نوشته های برچسب شده:تحسین

ما تو این شهر قشنگ…

نوشته شده توسط , ۲۵ مهر ۱۳۸۸

بازیگران شهر قصه؛ حقوق عکس متعلق به صاحبان آن

فیل: نوکرتم، چاکرتم

تو یک کلوم فقط بگو
یه آدم فلک‌زده
یک بخت‌برگشته‌ای که سجل بخواد، بایس چه کاری بکنه؟
راس راسی تکلیفش چیه؟

خرس: وااالا آقا کار شما این‌جوریا حل نمی‌شه
این جور چیزا تمبر می‌خواد؛ مهر می‌خواد؛ امضاء می‌خواد؛ کاغذ می‌خواد؛ مداد می‌خواد؛ قلم می‌خواد؛ دوات می‌خواد؛ آخوند می‌خواد؛ ملا می‌خواد؛ سفارش از بالا می‌خواد؛ تعارف و سلام می‌خواد؛ آدم خوش کلام می‌خواد؛ پول می‌خواد؛ مقام می‌خواد.

تمبر پیش ذی‌حسابه.
مهرمون‌ام خرابه!
امضاء پیش رییسه
رییس پیش مداده
مداد پیش دواته
دوات توی اتاقه
اتاق درش کلیده
خلاصه…
چطوری بگم فلونی؟ (خنده)
خودت باید بدونی!

(هنگامی که فیل از ترس عاقبت به ادارهء ثبت رفته تا شناسنامه بگیرد و از بدبخت و بی‌چاره‌شدن خود پیشگیری کند)

مرحوم بیژن مفید شهر قصه را چهل و دو سال پیش نوشت و اجرا کرد. این نمایشنامه به سرعت نزد عام و خاص و بزرگ و کوچک مشهور شد، آن‌هایی که نمایش را ندیده بودند بارها از طریق نوار کاست به آن گوش دادند، تاجایی که بیش‌تر شنوندگان، قطعات بلندی از آن را حفظ شدند. به نظر من آثاری مثل شهر قصه و یا رمان دایی جان ناپلئون ایرج پزشک‌زاد که ارزش‌های ذاتی و اهمیت تاریخی را با هم آمیخته‌اند و بین عامهء مخاطبان محبوبیت بزرگی کسب کرده‌اند، آثار ملی هستند. تردید ندارم که اکثریت قریب به اتفاق خوانندگان دایم این‌جا با شهر قصه آشنا هستند، با این‌حال توصیه می‌کنم اگر چند وقتی است که از آن دور افتاده‌اید، یک بار دیگر گوش کنیدش.

انتخاب در دوراهی

نوشته شده توسط , ۲۳ مهر ۱۳۸۸

قبلا از فیلم رایحهء یک زن نوشته‌ام. این بار دوست دارم که در کنار هم سکانسی از فیلم را بازبینی کنیم، پس جسارت می‌کنم و ترجمه‌ء آزادی از متن آن را می‌آورم. متن به قدری قوی است  که حتی در ترجمه‌ای ریقو هم وجودش را نشان دهد.

برای این که مقدمه‌ای داشته باشید: چند دانش‌آموز نخالهء مدرسه برد روی خودروی آقای ترسک رنگ می‌ریزند. ترسک متظاهر که علاقهء خاصی به خودرو دارد، می‌خواهد به هر قیمتی خطاکاران را پیدا کند و چارلی و جرج را برای لو دادن خطاکارها، تحت فشار می‌گذارد. چارلی با سرهنگ بازنشسته نابینا، کلنل اسلید، آشنا می‌شود و اسلید تصمیم می‌گیرد که در جلسهء بزرگ دادگاه مانندی که ترسک برای اتمام حجت برپا کرده، شرکت کند (اشاراتی که سرهنگ اسلید به رهبری و ارزش‌هایی مدرسه برد می‌کند، به صحبت‌های مقدماتی پرطمتراق ترسک اشاره دارد).

آل پاچینو در صحنه می‌درخشد؛ حقوق عکس متعلق به صاحبان آن

ترسک: آقای سیمز شما با دغل مانع از کشف حقیقت می‌شوید… و یک دروغ‌گو هستید. به کمیتهء انظباطی پیشنهاد اخراج شما را می‌کنم.

اسلید: اما یک خبرچین نیست!

ترسک: معذرت می‌خواهم؟

اسلید: فکر نمی‌کنم عذرتان را قبول کنم.

ترسک: آقای اسلید!

اسلید: این حرف‌ها یک مشت مزخرفه.

