نوشته های برچسب شده:عبرت

نامه‌هایی به دختر نداشته‌ام – ۱

نوشته شده توسط , ۳ بهمن ۱۳۸۸

اگر به شیوهء زمان پدر بزرگم ازدواج می‌کردم و صاحب فرزند می‌شدم، شاید الان دختر پانزده شانزده ساله‌ای داشتم. اگر این دختر نداشته روسری سبز می‌پوشید و هر از گاهی شاکی و خشمگین بود. یک شب چنین نامه‌ای برای‌اش می‌نوشتم:

دخترم،

در زندگی بعضی آدم‌ها لحظه‌ای می‌رسد که پدر و مادرهای از مقام دانای کلی خلع می‌شوند و فرزند زیر لب می‌گوید: «بابا نمی‌فهمه!». این حالت نه عجیب است و نه غیر قابل فهم. اما اگر حوصله داشته باشی گاهی می‌خواهم بعضی فکرهایم را با تو شریک شوم. معلوم است که خیلی خوشحال خواهم شد که تو نیز چنین کنی، گرچه حدس می‌زنم دوستان جوانت را هم‌فکرها و هم‌بحث‌های بهتری می‌دانی.

من عصبانیت این ماه‌های تو را می‌فهمم. اما همان‌طور که می‌دانی و شاهد بوده‌ای، سال‌هاست که گاه گاه از چیزهایی عصبانی می‌شوم. تو از چیزی عصبانی هستی که در مقیاس کلان فرصت بروز یافته است، و من با خودم فکر می‌کنم راننده‌ای که هنگام تمرین رانندگی به عمد و برای این که به اصطلاح «حال تو را بگیرد» جلوی تو می‌پیچد و جملهء زشتی می‌گوید، بعید نیست در موقعیت حادی تو را با ماشین زیر بگیرد. نمی‌خواهم قصاص قبل از جنایت بکنم، اما رفتارها و اعمال نیاز به زمینه دارند، تربیت و شکل ذهنی خاصی لازم دارند.

تو چنان با حرارت صحبت می‌کنی که انگار هم‌فکرهای تو در اکثریت مطلق هستند و فقط به عللی خاموش مانده‌اند. بگذار بگویم که من این چنین فکر نمی‌کنم، برای عوض‌شدن بعضی چیزها باید ما عوض شویم، و به نظر نمی‌رسد که خیلی از ما هنوز آمادهء تحول باشیم. حتی خود من و خود تو، گاه می‌اندیشم که این اختلافاتی که اخیرا مجال ظهور اجتماعی یافته‌اند نشان از جنگ قسمتی از ما با قسمت دیگری از ما است.

شاید فکر کنی که محافظه‌کاری میان‌سالی مرا گرفته و به این جهت تو را وعظ می‌کنم. اتفاقا من دوست دارم و افتخار می‌کنم که تو جز حرکت موثری باشی، اما من هر چند وقت یک‌بار در خیابان ظاهرشدن را حرکت موثر نمی‌دانم. دوست دارم به من بگویی که چرا شما – تو و هم‌فکرهایت – نمی‌روید جنگل‌های شمال را پاک‌سازی کنید. دوست دارم بگویی که چرا گروهی غیر سیاسی تشکیل نمی‌دهید که یک سری ارزش‌های فراموش شده را احیاء کند و سرسختانه پای آن‌ها بنشیند (مثلا به هیچ وجه رشوه ندهد و به شکل نظام‌مند و حساب‌شده با فساد نظام اداری مقابله کند). دوست دارم به من بگویی که چرا به جای تعقیب تمام سایت‌های خبری مخالف و شبکه‌های ماهواره‌ای، کمی متون جدی‌تر نمی‌خوانی؟

فکر می‌کنم تو راه آسان را انتخاب کرده‌ای، راه آسان یعنی چند بار خودت را نشان بده به امید زمین خوردن رقیب. هنگامی که رقیب زمین خورد برو در خانه بنشین و انتظار بکش که همه چیز درست شود، و اگر نشد یا مجددا شاکی شو و یا سرخورده.

من جستجوگری، عدالت‌طلبی و میل به بهبود تو را می‌ستایم. شاید چیزهایی بگویی که نظر من را عوض کند، اما تا آن زمان اجازه بده که با وقار و حوصله و صراحت گفت‌وگو کنیم.

