نوشته های برچسب شده:در جستجو

ساختن زمانی بهتر

نوشته شده توسط هادی, ۲۹ اسفند ۱۳۸۸

واقعا نمی‌دونم چی باید بگم. به بزرگ‌ترین نبرد زندگی حرفه‌ای ما سه دقیقه مونده، همه چیز به امروز ختم شده. چه بخوایم به عنوان یک تیم بهتر بشیم، یا خورد بشیم.  قدم به قدم، بازی به بازی، تا زمانی که کار تموم بشه.

آقایون باور کنید که ما تو جهنم هستیم، می‌شه این‌جا بمونیم، و پدرمون دربیاد، یا می‌تونیم برای هدف‌مون بجنگیم و به روشنایی برگردیم. می‌تونیم از جهنم بیرون بیاییم، قدم به قدم.

از دست من برای شما کاری برنمی‌آد. من دیگه پیر شدم. به اطراف نگاه می‌کنم و این قیافه‌های جوون رو نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم، یعنی می‌خوام بگم که هر اشتباهی که یک مرد میانسال می‌تونه مرتکب بشه رو مرتکب شده‌ام. من… پول‌هامو به باد دادم، باور کنین یا نکنین. کسایی که دوسم داشتن رو ول کردم. و این اواخر حتی نمی‌تونم قیافهء خودمو تحمل کنم.

می‌دونین؟ وقتی پیر می‌شین، چیزا یکی‌یکی ازتون گرفته می‌شه، این، این بخشی از زندگیه. ولی فقط وقتی متوجه‌ش می‌شین که در حال از دست‌دادن هستین. متوجه می‌شین که زندگی بازی لحظه‌هاس، مثل فوتبال. چون در هر دو بازی – زندگی یا فوتبال – اجازهء خطا خیلی کمه. منظورم اینه که یک لحظه دیر یا زود باعث می‌شه که موقعیت رو از دست بدین. نیم‌ثانیه زودتر یا دیرتر باعث می‌شه که توپ رو از دست بدین. لحظاتی که بهش نیاز داریم در اطراف‌مون هستن، در هر لحظه بازی. در هر دقیقه در هر ثانیه.

در این تیم ما برای این لحظه می‌جنگیم. در این تیم ما خودمون و دیگران رو برای این لحظه جر می‌دیم.

ما با چنگ و دندون برای این لحظه می‌جنگیم. چون می‌دونیم وقتی این لحظه‌ها رو روی هم بگذاریم، لامصب یک فرق اساسی به وجود میاد، فرق بین بردن و باختن، فرق بین مردن و موندن.

می‌خوام بهتون بگم در هر جنگی، کسانی هستن که جون‌شون رو کف دست‌شون گرفتن که اون لحظه رو به چنگ بیارن. و من می‌دونم اگر زنده‌ام به خاطر اینه که می‌خوام به خاطر این لحظه بجنگم. چون این مفهوم زندگی‌کردن است.

من نمی‌تونم کاری بکنم، باید به چشمای کسی که کنارتونه نگاه کنین. به نظرم کسی رو می‌بینین که با شما اون به لحظه‌ای که گفتم می‌رسین. کسی رو می‌بینین که برای این تیم خودش رو قربانی می‌کنه، چون می‌دونه زمانی که وقت‌ش برسه، شما هم این کارو برای اون می‌کنین.

آقایون این یک تیمه، می‌تونیم به عنوان یک تیم بهتر شیم یا به عنوان یک آدم جدا از تیم بمیریم. بچه‌ها این فوتباله. و همهء این چیزیه که هست.

حالا می‌خواین چی کار کنین؟

بخشی از فیلم‌نامهء Any Given Sunday نوشتهء دانیل پاین و جان لوگان – اصل سکانس در یوتیوب
(ترجمهء آزاد – با تشکر از غزاله)

***

در آستانهء سال جدید چیزهایی بهتر از متن بالا به عقلم نمی‌رسد. سال خوبی برای‌تان آرزو می‌کنم، با یادآوری این که زمان‌های خوب ساخته می‌شود، اتفاق نمی‌افتد.

هوشمندی طبیعت

نوشته شده توسط هادی, ۲۸ اسفند ۱۳۸۸

میکی: و طبیعت از اون چیزی که ما فکر می‌کنیم باهوش‌تره. کم‌کم ما دوستامون‌ رو از دست می‌دیم، همه چیزو از دست می‌دیم. از دست می‌دیم و از دست می‌دیم تا زمانی که بگیم: «من چرا زنده‌ام؟ دیگه انگیزه‌ای برای ادامه دادن ندارم». ولی با تو پسر، من انگیزه برای ادامه‌دادن دارم. زنده می‌مونم تا ببینم تو کارت خوب شده.

