<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بودن و مجازی‌بودن &#187; عبرت</title>
	<atom:link href="http://blog.hadisabbagh.com/archives/tag/%d8%b9%d8%a8%d8%b1%d8%aa/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://blog.hadisabbagh.com</link>
	<description>فضل جای دیگر نشیند</description>
	<lastBuildDate>Wed, 18 Apr 2012 17:32:07 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>الهام</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3477</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3477#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Apr 2010 19:28:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[و...]]></category>
		<category><![CDATA[عبرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3477</guid>
		<description><![CDATA[می‌دانستید که ورزشکار با ورزش‌کردن به ماهیچه‌هایش آسیب ملایمی می‌زند، و ماهیچه‌ها حین بازسازی این آسیب محکم‌تر، قوی‌تر و مقاوم‌تر می‌شود؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>می‌دانستید که ورزشکار با ورزش‌کردن به ماهیچه‌هایش آسیب ملایمی می‌زند، و ماهیچه‌ها حین بازسازی این آسیب محکم‌تر، قوی‌تر و مقاوم‌تر می‌شود؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3477/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سقوط با تصور صعود</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3475</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3475#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Apr 2010 19:28:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[و...]]></category>
		<category><![CDATA[عبرت]]></category>
		<category><![CDATA[منش و تربیت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3475</guid>
		<description><![CDATA[به چیزها نگاه معصومانه‌ای دارد، و به نظر آدمی نیست که در حق دیگران بد کند. از حرکات جلف کسی مشمئز شده بود و من هم نظر بهتری از او نداشتم، چون گمان می‌کرد که ممکن است شناخت بیش‌تری داشته‌ باشم، پرسید که «چطوری فلان شخص این‌طور شد که الان هست؟». پاسخ دادم: «گرچه من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">به چیزها نگاه معصومانه‌ای دارد، و به نظر آدمی نیست که در حق دیگران بد کند. از حرکات جلف کسی مشمئز شده بود و من هم نظر بهتری از او نداشتم، چون گمان می‌کرد که ممکن است شناخت بیش‌تری داشته‌ باشم، پرسید که «چطوری فلان شخص این‌طور شد که الان هست؟». پاسخ دادم: «گرچه من این چهرهء او را نمی‌شناختم، اما الان که مشاهدات گذشته‌ام را مرور می‌کنم، می‌بینم که زمینهء بروز این حالات و رفتار در او مساعد بود. خبطی که کرد این بود که تفاوت بین دهان‌کجی و لجبازی خانوادگی و غیر آن را تشخیص نداد و بدبختانه بعد از اعتراض‌هایی که هر گام‌اش برانگیخت،‌ آش را شور‌تر کرد. در زندانی که ساخته ملاقات‌کننده کمی دارد و سطح‌اش هم در حدی نیست که درکی هر چند اندک از جهان کنونی داشته باشد، بی‌سوادی با خودبزرگ‌بینی آمیخته شد و عقده‌های جدی نیز چون بنزین بر این هیزم خشک مشتعل اثر کرد».</p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3475/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حالا بکنیمش ۵۰۰۰۰۰۰۰۰۰</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3470</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3470#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Apr 2010 16:12:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[و...]]></category>
		<category><![CDATA[عبرت]]></category>
		<category><![CDATA[و دیگران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3470</guid>
