زندگی سفر است، مقصد نیست. زمانی که صحبت از مقصد میکنیم، خواهناخواه داریم به نقطهء توقفی اشاره میکنیم اما زندگی حقیقی توقف ندارد. گرچه خیلی از ما متوقف میشویم و تا پایان عمر متوقف میمانیم. اما صحبت از تکاپو است و از پا نیافتادن، صحبت از یافتن ماموریت یکتایی است که برای آن به این دنیا آمدهایم و هیچ کسی نمیتواند به ما کمک کند که این ماموریت را شناسایی کنیم. این شناسایی کار آسانی نیست، به همین علت است که بیشتر دوست داریم به رویهها و قراردادها بچسبیم و مطابق آنها روزگار بگذارنیم. اما کسانی هستند که توقف نمیکنند و بعد از هر ضربهای که میخورند، سرسختانه بلند میشوند و به سفر ادامه میدهند:
از تمام خلق یک تن صوفیاند
مابقی در سایهء او میزیند
خوشمان بیاید یا نه، این بیت رنگی از حقیقت را در خود دارد. خیلیها به این موضوع اشاره کردهاند؛ اصل بیست/هشتاد (معروف به پارتو) یک شکل نسبتا امروزیتر است. مشکل کوچک این است که همه فکر میکنیم جز صوفیان و یا بیست درصد هستیم.
امروز یکی از کارمندان یکی از مشتریان من – که خانمی است بسیار جوان و در آستانهء ازدواج – برای طرح سوالاتی تماس گرفته بود. پس از صحبتهای کاری گفت: «این روزها که نمیآیید دل ما تنگ میشود». پرسیدم: «ماها کیستند؟»، گفت: «من و خانم فلانی، او میگوید که صباغ نیست که با او جر و بحث کنم». تشکر کردم و مکالمه تمام شد. چند دقیقه بعد به خانم فلانی زنگ زدم و ابتدا این حکایت (که نمیدانم واقعیت دارد یا ساختگیاست) را تعریف کردم: «میگویند که فرانسیس فورد کاپولا در مصاحبهای از کار شکنیهای فرانک سیناترا در حین ساخت قسمت اول پدرخوانده یاد کرده است. سیناترا ظن داشته که شخصیت جانی فانتین از او الهام گرفته شده است و از این امر خشنود نبوده. مصاحبه کننده سوال کرده که مگر واقعا این طور نبود؟ کاپولا میگوید چرا ولی ما در آن زمان نمیتوانستیم چنین چیزی را تصریح کنیم!». بعد از این مقدمه توضیح دادم که گرچه مقتضیات محیط و اجتماع را تا حدودی درک میکنم، ولی جنگ را بهانهء دلتنگی کردن به نظرم کمی عجیب است؛ تلویحا پذیرفت. گفتم «برای تنگشدن دل و یاد کسی افتادن به چنین بهانههایی نیاز نیست. من هم دلم برای شماها تنگ میشود و مشخصا دیشب یاد شخص شما افتادم که احساس میکنم در این اواخر کمی گرفته هستید. من کار خاصی نداشتم و زنگ زدم که همینها را بگویم». خداحافظی کردیم.
با خود اندیشیدم: «چه روزگاری! هیچکدام برای نفرتورزی به بهانه و رفع و رجوع نیازی احساس نمیکنیم. اما برای محبتورزیدن توجیه و توضیح لازم است. در حالی که ظاهرا نفرتورزیدن نکوهششده و محبتورزیدن ستایش».
چیزی به ذهنم رسیده است:
در دنیا نیازمندهای فراوانی وجود دارند که وظیفهء انسانی ما کمک به آنهاست. بعضی از ما این وظیفه را فراموش کردهایم و یکسر مشغول روزمرهگیهای زندگی شدهایم (مثال بارز خود نگارنده است). از طرفی کسان زیادی هستند که ممکن است به مهارتهای ما نیاز داشته باشند، نیاز از نوع خرد و غیر کاری. مثلا کاری از ما میخواهند که معمولا برای انجام دادناش مزدی پرداخت نمیشود. با خودم فکر کردم چطور میشود که مزدهای ناچیزی برای این کارها بگیریم – با ذکر اینکه برای مقصود خیری است – و جمعآوری کنیم و به مصرفی که صلاح میدانیم، برسانیم. مثلا کسی از من بخواهد که عکسی از او بگیرم، من کسری از دستمزد رایج را طلب کنم و بگویم لطفا این مبلغ را به نیت خیر بپردازید، احتمالا خیلی از افراد حاضر به پرداخت چنین مبلغی هستند.
ممکن است این فکر خام باشد، یا از انجامدادناش احساس شرم کنیم، اما به نظرم جای فکر کردن و اجرا دارد.
خوانندگان قدیمی این وبلاگ شاید خاطرشان باشد که زمانی نوشتم: «اگر دو چیز نبود، این دنیا جهنم میشد: یادگرفتن و محبتورزیدن». راستاش باورم همچنان همین است، اما زمان میگذرد و برداشت ما از باورهامان تازه میشود. به عنوان کسی که گاه نسبت به زندگی پرتلاطم عاطفیاش نگاه غمانگیزی دارد؛ شاید به تسامح و با زبان کوچه و خیابان بتوانم بگویم که «دوستداشتن از آموختن نامردتر است!». کمتر دیدهام که کسی از یادگرفتن دمغ شود یا ضربهای بخورد، اما خب برعکساش… خودتان بهتر میدانید.