به نقل از راکی ۵ (این هم برای کسانی که به یوتیوب دسترسی دارند)

از چهل و هشت قرن پیش

نوشته شده توسط هادی, ۲۴ اسفند ۱۳۸۸

لوحه‌ای باقی مانده از آسورد، حدود سال ۲۸۰۰ پیش از میلاد، کشف شده که در آن آمده: «زمین ما در روزهای اخیر در شرف نابودی است. نشانه‌هایی وجود دارد مبنی بر این‌که دنیا به سرعت به پایانش نزدیک می‌شود. رشوه‌خواری و فساد در همه جا رواج دارد.» بیش از ۲۰۰۰ سال بعد، سقراط شکایت می‌کند که: «کودکان حالا به ظالمانی بدل شده‌اند… آن‌ها دیگر زمانی که بزرگ‌تری وارد اتاق می‌شود از جای برنمی‌خیزند. آن‌ها با والدین‌شان مخالف می‌کنند، سر میز غذا گوشت را می‌بلعند، پاهای‌شان را روی هم می‌اندازند، و با آموزگاران‌شان مستبدانه رفتار می‌کنند.» و افلاطون راجع به شاگردانش نوشت: «سر جوانان ما چه دارد می‌آید؟ آن‌ها نسبت به بزرگ‌ترشان بی‌احترامی می‌کنند، و از والدین‌شان فرمان نمی‌برند. آن‌ها قانون را نادیده می‌گیرند. آن‌ها با افکار دیوانه‌وار در خیابان‌ها آشوب به راه می‌اندازند. اخلاقیات آن‌ها روبه انحطاط گذارده است. قرار است چه بر سر آن‌ها بیاید؟»

هزار و یک شگفتی/ ایزاک آسیموف/ پروانه مکانیک/ تهران فاریاب/ ۱۳۶۲ تهران

سایه‌گستران

نوشته شده توسط هادی, ۲۲ اسفند ۱۳۸۸

زندگی سفر است، مقصد نیست. زمانی که صحبت از مقصد می‌کنیم، خواه‌ناخواه داریم به نقطهء توقفی اشاره می‌کنیم اما زندگی حقیقی توقف ندارد. گرچه خیلی از ما متوقف می‌شویم و تا پایان عمر متوقف می‌مانیم. اما صحبت از تکاپو است و از پا نیافتادن، صحبت از یافتن ماموریت یکتایی است که برای آن به این دنیا آمده‌ایم و هیچ کسی نمی‌تواند به ما کمک کند که این ماموریت را شناسایی کنیم. این شناسایی کار آسانی نیست، به همین علت است که بیش‌تر دوست داریم به رویه‌ها و قراردادها بچسبیم و مطابق آن‌ها روزگار بگذارنیم. اما کسانی هستند که توقف نمی‌کنند و بعد از هر ضربه‌ای که می‌خورند، سرسختانه بلند می‌شوند و به سفر ادامه می‌دهند:

از تمام خلق یک تن صوفی‌اند
مابقی در سایهء او می‌زیند

خوش‌مان بیاید یا نه، این بیت رنگی از حقیقت را در خود دارد. خیلی‌ها به این موضوع اشاره کرده‌اند؛ اصل بیست/هشتاد (معروف به پارتو) یک شکل نسبتا امروزی‌تر است. مشکل کوچک این است که همه فکر می‌کنیم جز صوفیان و یا بیست درصد هستیم.

محبت در زباله‌دانی

نوشته شده توسط هادی, ۳۰ بهمن ۱۳۸۸

خوانندگان قدیمی این وبلاگ شاید خاطرشان باشد که زمانی نوشتم: «اگر دو چیز نبود، این دنیا جهنم می‌شد: یادگرفتن و محبت‌ورزیدن». راست‌اش باورم هم‌چنان همین است، اما زمان می‌گذرد و برداشت ما از باورهامان تازه می‌شود. به عنوان کسی که گاه نسبت به زندگی پرتلاطم عاطفی‌اش نگاه غم‌انگیزی دارد؛ شاید به تسامح و با زبان کوچه و خیابان بتوانم بگویم که «دوست‌داشتن از آموختن نامردتر است!». کم‌تر دیده‌ام که کسی از یادگرفتن دمغ شود یا ضربه‌ای بخورد، اما خب برعکس‌اش… خودتان بهتر می‌دانید.

دوست‌داشتن‌ها معمولا چاشنی خودخواهی، سلطه‌جویی و تملک‌طلبی دارد؛ تا حدی که گاه کسانی را دوست می‌داریم که به نظر می‌رسد درک درستی از دوست‌داشته شدن ندارند. شاید هم ما در مواجهه با دوست‌داشته شدن چنین هستیم – یا بوده‌ایم. هر طور که باشد، عشق در بسیاری موارد مثل اجل معلق است و در هنگامی که اصلا انتظارش را نداری چون صاعقه بر سرت می‌خورد. متاسفانه خیلی اوقات عشق گاز می‌گیرد، بدل و آلوده به چیزهای دیگر می‌شود. حتی گاهی جای‌ خودش را به نفرت می‌دهد. ما هستیم که این بلا را سرش می‌آوریم.

