نوجوان که بودم، امیر نادری فیلمساز، ایران را به قصد آمریکا ترک کرد. بهروز تورانی در ماهنامهء سینمایی فیلم مطلبی نوشت با عنوان «نامه به دوستی در آن سوی آب». تا جایی که در ذهن دارم، در آن مطلب تورانی با شفقت خطاب به کسانی که جلای وطن میکنند، آورده بود: «شنیدهام که رفتهای بهار را میان مرزهای تازه جستجو کنی، بهار را چنین خیال کن که یافتی، جان بیقرار را چه میکنی؟». تا جایی که اطلاع دارم، تورانی نیز بعدها ترک وطن کرد.
چند سال بعد از آن، محمد کاظم کاظمی، شاعر افغان، شعری بسیار موثری سرود که به سرعت مشهور شد. او در «پیاده خواهم رفت» از فراق وطن میگفت و وعدهء بازگشت میداد:
شکسته بالیام اینجا شکست طاقت نیست
کرانهای که در آن خوب میپرم، آنجاست
مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست
گمان میکنم مهمتر از یک پا، قسمت بزرگی از دل کاظمی در وطن مانده بود. اما تا جایی که مطلعام کاظمی نیز به افغانستان بازنگشت و غربت را با تمام دردسرها تحمل کرد.
نه به تورانی میتوانم ایرادی بگیرم، نه به کاظمی، حدس میزنم که آنها در صورت بازگشت به وطن چه عاقبتی برسرشان میآمد. مادربزرگ پدری من در آرزوی دیدار پسرش فوت شد، اما من دیدم بر سر زندگی پسر دیگرش که بازگشت، چه آمد. خوب است که انسانها همه قهرمان باشند تا بتوانند تنگنهء مشکلات را خرد کنند و در سیاهی، راههای تازه بگشایند. اما به راستی آیا میتوان از همه توقع داشت که چنین کنند؟ بازگشتن یا ماندن برای خیلی از افراد ممکن است عواقب نه چندان آسانی داشته باشد.
بله میدانم. بسی از کسانی که رفتند در آنجا هم راهی نگشودند و نوری نتاباندند، ای بسا گروهی از رفتگان آبروی هموطنها را نیز بردند و یا گرفتار قانون شدند یا در صف مقرری ماهانه واریس گرفتند. اما آیا ما میتوانیم که با این دردهای روی درد، کلاهمان را بالاتر بگذاریم؟ این دنیا خدایی ناظر بر امور آن دارد؛ چه بر دردها و چه بر مهاجرتها.
در عمری که از خداوند گرفتهام، جوانان درخشان زیادی دیدم که پرپر شدند: یکی اعدام شد، یکی روی مین رفت، یکی معتاد شد، آن یکی افسردگی حاد گرفت، دیگری زندگی خانوادگیاش از پاشید و هکذا. تمام آنها مقصر بودند؟ تمام آنها بیجربزه بودند؟ چنین گمان نمیکنم. آنهایی که ماندند و ساختند و جذب شدند البته در ظاهر شاید کمتر مشکل داشته باشند، و خداوند به باطنها آگاه است. شخصا تاکنون حاضر نشدهام برای زندگی چند روز در این دنیا چیزهایی بدهم و شکر میگزارم که شبیه بعضی افراد نشدم که تا گردن در باتلاقی هولناک فرورفتند.
***
با ترک وطن دوستان و کسانام بیگانه نیستم. افراد زیادی را چنین از دست دادم و تنهاتر شدم، از خواهرانام گرفته از تا دوستان نزدیکام. فقط یادی از آنها مانده و چهار خطی که سالی ماهی یکبار پای یک برنامهء گفتوگوی اینترنتی مبادله میشود. هفتهء گذشته همسرم نیز کشور را ترک کرد، با دردی که میدانستم در سینهاش احساس میکند. تا دقایق آخر در رفتن شک داشت و میدانست چیزهایی زیادی را از دست خواهد داد، چون دیگران.
