تصمیم گرفتهام عدسپلو بپزم، برای اینکه پشت گوش نیندازم از شب گذشته برنج خیس کردهام، به این ترتیب اگر کوتاهی کنم برنجها خراب میشود! ساعت ده شب به طرف خانه راه میافتم و سر راه از یک بقالی ناآشنا اما قدیمی و بزرگ و به ظاهر صاحب کسب عدس و کشمش میخرم. فروشنده صاحب محاسن – که نمیدانم مالک مغازه هم هست یا نه – ظاهر کلاسیک بقال سالخورده دارد. حواساش شش دانگ به برنامههای مشعشع تلویزیون است و بسی بیاعتنا و شاید بیادب فروشندگی برخورد میکند. به خود میگویم «تحمل کن و آخر شبات را خراب نکن». به هر ترتیبی هست پول اجناس را میدهم و میگریزم.
خانه که میرسم، تلفن را بر میدارم که تلفنهایم را بزنم و در عین حال آشپزی کنم. میخواهم کشمشها را بشویم و خیس کنم که جان بگیرند، اما به محض آب ریختن روی آنها متوجه لعابی غیر عادی در سطح آب میشوم. آب را خالی میکنم و دوباره و دوباره… . بالاخره با تعجب متوجه میشوم که برای براقکردن ظاهر کشمشها آنها را چرب کردهاند! یکی دو تا به دهان میگذارم، روغنی است بسیار سنگین که انگار روی زبان جدار میبندد. با خود فکر میکنم که احتمالا روغن غیر خوراکی باشد. برای آزمایش در ظرف آب و کشمش کمی مایع ظرفشویی میریزم و بههم میزنم، اما چربی همچنان باقی است. تمام کشمشهایی که خریدهام را دور میریزم.
جعل و تقلب همه جای دنیا وجود دارد. اما آن بقال حبیب خدا با آن ظاهر و در حال غوطهخوردن در تلویزیون کشمشی بفروشد که خوردناش احتمالا موجب بیماری است، نمادی قوی از چیزی است که این اواخر تحملاش برای گروهی سخت شده است.
آدمی تصور میکند که هنگام دشوارشدن اوضاع معیشت، تلاش افراد باید بیشتر شود. اما من در اطرافم چنین نمیبینم. خیلی از افراد چنان حرکت آهسته هستند که انگار به کوهی از ثروتهای شناخته و ناشناختهء زمین تکیه کردهاند و در عین حال مدام از زمین و زمان شکوه و شکایت میکنند. به نظرم دیری نمیپاید که سیلی از ورشکستگیهای آشکار مالی را شاهد باشیم. امیدوارم چنین نشود، اما عاقبت معجزه را جایگزین تلاش کردن چیزی بهتر از این نیست.
خدا مرحوم علی کردان را ببخشاید و رحمت کند؛ او سرشناسترین قربانی نهضت عظیم مدرک دانشگاهی سند تضمینی کسب سعادت و اعتلای شخصیت بود. نهضتی که پس از تثبیت حکومت پس از انقلاب ۵۷ از هر نهضتدیگر بزرگتر و البته پر تلفاتتر بوده است. مرحوم کردان در مجلس جواب پس داد و میلیونها قربانی دیگر در زندگی.
پدرام عزیز پیوند مطلبی برای من فرستاد که به نظرم شبیه یک داستان بسیار کوتاه است که با تاثیر از ساموئل بکت و فرانتس کافکا نوشته شده است؛ یک گروتسک تمام عیار. ترافیک تهران و رانندگی ایرانی از ابهامهای غامض من بوده است؛ همیشه فکر کردهام که این ماجرا ریشههای دراز دارد و حاکی از چیزهایی است که ما تاکنون یا نخواستهایم بفهمیم، یا نفهمیدهایم.
مطلب مذکور در عین حال مرا به یاد فصل دیگری از کتاب مهم× داستان آیندگان انداخت. مطالعهء دقیقاش توصیه میشود.
× داستان آیندگان هنوز منتشر نشده است (پیش از این هم به آن اشاره کرده بودم)، و با توجه به این واقعیت، خواننده نکتهسنج ممکن است ایراد بگیرد که «چهطور میزان اهمیتاش را اندازه گرفتی؟»، پاسخ شوخیگونهء من این خواهد بود: «با دقت به وجنات، حاضرم یک به سه شرط ببندم!».
در بررسی ملی درباره وضعیت سلامت روان در ایران مشخص شد وضعیت سلامت افراد متاهل ۲ تا ۲٫۵ برابر بدتر از افراد مجرد است و این شاخص در شهرهایی با میزان آمار طلاق کم نظیر یزد، سمنان و چهارمحال و بختیاری ۳ تا ۴ برابر است. دکتر گلزاری با بیان اینکه گاهی ممانعت از بروز طلاق عاملی برای افزایش بروز بحرانهای روحی میشود، تصریح کرد: بررسی دیگری در کشور نشان میدهد میزان روابط دختران و پسران ۳ برابر شده و روابط از سطح عاطفی به جنسی رسیده و این در حالی است که ارتباط با چندین نفر نیز گسترش یافته است.
تورم، آشوب، اغتشاش، تجاوز، فریب، فقر، ترافیک، اختلاف، استیضاح، تحقیق، دشمن، اعدام، دادگاه، پلیس، تحریم، زندان و…
اینها کلمات پر بسامدی است که مدتهاست در عناوین و متن اخبار کشور میبینیم.
با یکی از دوستان در رستوران هستیم، پیشنهاد میکنم که یک سالاد، یک پیش غذا و یک غذا سفارش دهیم. از آنجایی که دعوت او هستم، ضمن موافقت از روی مهماننوازی میپرسد: «سیر میشوی؟ بگم یک غذای دیگه هم بیارن؟». میگویم: «اولا غذای رستوران همیشه زیاد میآید و متاسفانه به سطل زباله روانه میشه. دوما اینکه این سیری چه رسمی در تربیت ما؟ غذا خوردن برای رفع گرسنگی و تامین انرژی فعالیتها و در ضمن گاه یک کار اجتماعی است. چطور ما عادت کردهایم که معدهمان را پر از غذا کنیم و ناماش را سیری بگذاریم؟». میخندد و میگوید: «عجب نکتهای!».