ترسک: آقای اسلید مواظب حرف‌زدن‌تان باشید. شما در مدرسهء برد هستید، نه سربازخانه. آقای سیمز من یک فرصت دیگر برای صحبت به شما می‌دهم.

اسلید: آقای سیمز این فرصت را نمی‌خواهد. مایل نیست لقب «دانش‌آموز لایق برد» رو قبول کند. این چرندیات دیگر چیست؟
توصیهء شما چیست؟ «بچه‌ها از همکلاسی‌هاتون خبر بیارین، تا از تله فرار کنین». بله آقایان؛ وقتی گند چیزی در می‌آید بعضی آدم‌ها فرار می‌کنند و بعضی می‌ایستند. چارلی در برابر آتش ایستاده و جرج پشت سر بابای گردن کلفت‌اش قایم شده. شما چه کار می‌کنید؟ می‌خواهید به جرج جایزه بدهید و چارلی را نابود کنید.

ترسک: حرف‌هاتان تمام شد آقای اسلید؟

اسلید: نخیر. دهانم تازه گرم شده. نمی‌دانم کی‌ها تو این مدرسه بودند؛ ویلیام هوارد تاف، ویلیام جنینگ بریانت، ویلیام تل… یا هرکسی. منش آن‌ها دیگر مرده، اگر منشی داشتند. تمام شد و رفت. شما این جا یک لانهء موش ساخته‌اید. دم و دستگاهی برای خبرچین‌های جاه طلب. اگر فکر می‌کنید که این موش‌ها را برای نبرد با زندگی آماده می‌شوند، بهتره تجدیدنظر کنید. چون به نظرم شما روح ارزش‌هایی که مدعی‌اش هستید را نابود می‌کنید. چه افتضاحی. این چه نمایشی است که امروز راه‌انداخته‌اید؟ من آمده‌ام که بگویم روح این پسر پاک است و اهل بده و بستان نیست. می‌دانید چطور فهمیدم؟ کسی در این جا، کسی که من اسمش را نمی‌برم، خواست با او معامله کند. و چارلی تنها کسی بود که زیر بار معامله نرفت.

ترسک: آقا شما خارج از قاعده هستین.

اسلید: بهتون نشان می‌دم خارج از قاعده چیست، شما حتی نمی‌دانید خارج از قاعده چیست آقای ترسک. بهتون نشان می‌دهم…، اما من دیگر خیلی پیر شده‌ام و خیلی خسته‌ام و خیلی کورم. اگر مثل پنج سال پیش بودم، این جا را به آتش می‌کشیدم. خارج از قاعده؟ فکر کردی با چه کسی صحبت می‌کنی؟ من چیزها دیده‌ام، می‌دانی؟ زمانی بود که می‌توانستم ببینم؛ و دیدم. پسرانی مثل این‌ها، جوان‌تر از این‌ها، دست‌هاشان قطع، پاهاشان کنده شده. ولی هیچ چیز مثل منظرهء جراحی روح نیست. برای روح عضو مصنوعی وجود ندارد. فکر کردد که این سرباز پیاده با جبروت را دمغ به خونه‌ش تو شهر اورگون می‌فرستین. ولی من می‌گم که شما روحش رو شکنجه می‌دهید.
چرا این کار را می‌کنید؟ چون که او «برد»ی نیست. بردی‌ها شما به این پسر آسیب می‌زنید و می‌شین یک بردی نخاله، همه‌تون. در ضمن هری، جیمی و ترنت (شاگردان نخاله) هر کجا که هستید دهن شماهم سرویس!

ترسک: بنشینید آقای اسلید.

اسلید: حرفم تمام نشده. وقتی به این‌جا آمدم، حرف‌هاتان رو شنیدم: «گهوارهء رهبری». خب وقتی پایه بشکند، گهواره سرنگون می‌شود؛ و در این‌جا گهواره سرنگون شد. سقوط کرد. «پرورش‌دهندگان مردان»، «خالقان رهبران»، مراقب باشید که چه طور رهبرانی تولید می‌کنید.
من نمی‌دانم که سکوت چارلی درست است یا غلط. من نه هیات منصفه هستم و نه قاضی. ولی به شما می‌گویم که او کسی را نفروخت که آینده‌اش را بخرد و به این می‌گویند استحکام. به این می‌گویند جرات. و این‌ها صفاتی هستن که رهبرها باید داشته باشند.
من در زندگی‌ام با دوراهی‌های زیادی روبه رو شده‌ام، و همیشه می‌دانستم که راه درست کدام است. بدون استثناء می‌دانستم. ولی هیچ‌وقت راه درست را نرفتم. می‌دانید چرا؟ چون لامصب سخت بود. چارلی الان به دوراهی رسیده و راهی رو انتخاب کرده که درسته. راه اصولی. راهی که شخصیت‌سازه. اعضای کمیته، بگذارید او به راهش ادامه بده. شما آینده‌ء او را در دست‌هایتان دارید، آیندهء اون آیندهء با ارزشی است. باور کنید. پس نابودش نکنید، ازش محافظت کنید. ازش حمایت کنید. بهتون قول می‌دهم که روزی به این کارتان افتخار می‌کنید.

