«لایی» کشیدن در ترافیک خیابانها و لذت حاصل از آن، یک کنش سکسشوآل است. چنین کنشی، شبها در اتوبانها لذت بیشتری تولید میکند.
داخل کردن یک توپ درون یک سوراخ (دروازه) و لذت حاصل از این فعل. لایی زدن بازیکن مقابل به مثابه یک حریف جنسی و لذت حاصل از آن برای شخص فاعل(لایی زن) و خشم مفعول(لایی خور).
اتومبیل پژو ۲۰۶ یکی از محصولات سکسشوآل صنایع خودرو سازی پژو فرانسه است که امروزه حتی افرادی از این خودرو استفاده میبرند که شاید کمترین توجه را به این ماهیت داشته باشند.
وقایع نگاری جام جهانی ۲۰۱۰ آفریقای جنوبی، آنگاه که به اسپانیا، قهرمان جام، بر می خورد شکلی حماسی به خود گرفته و با ورزش سنتی اسپانیایی ها، گاوبازی، همسانی می کند. سرنوشت جوخه ی اسپانیایی را در برابر گاوهای نر خشمگینی قرار داد که خرناسه کنان گویی تنها خون سیراب شان می کرد. ضربه های بی رحمانه ی شیلیایی ها و هلندی ها را به یاد بیاورید!! اسپانیایی ها اما، در حالی که استخوان های شان به صدا درآمده بود، چون ورزا بازانی صبور و خوشخوی، هرگاه، هیون را رام کردند…
هفت بازی و هفت گل زده و در آغوش کشیدن جام با حداقل نتیجه لازم از نظر قانون. اما آنچه که گذشت بسیار فراتر از آن چیزی بود که اعداد و ارقام نشان می دهند؛ چراکه مسیر پر از سنگلاخ و پرتگاه بود و حریفان تنها به فوتبال نمی اندیشیدند. سوئیس با روش اتوبوس پارک شده، تمام مردان خود را در زمینش نگه داشت تا مگر عرصه را نباخته ترک کند. تعداد دفعاتی که دست کم یکی از سوئیسی ها از خط میانی زمین رد شدند، شاید رکوردی باشد در تاریخ جام های جهانی؛ به جرات کمتر از انگشتان یک دست! اسپانیا طی یک ضد حمله به زانو درآمد، اما زمین نخورد و شکست را باور نکرد. در مصاف بعدی، شیلیایی ها روش تهاجم مواج خود وا وانهادند تا با ضربه های ناجوانمردانه شان بر بدن مردان سرخ، لرزه بر جان شان بیاندازند. آن ها نیز در نهایت تسلیم شکیبایی و فراست سرخ ها شدند.
پرتقال با گماشتن سه هافبک دفاعی ایستا، یا به بیان صریح تر، با اتکا به هفت مدافع (که خود بدعتی بود در میان رویکردهای دفاعی و منفی به فوتبال) و خشونتی بی مانند، به سرنوشت شیلی دچار شد. از کریستیانو رونالدو، بهترین فوتبالیست دو سال پیش جهان، تنها شبحی در مخمل سبز پرسه می زد و پپه هرگز پا به توپ نشد و جز درو کردن ساق های سرخ ها، کار دیگری انجام نداد. گاوان خشمگین پرتقالی که آمده بودند ماتادورها را بترسانند، از پیش ترس بر روح خودشان تنیده شده بود.
مصاف خاطره انگیز آلمان در نیمه نهایی جام، فینالی زود هنگام بود. غرور آلمان ها آنان را به ورطه ی خشونت نیانداخت، اما تیکی-تاکای (پاس های کوتاه و سریع) اسپانیایی، همچون پاندولی نامیرا برابر دیدگان آلمان ها، آنها را هیپنوتیزم کرد. در میانه میدان خلع سلاح شدند و هرگز نتوانستند به ضد تاکتیک روش اسپانیایی ها (پرسینگ و بازی از نزدیک) بیندیشند، اما دیسیپلین دفاعی خود را فراموش نکردند. ماتادورهای باشکیب اما، ضربه های ریز خود را یکی یکی بر تن ورزای خوی کرده می نشاندند تا لحظه ی موعود فرا رسید. ورزابازی ستبر همچون فواره ای جوشان به هوا خاست تا زخمه ی آخر را بزند؛ پویول بود که خون آلمان های مقاوم را بر مخمل سبز سرازیر می کرد.