		<description><![CDATA[در راستای پیشنهاد گهربار اخیر مبنی بر لزوم مهاجرت پنج میلیون نفر از شهر تهران، این‌جانب با تاثیر و تاثر از این نظر صائب پیشنهاد می‌کنم که پنج میلیارد نفر از کرهء زمین نقل مکان کنند. زیرا خرابی بسیار است و منابع شناخته شدهء این سیاره تناسبی با این تعداد جمعیت ندارد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در راستای پیشنهاد گهربار اخیر مبنی بر لزوم مهاجرت پنج میلیون نفر از شهر تهران، این‌جانب با تاثیر و تاثر از این نظر صائب پیشنهاد می‌کنم که پنج میلیارد نفر از کرهء زمین نقل مکان کنند. زیرا خرابی بسیار است و منابع شناخته شدهء این سیاره تناسبی با این تعداد جمعیت ندارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3470/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از چهل و هشت قرن پیش</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3355</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3355#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Mar 2010 20:28:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مشاهدات]]></category>
		<category><![CDATA[در جستجو]]></category>
		<category><![CDATA[عبرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3355</guid>
		<description><![CDATA[لوحه‌ای باقی مانده از آسورد، حدود سال ۲۸۰۰ پیش از میلاد، کشف شده که در آن آمده: «زمین ما در روزهای اخیر در شرف نابودی است. نشانه‌هایی وجود دارد مبنی بر این‌که دنیا به سرعت به پایانش نزدیک می‌شود. رشوه‌خواری و فساد در همه جا رواج دارد.» بیش از ۲۰۰۰ سال بعد، سقراط شکایت می‌کند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">لوحه‌ای باقی مانده از آسورد، حدود سال ۲۸۰۰ پیش از میلاد، کشف شده که در آن آمده: «زمین ما در روزهای اخیر در شرف نابودی است. نشانه‌هایی وجود دارد مبنی بر این‌که دنیا به سرعت به پایانش نزدیک می‌شود. رشوه‌خواری و فساد در همه جا رواج دارد.» بیش از ۲۰۰۰ سال بعد، سقراط شکایت می‌کند که: «کودکان حالا به ظالمانی بدل شده‌اند… آن‌ها دیگر زمانی که بزرگ‌تری وارد اتاق می‌شود از جای برنمی‌خیزند. آن‌ها با والدین‌شان مخالف می‌کنند، سر میز غذا گوشت را می‌بلعند، پاهای‌شان را روی هم می‌اندازند، و با آموزگاران‌شان مستبدانه رفتار می‌کنند.» و افلاطون راجع به شاگردانش نوشت: «سر جوانان ما چه دارد می‌آید؟ آن‌ها نسبت به بزرگ‌ترشان بی‌احترامی می‌کنند، و از والدین‌شان فرمان نمی‌برند. آن‌ها قانون را نادیده می‌گیرند. آن‌ها با افکار دیوانه‌وار در خیابان‌ها آشوب به راه می‌اندازند. اخلاقیات آن‌ها روبه انحطاط گذارده است. قرار است چه بر سر آن‌ها بیاید؟»</p>
<h6>هزار و یک شگفتی/ ایزاک آسیموف/ پروانه مکانیک/ تهران فاریاب/ ۱۳۶۲ تهران</h6>
</blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3355/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چیست این مکروه بانگ؟</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3293</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3293#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Feb 2010 20:28:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[و...]]></category>
		<category><![CDATA[عبرت]]></category>
		<category><![CDATA[منش و تربیت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3293</guid>
		<description><![CDATA[مولوی در دفتر پنجم حکایت مسلمان سمجی را می‌گوید که اصرار داشت در دیار کفر اذان بگوید، به خیال این‌که با نوای او افراد به راه راست هدایت شوند. پس از این حرکت فردی با خلعت و هدیه پدیدار شد و سراغ اذان‌گو را گرفت: شمع و حلوا با چنان جامه لطیف هدیه آورد بیامد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">مولوی در دفتر پنجم حکایت مسلمان سمجی را می‌گوید که اصرار داشت در دیار کفر اذان بگوید، به خیال این‌که با نوای او افراد به راه راست هدایت شوند. پس از این حرکت فردی با خلعت و هدیه پدیدار شد و سراغ اذان‌گو را گرفت:</p>
<p style="text-align: center;">شمع و حلوا با چنان جامه لطیف<br />