بدان که تو و امثال تو را دوست دارم

هادی

احتضار

نوشته شده توسط , ۲۲ آذر ۱۳۸۸

بعضی از کسانی که با بیماران بدحال و نزدیک به مرگ سر و کار داشته‌اند، می‌گوید که گاه این نوع بیماران در آخرین ساعات زندگی «اطرافیان‌شان را گول می‌زنند». به این ترتیب که مدت کوتاهی قبل از مرگ‌شان ناگهان سرحال می‌آید و حتی شاید با اطرافیان گفت و گویی نیز بکند و این گونه امر بر ناظران بی‌تجربه مشتبه ‌می‌شود که شفای عاجل مصداق یافته است. اما این حالت انگار آخرین ذخیره انرژی‌ای است که ناگهان آزاد می‌شود و بعد…

لطفا پول‌تان را بی‌خود خرج نکنید

نوشته شده توسط , ۲۵ شهریور ۱۳۸۸

تعریف می‌کنند که روزی پسر نوجوان کدخدا ناپدید شد. پدر برای کسی که در اسرع وقت پسرش را بیابد و تحویل خانواده دهد، صد تومان جایزه تعیین کرد. از آن‌جایی که در آن روزگار صد تومان پول کلانی بود، عده‌ای به تکاپو افتادند. عاقبت صبح فردای آن روز کسانی از پسر خبر آوردند و مژدگانی طلب کردند، کدخدا اما گفت: «آن پول را تعیین کردم که پسرم شب را بیرون از خانه نماند و حالا دیگر چیزی به کسی دهم، چون آن چیزی که از آن هراس داشتم، اتفاق افتاد».

و این حکایت کماکان به قوت و اعتبار خود باقی است.

۳۶۵ ضرب در ۲

نوشته شده توسط , ۲۳ شهریور ۱۳۸۸

دیروز که رفته بودم باتری ساعت‌ام را عوض کنم و سرویس کوچکی برای آن بخواهم، تعمیرکار – که اتفاقا در یکی از بزرگ‌ترین ساعت‌فروشی‌های تهران مشغول بود – فوری کارم را انجام داد و فقط سه هزار تومان برای کارش و باتری طلب کرد. گمان می‌کردم که حداقل پنج برابر این مبلغ را خواهد خواست، اما نخواست و من از رفتارش تعجب کردم. همان طور که دو سه هفته پیش از حسن سلوک یکی از مدیران اداره‌ی مرکزی بانک سپه تعجب کرده بودم. باید ترسید از روزگاری که خوب‌بودن رفتار انسان‌ها موجب حیرت می‌شود.

از ساعت‌سازی که بیرون می‌زنم، اتفاقا آی‌پاد آهنگ Beat it مایکل جکسون را پخش می‌کند، و یادم می‌آید که مایکل جکسون هم مرد. از کسانی بود که حتی تصور مرگ‌اش سخت بود؛ اما آن ظرافت و فرزی و زندگی پنهان در شرایط ویژه و تمرینات طاقت‌فرسا و محبوبیت عظیم جهانی و ثروت و شهرت، با تجویز عمدی یا سهوی یک پزشک ندانم‌کار زیر خاک رفت. ما دائم این‌ ناپایداری موقعیت بشر در این دنیا را می‌بینیم و همچنان به بدسگالی‌هامان ادامه می‌دهیم.

***

ممنون که همچنان می‌خوانید، نمی‌دانم سال دیگری برای من یا این وبلاگ در کار است تا باز هم گذشت ۳۶۵ روز و انتشار ۳۶۵ یادداشت دیگر را اعلام کنم یا خیر. اما امیدوارم که در هر صورت سالم، حق‌جو، محکم، جدی، قابل‌انعطاف، خاضع در برابر منطق و همیشه دنبال ارتقاء و اعتلا باشید.

زحمت

نوشته شده توسط , ۱۵ شهریور ۱۳۸۸

می‌خواهم توصیه کنم این فیلم کوتاه را که در مورد مراحل مختلف عکاسی و طراحی جلد یک مجله است، تماشا کنید. علت‌های اصلی تفاوت‌ کیفیت و نتیجهء کارهای ما و آن‌ها را در سینه دارد.

گرمانیا؛ تجلی خودکامه‌گی در معماری

نوشته شده توسط , ۹ شهریور ۱۳۸۸

استادیوم المپیک برلین در سال ۱۹۳۶؛ عکس از ویکی‌پدیا

یکی از مهم‌ترین مسابقات ورزش حرفه‌ای قرن بیستم، مبارزه‌ای است که در سال ۱۹۷۴ بین جو فورمن و محمد علی کلی برگزار شد. این مسابقهء پر سر و صدا و شگفت‌انگیز، غرش در جنگل نام‌گرفت و بعدها فیلمی مستند دربارهء آن ساخته شد - زمانی که سلطان بودیم. از عجایب غرش در جنگل این بود که حاکم خودکامهء زئیر در آن زمان با پرداخت ده میلیون دلار از پول مردم بیچاره ترتیبی داد که مسابقه در ورزشگاهی واقع در کشورش برگزار شود. برای من حتی بنای چنان ورزشگاهی در کشوری چون زئیر جای تاسف و عبرت دارد، چه برسد به برگزاری چنین مسابقه‌ای در آن. البته وزرشگاه موصوف، از لحاظ معماری و سازه بنای خاصی نبود؛ صرفا عقده‌گشایی‌ها و خودبزرگ‌بینی‌های یک خودکامهء کوچک را نشان می‌داد.