در هماورد نهایی، هلندی ها نبردی دیگر گونه را رقم زدند. پرسینگ سنگین شان ، همان که از آلمان ها انتظار می رفت، اجرای تیکی-تاکای اسپانیایی ها را مختل کرد و حرکت ماشین ماتادورها را برای اولین بار از کار انداخت. این در حالی بود که آنان پرده از رخ خشونت عریان در فوتبال مدرن بر می داشتند و بازگشت فوتبال به نقطه ی صفر زیبایی و اخلاق را مشق می کردند. هلندی ها شمشیرها را از رو بسته بودند و داوری درمیانه نبود. این بار ورزایی بی بدیل در میانه بود که ماغ می کشید به سوی شان نعره بر می داشت با رانی و شاخی مصیبت بار. کمال پختگی ماتادورها اما چون نغمه ای اندلسی میدان را فراگرفته بود و بوی زندگی می پراکند. مجال بسیار اندک بود و زانوی ماتادورها به خاک مماس می شد که آخرین تیر در ترکش قاصد رهایی شد و نجیب ترین ماتادور، اینیستای مبارک زاد، آرش وار، آن را بر قلب تاریکی نشاند.
خدای فوتبال عدالت را از سر گرفت، ماتادورهای نرم خوی و چشم گیر جاودانه شدند و ۱۱ جولای ۲۰۱۰ به رنگ سرخ آتشی در تاریخ ثبت شد. روزی که معلوم نیست پس از چه مدت انتظار همانندی خواهد یافت با چنین قهرمانانی دوست داستنی:
زادنشان به در خواهد انجامید
اگر خود زاده تواند شد
اندلسی مردانی چنین صافی
چنین سرشار از حوادث…
حسن کریمی، ۱۲ جولای ۲۰۱۰
در هفتههای پیش از انتخابات خرداد ۸۸ نگارنده در جواب اینکه به کی رأی میدهد میگفت اگر احتمال داشت رأیها شمرده شود به خودش زحمت فکرکردن در این باره میداد.
نوشتهء جدید آقای محمد قائد با این شروع روشن آغاز میشود. بار اولی نیست که شما را به مطالعهء نوشتهای از ایشان – در صورتی که نخوانده باشید – تشویق میکنم. با این تفاوت که این بار میخواهم بگویم که به نظرم گاهی شیوهء بیان آقای قائد تعقیب بعضی از نوشتههاشان را کمی دشوار میکند. از آنجا باور ندارم که این نویسنده، گرفتار شیوهء نگارش خود شده باشد ناچار حدس میزنم که ایشان با این روش راه تاویل را گشادهتر میکنند؛ به دلایلی که روشنتر از آنی است که ذکر شود.
در ضمن مطالعهء نوشتهء دیگر آقای قائد – که بخشی دیگر از کتاب داستان آیندگان است – در درک بهتر نوشتهء اول کمک میکند (بازهم در مورد داستان آیندگان ۱)
چند روز پیش که یادداشت در جستوجوی آداب را منتشر کرده بودم، خوانندهای برایام نامههایی نوشت به شرح زیر:
اولی:
سلام آقای صباغ
این مطلب را برای شما نوشته ام چون به نظرم خیلی بی ظرفیت هستید
آن آدمی که آنقدر به او چوب می زنید دست کم کمی بشناسید
(پیوند مطلب را برای ناشناس ماندن نویسنده حذف کردهام)
دومی:
درضمن حیف کسی که بخواهد به شما محبتی بکند یا برای تسلایتان چیزی بگویید
به نظر می رسد با گیاه خوار بودن مغزتان هم کمی افول کرده بی زحمت نه هوای حیوانات را داشته باشد و نه آدم هارا زنده زنده تیر بزنید
در ضمن وبلاگتان آن قدر هم که فکر میکنید چیز خاصی نیست که بخواهید به خاطر یک کامنت به بقیه درس های مزخرف بدهید!!
