید، آیندهء اون آیندهء با ارزشی است. باور کنید. پس نابودش نکنید، ازش محافظت کنید. ازش حمایت کنید. بهتون قول می‌دهم که روزی به این کارتان افتخار می‌کنید.

به قلم بو گلدمن

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License