نوشته های برچسب شده:عبرت

الهام

نوشته شده توسط هادی, ۲۷ فروردین ۱۳۸۹

می‌دانستید که ورزشکار با ورزش‌کردن به ماهیچه‌هایش آسیب ملایمی می‌زند، و ماهیچه‌ها حین بازسازی این آسیب محکم‌تر، قوی‌تر و مقاوم‌تر می‌شود؟

سقوط با تصور صعود

نوشته شده توسط هادی, ۲۶ فروردین ۱۳۸۹

به چیزها نگاه معصومانه‌ای دارد، و به نظر آدمی نیست که در حق دیگران بد کند. از حرکات جلف کسی مشمئز شده بود و من هم نظر بهتری از او نداشتم، چون گمان می‌کرد که ممکن است شناخت بیش‌تری داشته‌ باشم، پرسید که «چطوری فلان شخص این‌طور شد که الان هست؟». پاسخ دادم: «گرچه من این چهرهء او را نمی‌شناختم، اما الان که مشاهدات گذشته‌ام را مرور می‌کنم، می‌بینم که زمینهء بروز این حالات و رفتار در او مساعد بود. خبطی که کرد این بود که تفاوت بین دهان‌کجی و لجبازی خانوادگی و غیر آن را تشخیص نداد و بدبختانه بعد از اعتراض‌هایی که هر گام‌اش برانگیخت،‌ آش را شور‌تر کرد. در زندانی که ساخته ملاقات‌کننده کمی دارد و سطح‌اش هم در حدی نیست که درکی هر چند اندک از جهان کنونی داشته باشد، بی‌سوادی با خودبزرگ‌بینی آمیخته شد و عقده‌های جدی نیز چون بنزین بر این هیزم خشک مشتعل اثر کرد».

حالا بکنیمش ۵۰۰۰۰۰۰۰۰۰

نوشته شده توسط هادی, ۲۴ فروردین ۱۳۸۹

در راستای پیشنهاد گهربار اخیر مبنی بر لزوم مهاجرت پنج میلیون نفر از شهر تهران، این‌جانب با تاثیر و تاثر از این نظر صائب پیشنهاد می‌کنم که پنج میلیارد نفر از کرهء زمین نقل مکان کنند. زیرا خرابی بسیار است و منابع شناخته شدهء این سیاره تناسبی با این تعداد جمعیت ندارد.

از چهل و هشت قرن پیش

نوشته شده توسط هادی, ۲۴ اسفند ۱۳۸۸

لوحه‌ای باقی مانده از آسورد، حدود سال ۲۸۰۰ پیش از میلاد، کشف شده که در آن آمده: «زمین ما در روزهای اخیر در شرف نابودی است. نشانه‌هایی وجود دارد مبنی بر این‌که دنیا به سرعت به پایانش نزدیک می‌شود. رشوه‌خواری و فساد در همه جا رواج دارد.» بیش از ۲۰۰۰ سال بعد، سقراط شکایت می‌کند که: «کودکان حالا به ظالمانی بدل شده‌اند… آن‌ها دیگر زمانی که بزرگ‌تری وارد اتاق می‌شود از جای برنمی‌خیزند. آن‌ها با والدین‌شان مخالف می‌کنند، سر میز غذا گوشت را می‌بلعند، پاهای‌شان را روی هم می‌اندازند، و با آموزگاران‌شان مستبدانه رفتار می‌کنند.» و افلاطون راجع به شاگردانش نوشت: «سر جوانان ما چه دارد می‌آید؟ آن‌ها نسبت به بزرگ‌ترشان بی‌احترامی می‌کنند، و از والدین‌شان فرمان نمی‌برند. آن‌ها قانون را نادیده می‌گیرند. آن‌ها با افکار دیوانه‌وار در خیابان‌ها آشوب به راه می‌اندازند. اخلاقیات آن‌ها روبه انحطاط گذارده است. قرار است چه بر سر آن‌ها بیاید؟»

هزار و یک شگفتی/ ایزاک آسیموف/ پروانه مکانیک/ تهران فاریاب/ ۱۳۶۲ تهران

چیست این مکروه بانگ؟

نوشته شده توسط هادی, ۴ اسفند ۱۳۸۸

مولوی در دفتر پنجم حکایت مسلمان سمجی را می‌گوید که اصرار داشت در دیار کفر اذان بگوید، به خیال این‌که با نوای او افراد به راه راست هدایت شوند. پس از این حرکت فردی با خلعت و هدیه پدیدار شد و سراغ اذان‌گو را گرفت:

شمع و حلوا با چنان جامه لطیف
هدیه آورد بیامد چون الیف

پرس‌پرسان کین موذن کو کجاست؟
که صلا و بانگ او راحت‌فزاست

مرد توضیح داد که دختری دارد که سودای مسلمانی داشته، و نصیحت قومی در او کارگر نیفتاده است:

هیچ این سودا نمی‌رفت از سرش
پندها می‌داد چندین کافرش

اما امروز با شنیدن اذان مدعی هدایت وحشت کرده و پرسیده «این بانگ مهیب چیست؟». به او گفته‌اند که این شعار مسلمانی است و دختر بی‌نوا ابتدا باورش نشده و بعد از این که تحقیق می‌کند:

چون یقین گشتش رخ او زرد شد
از مسلمانی دل او سرد شد

در دوران ما این حکایت خیلی مصداق دارد؛ کسانی مدعی پراکندن خیر هستند که منش و روش‌شان هر عاشق خیری را فراری و دل‌سرد می‌کند. آدم دلش می‌خواهد از بعضی افراد محترمانه خواهش کند که لطفا اذان نگویند.

بالاخره، کسی

نوشته شده توسط هادی, ۲۱ بهمن ۱۳۸۸

یک سال و چند ماه پیش در مورد فیلم پرواز برفراز آشیانهء فاخته نوشتم:

بلی؛ اگر الهام‌دهنده باشید بالاخره کسی پیدا می‌شود که آبخوری چند صد کیلویی را بلند کند و به پنجره بکوبد و از حصار بگریزد.

هنوز هم همان را می‌گویم، و می‌خواهم اضافه کنم چه زندگی‌ای افتخارآفرین‌تر از الهام‌بخشی و تاثیرگذاری مثبت؟ تردید ندارم که زندگی‌کردن چنین زندگی‌ای خیلی دشوار باشد، اما شرف و افتخار آسان به دست نمی‌آید. باید نیکی‌کرد و در دجله انداخت و حتی انتظار جبران ایزد را در بیابان نداشت.

در ضمن از مجازی‌بودن نیست کسی که این فیلم را ندیده باشد! از من گفتن.

امانات

نوشته شده توسط هادی, ۴ بهمن ۱۳۸۸

زن و مردی را فرزندی بود که روزی در غیاب مرد تلف شد. هنگامی که شوهر به خانه برگشت، زن به او گفت: «همسایه را دیگی بوده که به رسم امانت به همسایه دیگر سپرده است، حال که صاحب دیگ برای گرفتن دیگ‌اش مراجعه کرده، امانت گیرنده سر و صدا می‌کند و می‌گوید دیگ از آن من است». مرد گفت: «عجب آدم ظالم و زورگویی است، باید دیگ را پس دهد». زن گفت: «می‌گویم مبادا این حکایت من و تو باشد اگر بخواهیم برای فرزندی که خدا از ما گرفت بی‌تابی کنیم…». مرد متوجه ماجرا شد.

این روایتی است که از دورهء صدر اسلام نقل شده است.

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License