هدیه آورد بیامد چون الیف</p>
<p style="text-align: center;">پرس‌پرسان کین موذن کو کجاست؟<br />
که صلا و بانگ او راحت‌فزاست</p>
<p style="text-align: justify;">مرد توضیح داد که دختری دارد که سودای مسلمانی داشته، و نصیحت قومی در او کارگر نیفتاده است:</p>
<p style="text-align: center;">هیچ این سودا نمی‌رفت از سرش<br />
پندها می‌داد چندین کافرش</p>
<p style="text-align: justify;">اما امروز با شنیدن اذان مدعی هدایت وحشت کرده و پرسیده «این بانگ مهیب چیست؟». به او گفته‌اند که این شعار مسلمانی است و دختر بی‌نوا ابتدا باورش نشده و بعد از این که تحقیق می‌کند:</p>
<p style="text-align: center;">چون یقین گشتش رخ او زرد شد<br />
از مسلمانی دل او سرد شد</p>
<p style="text-align: justify;">در دوران ما این حکایت خیلی مصداق دارد؛ کسانی مدعی پراکندن خیر هستند که منش و روش‌شان هر عاشق خیری را فراری و دل‌سرد می‌کند. آدم دلش می‌خواهد از بعضی افراد محترمانه خواهش کند که لطفا اذان نگویند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3293/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بالاخره، کسی</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3248</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3248#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 10 Feb 2010 16:32:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[عبرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3248</guid>
		<description><![CDATA[یک سال و چند ماه پیش در مورد فیلم پرواز برفراز آشیانهء فاخته نوشتم: بلی؛ اگر الهام‌دهنده باشید بالاخره کسی پیدا می‌شود که آبخوری چند صد کیلویی را بلند کند و به پنجره بکوبد و از حصار بگریزد. هنوز هم همان را می‌گویم، و می‌خواهم اضافه کنم چه زندگی‌ای افتخارآفرین‌تر از الهام‌بخشی و تاثیرگذاری مثبت؟ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک سال و چند ماه پیش در مورد فیلم <strong>پرواز برفراز آشیانهء فاخته</strong> <a href="http://blog.hadisabbagh.com/archives/794" target="_self">نوشتم</a>:</p>
<blockquote><p>بلی؛ اگر الهام‌دهنده باشید بالاخره کسی پیدا می‌شود که آبخوری چند صد کیلویی را بلند کند و به پنجره بکوبد و از حصار بگریزد.</p></blockquote>
<p style="text-align: justify;">هنوز هم همان را می‌گویم، و می‌خواهم اضافه کنم چه زندگی‌ای افتخارآفرین‌تر از الهام‌بخشی و تاثیرگذاری مثبت؟ تردید ندارم که زندگی‌کردن چنین زندگی‌ای خیلی دشوار باشد، اما شرف و افتخار آسان به دست نمی‌آید. باید نیکی‌کرد و در دجله انداخت و حتی انتظار جبران ایزد را در بیابان نداشت.</p>
<p style="text-align: justify;">در ضمن از مجازی‌بودن نیست کسی که این فیلم را ندیده باشد! از من گفتن.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3248/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>امانات</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3182</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3182#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 24 Jan 2010 20:28:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[و...]]></category>
		<category><![CDATA[عبرت]]></category>
		<category><![CDATA[منش و تربیت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3182</guid>
		<description><![CDATA[زن و مردی را فرزندی بود که روزی در غیاب مرد تلف شد. هنگامی که شوهر به خانه برگشت، زن به او گفت: «همسایه را دیگی بوده که به رسم امانت به همسایه دیگر سپرده است، حال که صاحب دیگ برای گرفتن دیگ‌اش مراجعه کرده، امانت گیرنده سر و صدا می‌کند و می‌گوید دیگ از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">زن و مردی را فرزندی بود که روزی در غیاب مرد تلف شد. هنگامی که شوهر به خانه برگشت، زن به او گفت: «همسایه را دیگی بوده که به رسم امانت به همسایه دیگر سپرده است، حال که صاحب دیگ برای گرفتن دیگ‌اش مراجعه کرده، امانت گیرنده سر و صدا می‌کند و می‌گوید دیگ از آن من است». مرد گفت: «عجب آدم ظالم و زورگویی است، باید دیگ را پس دهد». زن گفت: «می‌گویم مبادا این حکایت من و تو باشد اگر بخواهیم برای فرزندی که خدا از ما گرفت بی‌تابی کنیم&#8230;». مرد متوجه ماجرا شد.</p>
