کسی به فکر عواقب رژیم رایج غذایی کودکان، نوجوانان و جوانان شهرهای بزرگ ایران هست؟ کسی میداند، یا محاسبه کرده، که این شیوهء تغذیه در بیست/سی سال آینده چه بلایی سر سلامتی گردانندگان آیندهء کشور میآورد و چه هزینههای هنگفتی به مملکت تحمیل میکند؟
۶آبان ۱۳۷۸: بودن و مجازی بودن
قبلا سن متوسط مربوط به بیماریهای قلبی بین ۴۰ تا ۶۰ سال بود. الان این ۴۰ سال، تغییر کرده است، یعنی این ۴۰ سال که حداقل سن سکته بود، به ۳۲سال کاهش پیدا کرده است.
وی رژیم غذایی نامناسب، مصرف غذاهایی مثل فست فودها، چاقی، عدم تحرک، آلودگی هوا، ابتلا به دیابت، استرس و اضطراب و استعمال دخانیات را از عوامل پایین رفتن سن سکته در ایران عنوان کرد.
از اینجا
یکی دو خواننده محترم، مودبانه از تعبیر ایرانی تهرانی ابراز ناخشنودی کردهاند. ظاهرا توضیحاتی که در انتهای دو قسمت قبلی این نوشته داده بودم، برای رفع سوءتفاهم کافی نبوده است. ممکن است این اسمگذاری خیلی خوشایند نباشد، اما پیشنهاد میکنم که یا معادلی برای آن پیشنهاد داده شود یا برهانهایی در رد توصیفاتی که کردم بیاورند. چیزهایی که نوشتم البته جامع و مانع نیست، چیزهایی میتوان به آن اضافه یا از آن کم کرد؛ نکاتی از آن مهمتر است و نکاتی کماهمیتتر. دقت نوشته حداکثر به اندازهء یک یادداشت روزانهء وبلاگ است. اما به نظرم مشکل مطروحه وجود دارد، و جدی است. مسالهء تحقیر شهروندان دیگر سابقهدار است و مثلا مرحوم شهریار سالها پیش شکایت خود از آن را در قالب نظم درآورده است (رجوع کنید به ترجیعبند الا تهرانیا…*).
من تاکنون مطالعهای بر تبارشناسی ساکنان فعلی شهر تهران مشاهده نکردهام، و نمیدانم که چنین بررسیای انجام شده یا خیر. از سویی باید کارشناسها مشخص کنند که برای بومی خواندهشدن یک شهروند در یک شهر خاص چه زمان و شرایطی لازم است. بحث رایج تهرانی اصیل باید با اتکاء به چنین دادههایی پیش رود. به غیر از این همچنان شاهد این خواهیم بود که عدهای خواهند گفت که کسانی که تهرانی اصیل نیستند اوضاع را خراب کردهاند!
شخصا بر این باورم که به محل تولد – حتی اگر کرهء مریخ هم باشد – نمیتوان بالید. تبریزی بودن، پاریسی بودن، ماداگاسکاری بودن و… هیچ کدام بر دیگری نمیچربد. به درک یا نیت گوینده سخن «به ایرانیبودنم افتخار میکنم» باید با دیدهء تردید نگریست. متولد جایی بودن اختیاری و به دست آوردنی نیست که بتوان به آن بالید، یا آن از آن نالید.
از طرفی شهرهای بزرگ که نوعی مرکزیت دارند معمولا برای مهاجران داخلی و خارجی جذاب هستند، فرصتهای کاری و سطح زندگی نسبتا بالاتر شاید از عوامل جذابیت آنها است. ای بسا امر چنین شهرهایی بدون کمک مهاجران دایم و موقت نگذرد. تصور کنید که ناگهان تصمیم بگیرند که شهری مثل نیویورک را از افراد مهاجر خالی کنند، به نظر میرسد شهر به سرعت فلج خواهد شد.