اگر می‌خواهیم بگوییم «اما این‌ها عشق حقیقی نیست»، بهتر است قبل از گفتن این سخن دستگاه عشق‌حقیقی‌سنج را عرضه و مهیا کرده باشیم. اصلا فرض بگیریم که گویندهء این رای، عارف عشق حقیقی است و سخن حقی می‌گوید، اما من می‌خواهم از زبان لئونارد کوهن پاسخ بدهم:

مهم نیست که چگونه کل ماجرا به بی‌راهه رفت
این احساس مرا  تغییر نمی‌دهد

کوهن؛ درمانی برای عشق نیست

شاید کسانی باشند که به این روال خو کرده‌اند؛ سال‌ها پیش در توصیف دوستی می‌گفتم «فلانی ظاهرا یکی از مشغولیت‌هایش این است که بگوید: بچه‌ها بریم عاشق بشیم». اما من دردم می‌گیرد، خانم‌ها و آقایان من خیلی خیلی دردم می‌گیرد. من دردم می‌گیرد از این‌که چیزی که دنیا نیاز حیاتی به آن دارد چنین هدر می‌رود و در واقع به زباله‌دان ریخته شود. چون صحنه‌هایی از یتیم‌خانه‌ها دیده‌ام که کودکان در تخت‌هایی چون قفس در تنهایی می‌گریستند، من زنی را دیده‌ام که سر کوچه روی چمدان‌اش نشسته بود چون نمی‌دانست قهرش را کجا ببرد، من مردهایی دیده‌ام که تمام هستی‌شان را گذاشته‌اند که زندگی مورد نظر خانم را تامین کنند و وقتی که آن زندگی تامین شد بابت شکم برجسته و کله‌ء طاس‌شان مسخره شدند، من دیده‌ام جوانانی به نامهربانی نگاه و به تیر بسته شدند، من دخترهایی دیدم که سال‌های معصومیت و طروات‌شان در جست‌وجو و کش‌مکش یافتن یک رابطهء سالم و ساده تمام شد… محبت می‌تواند بازدارنده بسی از این غصه‌ها و فجایع باشد، در صورتی که درست خرج شود.

سال‌ها پیش به دلالت غیرمستقیم دوستی – که شنیدم دیگر در این دنیا نیست، برایش مغفرت طلب می‌کنم – به ذهنم افتاد که از یادگرفتن توقع خاصی نداشته باشم. اکنون ذات یادگرفتن و دانستن برایم جالب و جذاب است، و منتظر نیستم که این مزرعه زود به ثمر برسد. یاد می‌گیرم، چون دوست دارم یاد بگیرم. چیزهای مختلف یاد می‌گیرم بدون این‌که طمع کنم از این آموخته‌ها چه نصیبم می‌شود. البته بسیار پیش آمده که پاره‌هایی از یادگرفته‌ها مسیری تشکیل داده‌اند و در رسیدن به مقصود راهم را آسان کرده‌اند، اما این معمولا بدون نقشه و برنامه‌ریزی رخ داده و به نظرم قشنگ‌ترین قسمت‌اش نیز همین است.

ببنید که دنیای ما چه‌قدر قشنگ می‌شود اگر بتوانم در پاراگراف بالا یادگرفتن را با دوست داشتن جایگزین کند: «… اکنون ذات عشق‌ورزیدن و محبت برایم جالب و جذاب است، و منتظر نیستم که این مزرعه زودتر به ثمر برسد. محبت می‌ورزم، چون دوست دارم محبت بورزم. کسان مختلفی را دوست دارم بدون این که انتظاری از دوست داشتن‌شان داشته باشم. البته بسیار پیش‌امده که پاره‌هایی از محبت مسیری تشکیل داده‌اند و در رسیدن به مقصودی راهم را آسان‌تر کرده‌اند…».

اما دنیا منتظر افاضات من نیست تا قشنگ شود.

طراحی جادو

نوشته شده توسط هادی, ۲۶ بهمن ۱۳۸۸

You know? it’s true when something exceeds your ability to understand how it works, it sort of becomes magical.

Jonathan Ive

صنعت در شهر

نوشته شده توسط هادی, ۲۳ بهمن ۱۳۸۸

یک زمان‌هایی هست که آدمی گمان می‌کند که از چیزی، چیزکی می‌داند. بعد ناگهان دست روزگار صحنه‌ای جلوی چشم می‌گذارد که به غیر از واکنش آقای هالو* (واقعا که صنعت در شهر پیش‌رفت عجیبی کرده است) کار دیگر نمی‌توان کرد. این وب‌سایت از این جمله از صحنه‌‌های روزگار برای من است.

* فیلمی از داریوش مهرجویی.

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License