<p>این روایتی است که از دورهء صدر اسلام نقل شده است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3182/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه‌هایی به دختر نداشته‌ام &#8211; ۱</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3178</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3178#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 23 Jan 2010 19:45:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[و...]]></category>
		<category><![CDATA[عبرت]]></category>
		<category><![CDATA[منش و تربیت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3178</guid>
		<description><![CDATA[اگر به شیوهء زمان پدر بزرگم ازدواج می‌کردم و صاحب فرزند می‌شدم، شاید الان دختر پانزده شانزده ساله‌ای داشتم. اگر این دختر نداشته روسری سبز می‌پوشید و هر از گاهی شاکی و خشمگین بود. یک شب چنین نامه‌ای برای‌اش می‌نوشتم: دخترم، در زندگی بعضی آدم‌ها لحظه‌ای می‌رسد که پدر و مادرهای از مقام دانای کلی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">اگر به شیوهء زمان پدر بزرگم ازدواج می‌کردم و صاحب فرزند می‌شدم، شاید الان دختر پانزده شانزده ساله‌ای داشتم. اگر این دختر نداشته روسری سبز می‌پوشید و هر از گاهی شاکی و خشمگین بود. یک شب چنین نامه‌ای برای‌اش می‌نوشتم:</p>
<p style="text-align: justify;">دخترم،</p>
<p style="text-align: justify;">در زندگی بعضی آدم‌ها لحظه‌ای می‌رسد که پدر و مادرهای از مقام دانای کلی خلع می‌شوند و فرزند زیر لب می‌گوید: «بابا نمی‌فهمه!». این حالت نه عجیب است و نه غیر قابل فهم. اما اگر حوصله داشته باشی گاهی می‌خواهم بعضی فکرهایم را با تو شریک شوم. معلوم است که خیلی خوشحال خواهم شد که تو نیز چنین کنی، گرچه حدس می‌زنم دوستان جوانت را هم‌فکرها و هم‌بحث‌های بهتری می‌دانی.</p>
<p style="text-align: justify;">من عصبانیت این ماه‌های تو را می‌فهمم. اما همان‌طور که می‌دانی و شاهد بوده‌ای، سال‌هاست که گاه گاه از چیزهایی عصبانی می‌شوم. تو از چیزی عصبانی هستی که در مقیاس کلان فرصت بروز یافته است، و من با خودم فکر می‌کنم راننده‌ای که هنگام تمرین رانندگی به عمد و برای این که به اصطلاح «حال تو را بگیرد» جلوی تو می‌پیچد و جملهء زشتی می‌گوید، بعید نیست در موقعیت حادی تو را با ماشین زیر بگیرد. نمی‌خواهم قصاص قبل از جنایت بکنم، اما رفتارها و اعمال نیاز به زمینه دارند، تربیت و شکل ذهنی خاصی لازم دارند.</p>
<p style="text-align: justify;">تو چنان با حرارت صحبت می‌کنی که انگار هم‌فکرهای تو در اکثریت مطلق هستند و فقط به عللی خاموش مانده‌اند. بگذار بگویم که من این چنین فکر نمی‌کنم، برای عوض‌شدن بعضی چیزها باید ما عوض شویم، و به نظر نمی‌رسد که خیلی از ما هنوز آمادهء تحول باشیم. حتی خود من و خود تو، گاه می‌اندیشم که این اختلافاتی که اخیرا مجال ظهور اجتماعی یافته‌اند نشان از جنگ قسمتی از ما با قسمت دیگری از ما است.</p>
<p style="text-align: justify;">شاید فکر کنی که محافظه‌کاری میان‌سالی مرا گرفته و به این جهت تو را وعظ می‌کنم. اتفاقا من دوست دارم و افتخار می‌کنم که تو جز حرکت موثری باشی، اما من هر چند وقت یک‌بار در خیابان ظاهرشدن را حرکت موثر نمی‌دانم. دوست دارم به من بگویی که چرا شما &#8211; تو و هم‌فکرهایت &#8211; نمی‌روید جنگل‌های شمال را پاک‌سازی کنید. دوست دارم بگویی که چرا گروهی غیر سیاسی تشکیل نمی‌دهید که یک سری ارزش‌های فراموش شده را احیاء کند و سرسختانه پای آن‌ها بنشیند (مثلا به هیچ وجه رشوه ندهد و به شکل نظام‌مند و حساب‌شده با فساد نظام اداری مقابله کند). دوست دارم به من بگویی که چرا به جای تعقیب تمام سایت‌های خبری مخالف و شبکه‌های ماهواره‌ای، کمی متون جدی‌تر نمی‌خوانی؟</p>