دوستداشتنها معمولا چاشنی خودخواهی، سلطهجویی و تملکطلبی دارد؛ تا حدی که گاه کسانی را دوست میداریم که به نظر میرسد درک درستی از دوستداشته شدن ندارند. شاید هم ما در مواجهه با دوستداشته شدن چنین هستیم – یا بودهایم. هر طور که باشد، عشق در بسیاری موارد مثل اجل معلق است و در هنگامی که اصلا انتظارش را نداری چون صاعقه بر سرت میخورد. متاسفانه خیلی اوقات عشق گاز میگیرد، بدل و آلوده به چیزهای دیگر میشود. حتی گاهی جای خودش را به نفرت میدهد. ما هستیم که این بلا را سرش میآوریم.
اگر میخواهیم بگوییم «اما اینها عشق حقیقی نیست»، بهتر است قبل از گفتن این سخن دستگاه عشقحقیقیسنج را عرضه و مهیا کرده باشیم. اصلا فرض بگیریم که گویندهء این رای، عارف عشق حقیقی است و سخن حقی میگوید، اما من میخواهم از زبان لئونارد کوهن پاسخ بدهم:
مهم نیست که چگونه کل ماجرا به بیراهه رفت
این احساس مرا تغییر نمیدهد
شاید کسانی باشند که به این روال خو کردهاند؛ سالها پیش در توصیف دوستی میگفتم «فلانی ظاهرا یکی از مشغولیتهایش این است که بگوید: بچهها بریم عاشق بشیم». اما من دردم میگیرد، خانمها و آقایان من خیلی خیلی دردم میگیرد. من دردم میگیرد از اینکه چیزی که دنیا نیاز حیاتی به آن دارد چنین هدر میرود و در واقع به زبالهدان ریخته شود. چون صحنههایی از یتیمخانهها دیدهام که کودکان در تختهایی چون قفس در تنهایی میگریستند، من زنی را دیدهام که سر کوچه روی چمداناش نشسته بود چون نمیدانست قهرش را کجا ببرد، من مردهایی دیدهام که تمام هستیشان را گذاشتهاند که زندگی مورد نظر خانم را تامین کنند و وقتی که آن زندگی تامین شد بابت شکم برجسته و کلهء طاسشان مسخره شدند، من دیدهام جوانانی به نامهربانی نگاه و به تیر بسته شدند، من دخترهایی دیدم که سالهای معصومیت و طرواتشان در جستوجو و کشمکش یافتن یک رابطهء سالم و ساده تمام شد… محبت میتواند بازدارنده بسی از این غصهها و فجایع باشد، در صورتی که درست خرج شود.
سالها پیش به دلالت غیرمستقیم دوستی – که شنیدم دیگر در این دنیا نیست، برایش مغفرت طلب میکنم – به ذهنم افتاد که از یادگرفتن توقع خاصی نداشته باشم. اکنون ذات یادگرفتن و دانستن برایم جالب و جذاب است، و منتظر نیستم که این مزرعه زود به ثمر برسد. یاد میگیرم، چون دوست دارم یاد بگیرم. چیزهای مختلف یاد میگیرم بدون اینکه طمع کنم از این آموختهها چه نصیبم میشود. البته بسیار پیش آمده که پارههایی از یادگرفتهها مسیری تشکیل دادهاند و در رسیدن به مقصود راهم را آسان کردهاند، اما این معمولا بدون نقشه و برنامهریزی رخ داده و به نظرم قشنگترین قسمتاش نیز همین است.
ببنید که دنیای ما چهقدر قشنگ میشود اگر بتوانم در پاراگراف بالا یادگرفتن را با دوست داشتن جایگزین کند: «… اکنون ذات عشقورزیدن و محبت برایم جالب و جذاب است، و منتظر نیستم که این مزرعه زودتر به ثمر برسد. محبت میورزم، چون دوست دارم محبت بورزم. کسان مختلفی را دوست دارم بدون این که انتظاری از دوست داشتنشان داشته باشم. البته بسیار پیشامده که پارههایی از محبت مسیری تشکیل دادهاند و در رسیدن به مقصودی راهم را آسانتر کردهاند…».
اما دنیا منتظر افاضات من نیست تا قشنگ شود.
به راستی از خود به داوود بخششی ارزانی داشتیم، ای کوهها و ای مرغان با او همنوایی کنید؛ و آهن را برای او نرم گرداندیم (۱۰) که زرههای بلند و رسا بساز و در زرهبافی سنجیده و به سامان کار کن؛ و همگان نیکوکاری کنید، که من به آنچه میکنید آگاهم (۱۱)
سورهء مبارکه سباء (ترجمه خرمشاهی)
من آرزوی دیدن روزی را دارم که به روی من لبخند بزنی و بگویی: «آره متاسفانه، این طوریه. حالا چه طوری میشه درستش کنیم؟».
بدنهای افراد را با خودشان عوضی میگیریم، حتی بدنهای خودمان را به اشتباه خودمان میپنداریم. و حتی در این گمان اشتباه هم با بدن رفتار مناسبی نداریم.