* من با تمام مفاد این شعر موافق نیستم و فقط به عنوان یک مثال از سابقهء تاریخی به آن اشاره کردم:
چو استاد دغل سنگ محک بر سکه ما زد
ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد
سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد
چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد
تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن
الا تهرانیا انصاف میکن [...] تویی یا من
ایرانی تهرانی خود را متر و الگو میداند، و روابط با آدمهای دیگر را به شکل عمودی میفهمد: یا بالاتر و یا پایینتر. مثلا کسی که خانهاش در نقطهء شمالیتری از شهر است شان بالاتری دارد و بالعکس. البته خیلی امکان دارد که بالانشین دزد و پاییننشین غربتی خوانده شود. ایرانی تهرانی خود را از عالم و آدم طلبکار میداند؛ از والدینش، از حکومت، از نهادها، از دیگران … او باور دارد که به خاطر ظلمها و کوتاهیهای دیگران به چیزی که باید، دست نیافته یا تبدیل نشده است. پس نمیخواهد بگذارد حقاش بیش از این پایمال شود. برای همین چنان رفتار هولناکی در رانندگی نشان میدهد و گرفتن رشوه را حق خود میداند. او آماده است که هر ارزشی را با توجیه پایمال کند و خود را به این روش مجبور بداند. مثلا با وجودی که فرهنگ، عرف و مذهب سودگرفتن از پول را قبیح میداند – یا تا مدت کوتاهی پیش میدانسته – او از پول سود میگیرد و مخارج گزاف زندگی را توجیه خوبی برای این عمل میداند.
ایرانی تهرانی به صورت غمانگیزی در پی کسب شان است: کودک خود را در انواع کلاسها ثبت نام میکند، مدتها پس از خریدن خودروی جدید نشانهای نو بودن آن را حفظ میکند، اگر جای ذکر داشته باشد در طول روز حتما محل خانهء خود را یادآور میشود، مدام از رفتارهای دیگران انتقاد میکند، به هر قیمتی که شده اصرار دارد نوجوانش به دانشگاه برود، برای مراسم ازدواج مخارج اغراقآمیزی تحمیل میکند یا متحمل میشود، سعی میکند در جملاتش از کلماتی که به نظرش مهم یا ادبی میآید استفاده کند (گاهی به اشتباه؛ طرز صحبت بعضی از مجریان صدا و سیما نمونهء خوبی است)، دوست دارد امروزی به نظر بیاید و حتی اگر فرصت شد بدش نمیآید کتابهای مختصر و فانتزی خودشناسی، فنگشویی، عارفانه یا مد روز را ورق بزند. اما حتی اگر همهء این کارها را نیز انجام دهد، بازهم در خلوت خود چندان احساس شان و شخصیت نمیکند و در نتیجه به ورطهء روابط عمودی و بازی تحقیر میغلطد.
ایرانی تهرانی ممکن است اهل هر جایی از ایران باشد و حتی یک بار هم شهر تهران را ندیده باشد اما ناخودآگاه تهران را بهترین شهر ایران میداند.
الحمدلله کشورهای محدودی هستند که به صاحب گذرنامهء ایرانی اجازهء ورود بدون ویزا میدهند؛ ترکیه، آذربایجان، مالزی و… . نگارنده به سه کشورمذکور سفر کردهاست. در اولی دیدم که یکی از محلات نه چندان خوشنام مخصوص تردد و مرکز توجه هموطنهاست و در ضمن – سفرهایم کاری بود – ترکیهایها در نمایشگاه با احتیاط و شاید اکراه خاصی با ایرانیها رفتار میکردند. در جمهوری آذربایجان هنگامی که متوجه میشدند ایرانی هستیم، پیشنهاد زن و مسکرات میدادند. زمانی که میگفتیم نیاز نداریم، سوال میکردند «پس چرا آمدهاید؟». الان هم در مالزی هستم؛ مشاهدات من در اینجا چیزهایی نیست که غصههای ناشی از مشاهدات سفرهای پیشینم را التیام دهد.
به منظور دیدار نوروزی با والدین و خواهر کوچکترم، که حدود پنج سال است ساکن مالزی است، مهمان هستم. پس ترجیح میدهم بیشتر در خانه بمانم. در این مدت چند بار برای خرید به مراکز فروش گوناگون رفتم. صحبتهای خواهرم را شنیدم از جنس آبرویی که در اینجا هم برای ما دست و پا شده است (ژاپن را به خاطر دارید؟ جمهوریهای تازه استقلال یافته چطور؟). ابتدا تصور میکردم که جوان است و تند و تیز، و شاید قضاوتهایش چندان دقیق نباشد. اما زمانی که بیشتر دقت کردم و به چهرهها و حرکات نگاه، و رفتارها را به نظاره نشستم، کامام بیشتر تلخ شد.