سالها شاهد بودم که بارها سعیاش برای ساختن یک کار و زندگی آبرومند، به گل نشست. تا جایی که بخش بزرگی از خوشبینی معصومانهاش را از دست داد و یکی دوبار از فرط فشار بیمار نیز شد. شبها هنوز کابوسهایی میدید که مربوط به دوران کودکیاش بود: او نیز مانند بعضی از ما از بگیر و ببندهای دههء شصت زخمهای عمیقی خورده بود. روزی مادرش گفت «در روزگار عسرت و ناداری فرانک – که شش سال داشت و مامور نگهداری از خواهر کوچکش بود – آمد و گفت: مامان اشکالی نداره اگر پول نداریم، من میرم گلهای یاس خونهء مامان بزرگ را به نخ میکشم و میفروشم تا پول درآریم». بعدها من دیدم که در بزرگی نیز چندین بار چنین کرد: از راهانداختن زیر زمینی برای انجام کارهای تولیدیهای لباس تا ساختن شمع. هر بار اما با ناکامی تماماش میکرد، تا جایی که به خود و قابلیتهایش شک کرد. این یکی از سختترین حالات آدمیزاد است: در عرضه و وجودش شک کند. یکی دوبار برای شرکت در کارشناسی ارشد بخت خود را آزمود؛ اما یک بارش ناظر جلسه آمد و کارش را مخدوش و نابود کرد، چون معتقد بود که تکنیکاش مورد قبول نیست.
با وجود همهء نحسیها و بدیهایم، دوست دارم که اطرافیانم را به بهترشدن و راهحل جستن تشویق کنم. زمانی که خواست برای تسکین و سرگرمی زبانی یاد بگیرد، به فرانسه آموختن تشویقاش کردم. در خانه بود و گاه سفارشهای خیاطی میگرفت. تعریف میکرد که یک مشتری دستمزد نداده و دیگری طعنه زده که خانه شما زیادی «پایین» است و رفت و آمد به آن دشوار. زمانی که به سرش افتاد که با فروش زیورآلات عروسیاش سفری به هند برود و از دنیای لباس بیشتر بیاموزد، یادمان آمد که فرانسه آموخته و فرانسه نیز مهد طراحی لباس است. مکاتبات و تحقیقات آغاز شد. بار اولی که کارهایش را برای دانشگاه معتبری فرستاد، تماس گرفتند تا در مصاحبهای ناگهانی او را بسنجند. چند روز بعد خبر دادند که پذیرش تحصیلی صادر شده است. اما کارهای سفارتی این قدر به مشکل خورد که نتوانست برود. دمغ بود اما بخشی از اعتماد به نفساش را بازیافت. متوجه شد که کارهای بهتری از شمعساختن از دستاش بر میآید. سالی دیگر صبر و سعی کرد تا دوباره پذیرش بگیرد و عاقبت هفتهء گذشته گذاشت و رفت. گفت که دلش برای من تنگ میشود، گفتم که هر وقت چنین شد کار خوبی به یاد من بکند. میدانستم که با کار خوب آشناست: مدتها به کودکان بیپدر و مادر و بزهکار درس نقاشی میداد و گاه در امور خیریه شرکت داشت.
میدانم در دنیا خیلی از کسان از او بیشتر مشقت کشیدهاند: گرسنگی، بیماری و درد شوخی ندارد. جهان ما از این رنجها آکنده است. خیلی از کسان نیز بیشتر از من غصه خوردهاند؛ نمونهاش مادرانی که در این ماهها انتظار بازگشت فرزند داشتند و در عوض جسد فرزند را تحویل گرفتند و به جای سرسلامتی تکذیب شنیدند. اما مشقت و غصه در هر سطحی تلخ است و اذیت میکند.
دلم را به این خوش میکنم که کسی در این دنیا به ما وعدهء آسودگی و خوشی نداده است. برای همین هنگامی که صدای سفیدشدن موهایم را میشنوم، شکر میکنم و زیر لب میگویم: لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.