آنهایی که به سریال تلویزیونی گمشده علاقهمند هستند، شاید این صحنه را به خاطر داشته باشند:
در قسمتی از آن نماد شر کسی را در چاه افکنده و دیگری را مامور به قتل او میکند. زمانی که مامور به سراغ قربانی میرود، او از داخل چاه میپرسد: «برای کشتن من چه وعدهای به تو داده است؟». مامور به قتل میگوید که او با این کار به وصال زن مورد علاقهاش خواهد رسید. در چاه افتاده سوال تکاندهندهای از او میکند: «بعد که به آن زن رسیدی، میگویی برای رسیدن به او چه کردهای؟».
این پرسشی اساسی است که به نظرم ما همیشه باید از خود بکنیم: «برای رسیدن به اهدافمان میخواهیم چه قیمتی بپردازیم؟».

کسی از گربههای ایرانی خبر نداره یک اثر هنری است در ستایش از هنر و در ضمن قسمتی از چهرهء زندگی ایرانی معاصر را با چیرهدستی نشان میدهد. چیزی که موجب میشود مخاطب نگاه جدیدی نسبت به یک موضوع پیدا کند و این یکی از بهترین کارهایی است که یک اثر هنری میتواند انجام دهد. بهترین فیلمهایی که دیدهام، شانههای بیننده اهل شعور را میگیرند و تکانتکاناش میدهند؛ گربههای ایرانی با قوت چنین کاری با تماشاگرش میکند. پیداست که آفرینندگان آن با زحمت و مشقت سعی کردهاند بخشی از تعهدی را که نسبت به بعضی از چیزها در خود احساس میکردهاند، بازنمایند.
من کاری ندارم که این اثرمجموعه ویدیو کلیپ است یا مستند یا شاخصههای فلان نظریه را برای فیلمسینمایی بودن دارد یا نه. این یک کار به غایت دیدنی و شنیدنی است که من فیلم میدانمش، یکی از بهترین فیلمهای ایرانی که تماشا کردهام. گربههای ایرانی موزیکالی شریف، نجیب و قدرتمند است که قصهء اصلیاش زنده به گور کردن روحهای مستعد است.
با فروتنی ممنونم از هنرمندانی که کارشان الهامبخش گربههای ایرانی بوده است.
* عنوان یادداشت برگرفته از متن یکی از آهنگهایی است که در فیلم پخش میشود.

هر گوشه از این عکس برای من قصهای میگوید؛ قصههایی که فقط اشخاصی با تجربههای مشترک در مییابند.