<p style="text-align: justify;">فکر می‌کنم تو راه آسان را انتخاب کرده‌ای، راه آسان یعنی چند بار خودت را نشان بده به امید زمین خوردن رقیب. هنگامی که رقیب زمین خورد برو در خانه بنشین و انتظار بکش که همه چیز درست شود، و اگر نشد یا مجددا شاکی شو و یا سرخورده.</p>
<p style="text-align: justify;">من جستجوگری، عدالت‌طلبی و میل به بهبود تو را می‌ستایم. شاید چیزهایی بگویی که نظر من را عوض کند، اما تا آن زمان اجازه بده که با وقار و حوصله و صراحت گفت‌وگو کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">بدان که تو و امثال تو را دوست دارم</p>
<p style="text-align: justify;">هادی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3178/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>احتضار</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3029</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3029#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 19:58:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[و...]]></category>
		<category><![CDATA[عبرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3029</guid>
		<description><![CDATA[بعضی از کسانی که با بیماران بدحال و نزدیک به مرگ سر و کار داشته‌اند، می‌گوید که گاه این نوع بیماران در آخرین ساعات زندگی «اطرافیان‌شان را گول می‌زنند». به این ترتیب که مدت کوتاهی قبل از مرگ‌شان ناگهان سرحال می‌آید و حتی شاید با اطرافیان گفت و گویی نیز بکند و این گونه امر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">بعضی از کسانی که با بیماران بدحال و نزدیک به مرگ سر و کار داشته‌اند، می‌گوید که گاه این نوع بیماران در آخرین ساعات زندگی «اطرافیان‌شان را گول می‌زنند». به این ترتیب که مدت کوتاهی قبل از مرگ‌شان ناگهان سرحال می‌آید و حتی شاید با اطرافیان گفت و گویی نیز بکند و این گونه امر بر ناظران بی‌تجربه مشتبه ‌می‌شود که شفای عاجل مصداق یافته است. اما این حالت انگار آخرین ذخیره انرژی‌ای است که ناگهان آزاد می‌شود و بعد&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3029/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لطفا پول‌تان را بی‌خود خرج نکنید</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/2651</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/2651#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 00:58:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مشاهدات]]></category>
		<category><![CDATA[عبرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=2651</guid>
		<description><![CDATA[تعریف می‌کنند که روزی پسر نوجوان کدخدا ناپدید شد. پدر برای کسی که در اسرع وقت پسرش را بیابد و تحویل خانواده دهد، صد تومان جایزه تعیین کرد. از آن‌جایی که در آن روزگار صد تومان پول کلانی بود، عده‌ای به تکاپو افتادند. عاقبت صبح فردای آن روز کسانی از پسر خبر آوردند و مژدگانی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تعریف می‌کنند که روزی پسر نوجوان کدخدا ناپدید شد. پدر برای کسی که در اسرع وقت پسرش را بیابد و تحویل خانواده دهد، صد تومان جایزه تعیین کرد. از آن‌جایی که در آن روزگار صد تومان پول کلانی بود، عده‌ای به تکاپو افتادند. عاقبت صبح فردای آن روز کسانی از پسر خبر آوردند و مژدگانی طلب کردند، کدخدا اما گفت: «آن پول را تعیین کردم که پسرم شب را بیرون از خانه نماند و حالا دیگر چیزی به کسی دهم، چون آن چیزی که از آن هراس داشتم، اتفاق افتاد».</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">و این حکایت کماکان به قوت و اعتبار خود باقی است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/2651/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

