خدا مرحوم علی کردان را ببخشاید و رحمت کند؛ او سرشناسترین قربانی نهضت عظیم مدرک دانشگاهی سند تضمینی کسب سعادت و اعتلای شخصیت بود. نهضتی که پس از تثبیت حکومت پس از انقلاب ۵۷ از هر نهضتدیگر بزرگتر و البته پر تلفاتتر بوده است. مرحوم کردان در مجلس جواب پس داد و میلیونها قربانی دیگر در زندگی.
آب که سربالا برود، اتفاقات زیادی میافتد؛ اما بر نگارنده معلوم نیست که آیا افتادن خیلی اتفاقات هم نشان از سربالارفتن آب است یا خیر؟ القصه به تازگی حرف حذف پادشاهان از کتب درسی مدارس شد، کسانی هم این قضیه را شرح دادند و دربارهاش نظریهپردازی کردند (مانند این). از آنجایی که خود تاریخ نمیدانم، طی نامهای از دکتر قنوات خواستم که نظرشان را در این باره شرح دهند.
امشب از شما دعوت میکنم که یادداشت دکتر قنوات در بارهء این تصمیم را مطالعه کنید.
همه میدانیم که آمار خواندن ما اندک است، هیچ خجالت آشکاری هم از این بابت نداریم. اما چیزی که کمتر به آن توجه داریم آمار ناچیز اشاعه دانستههاست: کلاسهای رسمی و غیر رسمی به ندرت به کار آموختن و آموزش میآید، کار بلدها و داناها نیز در اقلیت مطلقی هستند. اقلیتی که البته به شدت از دانستههای خود محافظت میکند و با خست آن را در اختیار دیگران میگذارد.
از آنجایی که در سالهای اخیر بیشتر دانستههای کاری و مهارتهای حرفهایام را از تماشا و خواندن رسانههای آموزشی کسب کردهام، نیک میدانم که چه تفاوت بزرگی بین ما و غربیها وجود دارد. آنها با سخاوتی مثالزدنی دانستههایشان در اختیار میگذارند. تا جایی که امکاناتی چون تالارهای گفتگوی اینترنتی ابداع کردهاند تا آنهایی که میدانند به آنهایی که نمیدانند آموزش دهند و راهنمایی برسانند. کاربلدها و استاد کارها کشورها و قارهها را میپیمایند و دانستههایشان را اشاعه میدهند – چه بسا که از این کار درآمد خوبی نیز داشته باشند. بخل آموزشی ما به درآمد ربط چندانی ندارد، و ظاهرا ریشهء تاریخی نیز دارد. همه جملهء «اهل طلب واقعی پیدا نمیشود که منتقل کنم» را شنیدهایم، گویندگان این جمله با این بهانه دانستههای خود را به گور میبردهاند.
تا زمانی که بخل و تنبلی در کار آموزش باشد، بعید میدانم که وضعمان به شکل عمیقی بهتر شود.
خدا حفظ کند دوستی را که در ماههای اولیه آشناییمان به هر قیمتی میخواست بداند که مرشد و استاد من چه کسی بوده است. چندین بار پرسشهای صریحی کرد تا کنجکاوی – هر چیز دیگری که درش بود – را آرام بخشد ولی با هیچ یک از پاسخهایم راضی نمیشد. اما حقا واقعیت این است که تا جایی که به یاد دارم در طول زندگی مراد، مرشد، استاد یا چیزی مشابه اینها نداشتهام (اصلا چرا باید میداشتم؟)، گرچه در طول زندگی از هزاران چیز ریز و درشت آموختهام و تاثیر گرفتهام – چیزهای بد و خوب. مثلا فرآیند خستگیناپذیر یادگیری کودکان که به طور معمول با شادی و نشاط و جست و خیز همراه است، بر من تاثیر عمیق دارد. همانطور که یک رایحه، یک نگاه، یک طعم، بعضی از حالتهای زنها، برخوردهای خردمندانهء کهنسالان، طراحی خوب، چیزهایی که از زمان گذشته مانده، خلاقیتهایی که ناگهان مثل صاعقه بر سر آدم فرو میآید، دست زحمتکش و هزاران استاد این چنینی تاثیرهای مستقیم، غیر مستقیم و همیشه قوی خود را بر من میگذارند.
نمیدانم عاقبت آن دوست چه پاسخی برای سوالش یافت، اما جواب من هنوز همان است. با این که معلم خوب در زندگی میتواند نقش بسیار مهم و مثبتی داشته باشد. ولی با کمال تاسف بیشتر مشاهدهها و خاطرههای من از معلمهای درس و مدرسه وحشتناک بود! شاید برای همین به نوعی دچار نوعی هرج و مرج یادگیری شدم و در میان هرج و مرج ناگهان دریافتم که آموختن چه لذت وافری دارد. اما بدبختانه بعد از مدتی امر مشتبه شد که «چیزهایی که یاد میگیری ظاهرا به هیچ دردی نمیخورد!» تا روزی دوست جوان و خردمندم، حسن، گفت که نگران نباشم و تمام این چیزهای نامرتبط و گاه عجیب روزی به هم خواهند پیوست. این سخن ایمانم به یادگیری را همچنان راسخ نگهداشت. ولی خودمانیم، هنوز پیوستگی چندانی مشاهده نکردهام.
هنوز که هنوز است، خداوند مهربان برای این که این بندهء ناشکر نابهکارش خیلی دلشکسته نباشد، هر از چند گاهی نشانهای میفرستد برای خوششدن دلپسرکی که یک جایی بین کله و دلم گیر کرده است (میدانید منظورم از دل چیست؟ چیزی که حوالی معده است و زمانی که عاشق میشدیم سرد و گرم میشد و وقتی که حس تنهایی میکنیم، فشار میخورد). همین اواخر بود که اتفاقا به مدخل Autodidacticism در ویکیپدیای عزیز برخوردم و خاطرم کمی جمعتر شد، گفتم «بابا قضیه جدی است حسابی است». متوجه شدم که خیلی بیش از انتظار من کتاب، مقاله و تحقیق در این باره منتشر شده، تا جایی خوشحال شدم که به دامچالهء «آکادمی تایید کرد پس تایید است» نیفتم.
نمیدانم اگر فرزندی میداشتم چه تصمیمی برای آموزشش میگرفتم، اما سعی میکردم به او نشان دهم که از آموختن انتظاری نداشته باشد، خصوصا انتظار رونق در معاش. دیگر نمیدانم چه بهش میگفتم، به نظرم چیزی نمیگفتم و سعی میکردم از او در نگاه کردن به چیزها کمک بگیرم…
امروز نزد دوستی بودم که کار اصلیاش درسدادن در دانشگاه است. در بین صحبتها حکایت عجیبی تعریف کرد:
پسرش روزی برای انجام تکلیف درسی کمک خواسته، تکلیفی که عبارت بوده از یافتن کلمات مشکل درس جدید و ساختن جمله با آنها. با توجه به استعداد نسبی او، پدر تعجب کرده که چرا برای چنین تکلیف سرراستی درخواست کمک میکند. پسر توضیح میدهد که جملات باید با کلمات بینقطه ساخته شوند! در این جای داستان من پرسیدم که فایده این تکلیف چه بوده است. دوستم اظهار بیاطلاعی کرد و گفت که میخواسته از معلم فایده را استعلام کند اما برای این که از رفتار متعاقب مطرح شدن این پرسش مطمئن نبوده، از خیرش گذشته…
خدا عاقبت پروردگان و آموختگان این نظام آموزشی را بهخیر کند.