نازارین بونوئل را تماشا کردم. از آن دسته آثار کلاسیکی که روی هم انبارشان کردم، میدانستم که این یکی جایگاه خاصی برایم دارد. قصه را میدانستم: مصائب مرد خدایی که میخواهد خوب باشد؛ به زعم اکثر ناظران به شکل سادهلوحانهای. چند تن از اطرافیان نگونبخت او همراه و مریدش میشوند…
داستان دشواری راه خیر و ماجرای آدمهایی که در راه خیر از پا در میآیند طنین هولناکی دارد. میدانم که بونوئل باز هم به این موضوع پرداخته است (مثلا در ویریدیانا که هنوز بخت و جسارت تماشایش را نیافتهام). نازارین البته اثری مهم و کلاسیک در تاریخ سینماست و قطعا ارزش تماشای دقیق دارد، اما من بین آثار اینچنینی هنوز داگویل را ترجیح میدهم.
واقعا نمیدونم چی باید بگم. به بزرگترین نبرد زندگی حرفهای ما سه دقیقه مونده، همه چیز به امروز ختم شده. چه بخوایم به عنوان یک تیم بهتر بشیم، یا خورد بشیم. قدم به قدم، بازی به بازی، تا زمانی که کار تموم بشه.
آقایون باور کنید که ما تو جهنم هستیم، میشه اینجا بمونیم، و پدرمون دربیاد، یا میتونیم برای هدفمون بجنگیم و به روشنایی برگردیم. میتونیم از جهنم بیرون بیاییم، قدم به قدم.
از دست من برای شما کاری برنمیآد. من دیگه پیر شدم. به اطراف نگاه میکنم و این قیافههای جوون رو میبینم، فکر میکنم… یعنی میخوام بگم که من هر اشتباهی که یک مرد میانسال میتونه مرتکب بشه رو مرتکب شدهام. من… پولهامو به باد دادم، باور کنین یا نکنین. کسایی که دوسم داشتن رو ول کردم. و این اواخر حتی نمیتونم قیافهء خودمو تحمل کنم.
میدونین؟ وقتی پیر میشین، چیزا یکییکی ازتون گرفته میشه، این، این بخشی از زندگیه. ولی فقط وقتی متوجهش میشین که در حال از دستدادن هستین. متوجه میشین که زندگی بازی لحظههاس، مثل فوتبال. چون در هر دو بازی – زندگی یا فوتبال – اجازهء خطا خیلی کمه. منظورم اینه که یک لحظه دیر یا زود باعث میشه که موقعیت رو از دست بدین. نیمثانیه زودتر یا دیرتر باعث میشه که توپ رو از دست بدین. لحظاتی که بهش نیاز داریم در اطرافمون هستن، در هر لحظه بازی. در هر دقیقه در هر ثانیه.
در این تیم ما برای این لحظه میجنگیم. در این تیم ما خودمون و دیگران رو برای این لحظه جر میدیم.
ما با چنگ و دندون برای این لحظه میجنگیم. چون میدونیم وقتی این لحظهها رو روی هم بگذاریم، لامصب یک فرق اساسی به وجود میاد، فرق بین بردن و باختن، فرق بین مردن و موندن.
میخوام بهتون بگم در هر جنگی، کسانی هستن که جونشون رو کف دستشون گرفتن که اون لحظه رو به چنگ بیارن؛ و من میدونم اگر زندهام به خاطر اینه که میخوام به خاطر این لحظه بجنگم. چون این معنی زندگیکردنه.
من نمیتونم کاری بکنم، باید به چشمای کسی که کنارتونه نگاه کنین. به نظرم کسی رو میبینین که با شما اون به لحظهای که گفتم میرسین. کسی رو میبینین که برای این تیم خودش رو قربانی میکنه، چون میدونه زمانی که وقتش برسه، شما هم این کارو برای اون میکنین.
آقایون این یک تیمه، میتونیم به عنوان یک تیم بهتر شیم یا به عنوان یک آدم مستقل بمیریم. بچهها این فوتباله. و همهء این چیزیه که هست.
حالا میخواین چی کار کنین؟
بخشی از فیلمنامهء Any Given Sunday نوشتهء دانیل پاین و جان لوگان – اصل سکانس در یوتیوب
(ترجمهء آزاد – با تشکر از غزاله)
***
در آستانهء سال جدید چیزهایی بهتر از متن بالا به عقلم نمیرسد. سال خوبی برایتان آرزو میکنم، با یادآوری این که زمانهای خوب ساخته میشود، اتفاق نمیافتد.
میکی: و طبیعت از اون چیزی که ما فکر میکنیم باهوشتره. کمکم ما دوستامون رو از دست میدیم، همه چیزو از دست میدیم. از دست میدیم و از دست میدیم تا زمانی که بگیم: «من چرا زندهام؟ دیگه انگیزهای برای ادامه دادن ندارم». ولی با تو پسر، من انگیزه برای ادامهدادن دارم. زنده میمونم تا ببینم تو کارت خوب شده.
به نقل از راکی ۵ (این هم برای کسانی که به یوتیوب دسترسی دارند)
شیرشاه والت دیزنی را دیدهاید؟ برادر نالایق و لش پادشاه در این وهم است که با به دنیا آمدن شاهزاده حق مسلم سلطانی او به باد رفته است، و موضعگیریها آغاز میشود. او برای کشتن برادر با شغالها ائتلاف میکند، این قیمتی است که برای سلطنت نامشروع باید داد. قصه روایتی از هملت شکسپر است. گرچه کشتن برادر به طمع جایگاهاش چیزی است که در تاریخ زیاد دیدهایم.
خلاصه میخواستم بگویم که در چند ماه اخیر آهنگ «آماده باشید» – که برای شیرشاه ساخته شده است – را زیاد گوش میدهم. یادتان هست از متن نوشته شده برای این آهنگ؟
I know that your powers of retention
Are as wet as a warthog’s backside
But thick as you are, pay attention
My words are a matter of pride
It’s clear from your vacant expressions
The lights are not all on upstairs
But we’re talking kings and successions
Even you can’t be caught unawares
So prepare for a chance of a lifetime
Be prepared for sensational news
A shining new era
Is tiptoeing nearer…