سالهاست از خودم میپرسم: ما چهطور مردمی هستیم؟
چطور میتوان به این سوال پاسخ داد؟ کدام بخش از مردمان این کشور پهناور را باید معیار قضاوت گرفت؟
***
فضای تحقیر در داخل ایران کاملا ملموس است. در راس هرم، آشوب عظیمی به نام تهران قرار دارد که خیلی از ساکنان آن تمام شصت میلیون نفر دیگر شهرستانی مینامند و لهجههای مختلف فارسی را تمسخر میکنند. اگر هم به وضوح این کار را نکنند با حالت خاصی میپرسند: «کجایی هستین؟ لهجه دارین». حرکات احمقانه را شوخی شهرستانی لقب میدهند و برای ساکنان هر شهر دیگری مضمونهایی کوک میکنند. ظاهرا کمتر کسی از این گروه خاص پرسیده که تا سه چهار دهه پیش کجا بودهاند. همین گروه خاص هستند که به محض جور شدن سه روز تعطیلی، پا را روی گاز میگذارند و به شمال کشور میروند و طی سالها بلای فرهنگی – محیط زیستیای سر استانهای شمالی کشور آوردهاند که نقلاش حتی به خارج از مرزها رسیده است*.
* در بقیه این مطلب این گروه را ایرانی تهرانی مینامم؛ با یادآوری اینکه نه با ایرانی مشکلی دارم و نه با شهروندان شریف و محترم تهرانی.
آقای دکتر قالیباف
شهردار محترم تهران؛ با سلام
همانگونه که اطلاع دارید، تهران از داشتن یک نقشهی مناسب جیپیاس محروم است و چیزهایی که وجود دارد به هیچ وجه شایسته چنین شهر مهم و عظیمی نیست. با توجه به برکات و مزیات فراوانی که چنین نقشهای خواهد داشت، به عنوان یک شهروند ساده پیشنهاد میکنم که دستور فرمایید هر چه سریعتر در آمادهسازی و عرضه آن گامهای عملیاتی برداشته شود.
تردید ندارم که انجام چنین خدمتی از نقاط روشن مدیریت شهری جنابعالی خواهد بود.
با احترام و تشکر
هادی صباغ
توضیح: این نامهء سرگشاده از طریق وبسایت نیز برای دکتر قالیباف ارسال شد.
در ارتباط با این موضوع همچنین نگاه کنید به این و این.

گوشهای از خیابان تربیت تبریز، تابستان ۱۳۸۸.
مشخصات عکس: کانن۵دی با لنز پنجاه میلیمتری ۱٫۴ کانن؛ سرعت ۱/۲۴۰ با دیافراگم ۵٫۶، حساسیت سنسور۶۴۰.
به عنوان یک مسافر دائمی متروی تهران، بارها حسن مدیریت حاکم بر آن را تحسین کردهام. به نظرم ساختن و گرداندن متروی شهری در ابعاد تهران یک کار شاق و طاقتفرسا است و کاستیهای پنهان و پیدا مانع از تحسین بانیان و گردانندگان نمیشود. صرف تمیز و امن نگهداشتن این مجموعهء عظیم کاری است سترگ. استخراج هر وجب خاک از اعماق زمین و ساخت سازههای عظیم به زبان آسان میآید و این فقط یکی از مشتقات است. متروی تهران در فرهنگسازی مسافرت شهری نیز موفق بوده و توانسته آداب مناسب استفاده از این وسیله را کمابیش جا بیندازد.
این اواخر متوجه شدهام که نظم معمول در حرکت قطارها گاه به هم میخورد و سر و وضع بعضی از ایستگاهها نشان از کمبود بودجه چشمگیر این مجموعه دارد. تا جایی که اخیرا یک خبرگزاری دولتی از زبان یکی از اعضای شورای شهر نیز رسما به این نکته اشاره کرد. میگویند که بودجه متروی تهران مدتها ناکافی بوده، اما در ماه مهر اعلام شد که بودجهء کلانی به آن اختصاص خواهد یافت. ظاهرا کشمکشها همچنان ادامه دارد، این طور که میگویند مناسبات سیاسی در کار است. من نمیدانم که ورود سیاسیکاری به مناسبات چنین عنصری که در زندگی شهری تقریبا به اندازهء نان شب واجب است، چهقدر عاقلانه، اخلاقی و دوراندیشانه محسوب میشود.