با این سابقه، شب گذشته با شروین از موضوع بناهایی که خودکامه‌ها برای نمایش شکوه و بزرگی خود ساخته‌اند، صحبت می‌کردیم. از آن‌جایی که اخیرا دوبار در مجازی‌بودن صحبت از هیتلر شده، شروین مستند بسیار مهمی را به من معرفی کرد که دربارهء عشق هیلتر به معماری بناهای باشکوه و مخصوصا نقشه‌های او برای بنیان مجموعه‌ء عظیمی به نام گرمانیا یا مرکز جهان بود. این مستند «Lost Worlds; Hitler’s Supercity» نام دارد و تماشایش حتما توصیه می‌شود (ممنون شروین!).

ماجرای فیلم از این قرار است: هیلتر که از ساخت استادیوم المپیک خشنود بود این بار از معمار مخصوص‌اش خواست که نقشه‌ء بازسازی شهر برلین را ارائه کند، به شکلی که عظمت و شکوه آلمان را نمایانگر باشد. او خود در اجزای بناها نظر می‌داد و مدام در اندیشه بود که گرمانیا در تاریخ بی‌بدیل و بی‌نظیر باشد. گروه‌های عملیاتی، تحقیقاتی و طراحی شبانه‌روز در تلاش بودند که کار را پیش ببرند، آن‌هم با استانداردهای سخت‌گیرانهء پیشوا. حتی گروهی از مهندس‌ها و دانشمندان مسوول تحقیق در سازه‌های ضد بمب بودند، تا بمباران بر گرمانیا اثر چندانی نداشته باشد…

هیتلر با آرزوی تکمیل گرمانیا به گور رفت و بیش‌تر بناهایی که در طول حکومت‌اش ساخت در جنگ ویران و نابود شد.

و عاقبت فوریه ۲۰۰۹

نوشته شده توسط , ۸ شهریور ۱۳۸۸

من، گالیله‌ئو گالیله‌ئی، فرزند وینچنزو، اهل فلورانس، در سن هفتاد سالگی، در این دادگاه معدلت حاضر شده، در برابر شما قضات محکمۀ تفتیش زانو می‌زنم، بر کتاب مقدس که اینک در برابر من است، دست می‌گذارم و سوگند یاد می‌کنم که همواره به این کتاب، یکایک تعالیم و نصایح و مواعظ آن اعتقاد داشته و به لطف خداوند در آینده نیز اعتقاد خواهم داشت.

با هدایت عالیجنابان و طلب مغفرت از درگاه پروردگار آشکارا می‌گویم: این نظر که خورشید ثابت است و زمین به دور آن می‌چرخد، نظری سخیف و باطل است که هرگز نباید در جایی تدریس و اشاعه شود. من برائت ابدی خود را از این نظریه اعلام می‌کنم. حقیقت روشن این است که زمین مسطح و ثابت است، این خورشید و ستارگان هستند که پیوسته دور زمین می‌چرخند.

در برابر سروران گرامی و همه مسیحیان مایل هستم کمترین شائبۀ بی‌ایمانی را از خود دور کنم. با قلبی پاک و ایمانی استوار از چنین افکار کفرآمیز برائت می‌جویم. سوگند می‌خورم که نه به صورت کتبی و نه به شکل شفاهی کلمه‌ای بر خلاف کلام مقدس خداوند ادا نخواهم کرد.

در برابر شما اعلام می‌کنم که اینک به بطلان و نادرستی عقاید پیشین خود واقف شده‌ام و نور ایمان به قلبم تابیده است. اکنون هر حکم و جزایی که برایم تعیین شود با میل و رغبت خواهم پذیرفت.

در پایان متذکر می‌شوم که برای کسب اطمینان از صحت و دقت اعترافات خود، هر آنچه در اینجا گفتم را پیش از این با شعور و هشیاری کامل با خط خود روی کاغذ آورده‌ام، تا هیچ خللی در آن راه نیابد.

متن ترجمه‌ی علی امینی نجفی

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License