در پاسخ ایشان نوشتم که نمیدانم قضیه چیست و احتمالا سوء تفاهمی در کار است.
اما تامل که کردم، از اینکه ایشان – که هیچ شناخت نزدیکی ازشان ندارم، به غیر از اینکه بدانم از خواننندگان محترم اینجا بودهاند – با برخورد و رفتارشان در واقع نظر مرا در مطلب مذکور تایید و تثبیت کردهاند. آیا با خود اندیشهاند که چرا باید من بنشینم و خاص ایشان مطلبی تنظیم کنم؟ این همان بحث مهم «شناخت اندازه و منزلت خود» است.
زمانی که تصور کنی که دیگری در مورد تو مطلب مینگارد، به خودت اجازه میدهی او را بیظرفیت، بیلیاقت، دچار افول مغزی، ارائه دهندهء درسهای مزخرف و هکذا… بدانی. از ایشان سپاسگزاری میکنم چون عملا به نمونههایی که در این اواخر دیده بودم، یکی دیگر نیز اضافه و مرا در اندیشیدن به این موضوع جدیتر کردند.
از زمانی که با دکتر قنوات آشنا شدم نزدیک به دو دهه میگذرد. در آن زمان ایشان مدرک کارشناسی ارشد داشت و در دانشگاه تدریس میکرد، و مشهور بود به سختگیری در کلاسهایاش. غلط نکنم آشناییاش با سردبیر توس هم به سختگیری – یا مجموعه صفاتی که چنین تعبیر میشدند – باز میگشت. یک بار بین آقای قنوات و یکی از همکاران فقید بر سر مرحوم جلال آلاحمد بحث شدید قلمی در گرفت. هر دو به تندی تاختند، البته هیچکدام هم اهل زیرپا گذاشتن آداب مرسوم نبودند. وقتی که با دکتر قنوات در این مورد صحبت کردم، ایشان به نکتهای اشاره کرد که تا ابد در ذهن من نشست؛ او باور داشت «آدم باید اندازهء خودش را بشناسه» و پیرامون این موضوع دقایقی صحبت کرد.
آخرین که ایشان را ملاقات کردم، گمانم یک سال پیش بود. صحبت از هر جایی شد، با بزرگواری برایم وقت گذاشت و پذیرایی کرد. بین صحبتها ماجرایی تعریف کرد که به نظرم مستقیم به بحث چهارده پانزده سال پیش ربط داشت: «یکی از دانشجویان هنگام حضور و غیاب در سر کلاس با لحن خاصی حضور خودش را اعلام میکرد، اما من ترجیح دادم اعتنایی به این رفتار نکنم. مدتی گذشت و خبردار شدم که در جایی صحبتهایی کرده که نباید میکرده و بنابر این مورد بازخواست قرارگرفته است. من خودم را گناهکار احساس کردم چون اگر با آن رفتار او برخورد میکردم، شاید متوجه اندازه و حد و حدود خودش میشد و چنین حرکتی از او سر نمیزد». (صحبتها عین سخنان نیست و از حافظه نقل شده است).