به قلم بو گلدمن

سبکی دیده‌نشدن

نوشته شده توسط , ۲۹ شهریور ۱۳۸۸

دیلان؛ عکس از وب

حدود دو ماه قبل یکی از اهالی محله‌ای فقیرنشین در نیوجرسی با پلیس تماس گرفته و با وحشت گفته است: «یه پیرمرد با قیافه عجیب داره دور و بر یک خونه برای اجاره پرسه می‌زنه!». دو پلیس جوان به محل اعزام می‌شوند که ببینید این پیرمرد مشکوک آبی‌پوش که مثل موش آبکشیده خیس شده بوده، کیست و انگیزه‌اش از سرک کشیدن چیست. «اسم‌ام باب دیلانه»، ظاهرا افسرهای پلیس او را به‌جا نمی‌آورند: «کارت شناسایی همراهتون هست؟». پیرمرد ناشناس پاسخ می‌دهد که مدارک شناسایی همراه ندارد. در پاسخ تحقیقات شفاهی پلیس به سادگی می‌گوید که در شهر برنامه اجرای موسیقی دارد.

پلیس‌های جوان او را سوار می‌کنند و به محلی می‌برند که ادعا می‌کرده باقی اعضای گروه هم حضور دارند، اعضای گروه از دیلان استقبال می‌کنند. پلیس رفتار او را طی این مدت عالی توصیف می‌کند.

مدتی بود خبرش داشتم، گفتم برای آن‌هایی که نشنیده‌اند تعریف کنم.

دیدنی‌ها-۵

نوشته شده توسط , ۱۹ شهریور ۱۳۸۸

لایکای ام۹؛ عکس از لایکا

لایکا جدیدترین عضو خانوادهء افسانه‌ای ام را معرفی کرد. ام۹ اولین رنج‌فایندر دیجیتال با اندازهء سنسور کامل (معادل فیلم ۳۵میلی‌متری) است؛ در واقع کوچک‌ترین دوربین با سنسوری در این اندازه - ساخت آلمان، دست‌ساز با کیفیت لایکا، سازگار با لنزهای نامدار سری ام و قیمتی هفت هزار دلاری.

چقدر زیباست هنگامی که انسان با طراحی و ساخت بخشی از خود را تکثیر و رویین‌تن می‌کند. البته درک زیبایی و اهمیت این امر مقداری قریحه و شعور می‌خواهد.

از این سری و دربارهء اس۲

به عنوان بزرگ خانواده

نوشته شده توسط , ۱۶ شهریور ۱۳۸۸

بعد از اعدام برادر بزرگم علی باکری، خانواده برای او مجلس ختم گرفت. مراسم هفتم و چهلم را هم دایی‌هایمان در تهران گرفتند. چند ماه بعد از اعدام برادرم، من در آموزش و پرورش استخدام رسمی شدم؛ خواهر کوچک‌ترم در رأس مدیریت آموزشگاه عالی آموزش و پرورش استخدام شد؛ برادرم مهدی در کنکور دانشگاه پذیرفته شد و نظام شاهنشاهی هیچ گونه مزاحمتی برای ما ایجاد نکرد.

زهرا باکری – به نقل از این‌جا

چنانچه لازم باشد*

نوشته شده توسط , ۲۵ مرداد ۱۳۸۸

می‌دانید آقای کروبی؟ از این‌که به جناب‌عالی رای دادم اصلا ناراحت نیستم.

* عنوان از این مطلب استخراج شده است.

دیدنی‌ها-۴

نوشته شده توسط , ۸ مرداد ۱۳۸۸

پیت باس؛ عکس از اوکلی

اوکلی پیت باس. بدنه از فلز تیتانیوم سبک. مدت زمان طراحی: شش سال.

از کتاب مرگ غم انگیز پسر صدفیِ؛ حقوق متعلق به صاحبان اثر.

از آثار اولیهء تیم برتن که قرار است در نیویورک به نمایش گذاشته شود.

از این سری

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License