در چند ماه اخیر، از بعضی کسانی که جزء نسل جوان کشور قلمداد میشوند، رفتارهایی دیدهام که سخت اندیشناکام کرده است. به منشاء و ریشههای رفتارهای مذکور که میاندیشم، بحث معرفت به اندازه خود و تشخیص اندازه دیگران را کلید مهمی برای گشودن پیچیدگیهای قضیه میدانم…
هادی جان سلام
از نوشتهها و ننوشتههای این روزت بوی تعطیل کردن «بودن و مجازی بودن» به مشام میرسد. فکر میکنم با منظم ننوشتن و اعلام آن داری کمکمک خوانندگانت را به تعطیلی وب سایتت عادت میدهی. من البته با شناختی که از شما دارم گمان می کنم برای این کارت دلیلی قابل توجه داری. از جزئیات زندگی خصوصیات بیخبرم. شاید قصد سفر و ملحق شدن به همسرت را داری. به هر حال هیچ کدام از اینها هم که نباشد، شما یک انسان هستید و به هر دلیلی اختیار دارید که کاری را نکنید یا آنچه را میکنید متوقف کنید. من هم قصد اصرار برای تغییر تصمیم تان را ندارم، فقط خواستم یادآوری کنم – و میدانم خود نیز بهخوبی آگاهید – که یکی از مشکلات تاریخی ملت ما «عدم استمرار» است. ما همیشه کاری را شروع می کنیم؛ با صد شوق و ذوق. ادامهاش میدهیم، برای آن فداکاری می کنیم، تا جایی هم آن را پیش میبریم. اما ناگهان به دلیلی یا علتی رهایش می کنیم. گاهی به بعضی از این موارد فکر می کنم: مثلا یک وقت فکر می کردم اگر توس جوادی می ماند، الآن در آستانه ۲۰ سالگی چقدر می توانست موثر باشد، چه بچه هایی که در آن نمی نوشتند و چه خوانندگانی که نداشت. اگر این همه مجله و روزنامه که در کشور ما راه افتادند، میماندند، چه فضای فرهنگی و اجتماعی شادابی داشتیم. چقدر تیمهای ورزشی داشتهایم که منحل شدهاند و امروز دیگر از آنها نامی هم نیست، چه شرکتها و کارخانههایی داشته ایم، که منحل شدهاند و طومارشان در هم پیچیده شده است. یک بار مرحوم دکتر شهیدی می گفت: «در تاریخ این کشور دو نسل را نمی بینی که یک راه را رفته باشند». شما بهتر می دانید که این تغییر مسیرها و این منحل شدن ها همه خسارت است. هیچ سنتی پا نمیگیرد، و نوعی سرخوردگی نیز ایجاد می شود.
شما اکنون ۸-۹ سال است که در «بودن و مجازی بودن» مینویسید. من نمیدانم چقدر مراجعهکننده دارید، ولی میدانم که این گونه نیست که آنها به آسانی بتوانند روی آدرسی دیگر کلیک کنند، و به مطالبی شبیه آنچه شما مینویسید، دسترسی پیدا کنند. شما میتوانید تصور کنید که یک جوان تازهکار وقتی می بیند، یک وبلاگنویس ۸ سال است که هر روز مینویسد و خوب و مفید هم می نویسد، تا چه حد دلگرم می شود و الگوبرداری می کند. هادی جان! «عدم استمرار»ها معمولا ریشه بیرونی دارند، و تحمیلیاند، اما شما این بار گویی خود می خواهید به کار خویش خاتمه دهید.
واقعیت این است که من به عنوان یک اهل تاریخ برای هر امر مستمری ارزش قائلم، چون حتی اگر امر مثبتی هم نباشد، استمرار آن حداقل این فایده را دارد که میتوان بهتر در آن مطالعه کرد و آن را دقیقتر شناخت. من حتی دست به عصا رفتنی که این استمرار را تضمین کند، بر تندروی های مردمپسندی که به عمر یک کار فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و… خاتمه می دهد، ترجیح میدهم. بنابراین، از موضع یک اهل تاریخ می خواستم عرض کنم که به استمرار «بودن و مجازی بودن» بیشتر فکر کن.
ارادتمند
قنوات
۳/۲/۱۳۸۹
سختافزاری خریدهام که ساختهء یک تولیدکنندهء خوشنام ژاپنی است. هنگام برپایی دفترچهاش را مطالعه میکردم، دیدم که نوشته این جزوه با مرکب سویا چاپ شده است. مشعوف شدم اما متعجب؟ شاید نه.