<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بودن و مجازی‌بودن</title>
	<atom:link href="http://blog.hadisabbagh.com/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://blog.hadisabbagh.com</link>
	<description>فضل جای دیگر نشیند</description>
	<lastBuildDate>Thu, 06 Oct 2011 13:10:28 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1</generator>
		<item>
		<title>.iDie</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3795</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3795#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 06 Oct 2011 12:59:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[بزرگان]]></category>
		<category><![CDATA[اپل]]></category>
		<category><![CDATA[دریغ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3795</guid>
		<description><![CDATA[امروز را با خبر درگذشت استیو جابز بیدار شدم. کسانی از حلقه دوستان نزدیک‌ام به من تسلیت گفتند؛ با ایمیل، پیام اینترنتی، اس‌ام‌اس و فیس‌بوک. از عجایب زندگی یکی هم این است که تسلیت درگذشت کسی را به تو بگویند که هیچ پیوند ظاهری و آشنایی نزدیکی با او نداشته‌ای. از لحظاتی بعد از بیدار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">امروز را با خبر درگذشت استیو جابز بیدار شدم. کسانی از حلقه دوستان نزدیک‌ام به من تسلیت گفتند؛ با ایمیل، پیام اینترنتی، اس‌ام‌اس و فیس‌بوک. از عجایب زندگی یکی هم این است که تسلیت درگذشت کسی را به تو بگویند که هیچ پیوند ظاهری و آشنایی نزدیکی با او نداشته‌ای.</p>
<p style="text-align: justify;">از لحظاتی بعد از بیدار شدن، نشستم پای مک‌بوک‌ام و تا الان چیزهایی در این ارتباط خواندم. بیل گیتس البته متنی نوشته که نشانگر بزرگی منش و ارادت‌اش به استیو فقید بود:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;" dir="ltr">For those of us lucky enough to get to work with him, it&#8217;s been an insanely great honor. I will miss Steve immensely.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="ltr">_ Bill Gates</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">ضربت فقدان منحصر به دوستان و علاقمندان نیست. سامسونگ که در حال دعوای حقوقی شدیدی با اپل است، اظهار تاسف کرده است. مدیران و بنیان‌گذاران شرکت‌هایی چون گوگل و دل، با وجود این که استیو آن‌ها را بارها نواخته بود، جملاتی حاکی از عمق تاثر و نهایت احترام منتشر کرده‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">کسانی که گاه بسی مهم‌شان می‌دانند، با خضوع و احترام از استیو یادکرده‌اند: از باراک اوباما گرفته تا مارک زوکربرگ.</p>
<p style="text-align: justify;">این چیزها نشان می‌دهد که استیو مرگ یگانه‌ای نیز داشت، خواستم آن را به شکلی ملفوظ کنم: عکس پروفایل فیس‌بوک‌ام را با یک جفت بال عوض کردم و زیرش نوشتم «.iDie».</p>
<p style="text-align: center;">***</p>
<p style="text-align: justify;">هنوز بیست چهار ساعت از فوت او نگذشته که وب و دیگر رسانه‌ها پر شده است از مطالبی در مورد استیو جابز: چرا بزرگ می‌دانندش، چه کارهایی کرد و چرا فوت شد. مسلما چیز تازه‌ای به آن‌ها نمی‌توانم اضافه کنم، فقط می‌توانم حس فعلی خود را یادداشت کنم:</p>
<p style="text-align: justify;">گاهی آدم‌ها مزخرف زیاد می‌گویند؛ از جمله این‌که دوران طلایی مردانی که با نظر و عمل چیزهای گوناگونی را متحول کردند و در رشته‌های مختلفی شگفتی آفریدند، تمام شده است. دیگر شاهد علامه‌ها و نوابغ دوران قدیم نخواهیم بود، لئوناردو داوینچی تکرار نمی‌شود، موتزارت استثناء بود و بعد از ادیسون شاهد ابداعی بزرگ نخواهیم بود. مرور زندگی کاری استیو، بطلان چنین باورهایی را نشان می‌دهد، تحت تاثیر مدیریت و اندیشه‌های او صنعت مخابرات، صنعت موسیقی، صنعت طراحی‌ صنعتی، صنعت نشر، صنعت چاپ، صنعت رایانه‌شخصی و همراه، صنعت الکترونیک، صنعت انیمیشن، صنعت نرم‌افزار و&#8230; تحولاتی عمیق به خود دید. او در هنر نیز همان‌قدری تاثیر گذاشت که در صنعت؛ چه بر هنرآفرینان و چه برهنردوستان. برای تک‌تک ادعاهای بالا می‌توانم دلیل و مثال بیاورم، از رابط بصری کاربر گرفته تا پست اسکریپت، از یو‌اس‌بی‌ تا باتری‌های نهان در ابزار.</p>
<p style="text-align: justify;">خودش اما چونان دیگر بزرگان با هیج عنوانی توصیف نمی‌شود. آیا او نابغه بود؟ آیا هنرمند بود؟ آیا دانشمند بود؟ آیا فناور بود؟ آدم‌هایی چون او فقط با نام‌شان توصیف می‌شوند. هر گونه پسوند و پیشوندی زیادی و بی‌هوده است.</p>
<p style="text-align: center;">***</p>
<p style="text-align: justify;">من به خدا باور دارم، و این جهان را با وجود تمام دردها و خرابی‌ها، متعادل می‌دانم. خیلی از آدم‌هایی که به زمین پا می‌گذارند حتی برای‌ خودشان هم کار قابل توجهی از دست‌شان برنمی‌آید، چه برسد به خدمت خلق و تاثیرگذاری عمیق. کسانی مثل استیو بار سنگینی را به دوش می‌کشند و به اندازه چندین و چند آدم حسابی به سنگینی آن سوی ترازو می‌افزایند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3795/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مغفول‌ترین ویژگی</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3791</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3791#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 25 Aug 2011 19:09:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[بزرگان]]></category>
		<category><![CDATA[اپل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3791</guid>
		<description><![CDATA[گمانم آخرین مصاحبه مفصل پخش‌شدهء استیو جابز در دی۸ رخ داد. هنگام پرسش و پاسخ کسی از او پرسید اگر بخواهد به سخنرانی مشهور خود در استنفورد چیزی بیفزاید، آن چیز چه خواهد بود. استیو مکثی کرد در حالی که سر پایین انداخته بود، و گفت: «نمی‌دانم، نمی‌دانم. شاید فصلی به آن اضافه می‌کردم. چون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://hadisabbagh.com/myblog/wp-content/uploads/2011/08/Steve.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-3792" title="Steve" src="http://hadisabbagh.com/myblog/wp-content/uploads/2011/08/Steve.jpg" alt="استیو جابز در ۵۱ سالگی؛ اثر آلبرت واتسون؛ عکس از فورچون" width="465" height="600" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">گمانم آخرین <a href="http://allthingsd.com/20110824/steve-jobs-live-onstage-in-2010-video/">مصاحبه مفصل</a> پخش‌شدهء استیو جابز در دی۸ رخ داد. هنگام پرسش و پاسخ کسی از او پرسید اگر بخواهد به <a href="http://www.ted.com/talks/steve_jobs_how_to_live_before_you_die.html">سخنرانی مشهور خود در استنفورد</a> چیزی بیفزاید، آن چیز چه خواهد بود. استیو مکثی کرد در حالی که سر پایین انداخته بود، و گفت: «نمی‌دانم، نمی‌دانم. شاید فصلی به آن اضافه می‌کردم. چون سال‌های اخیر به من یادآوری کرد که زندگی شکننده است».</p>
<p style="text-align: center;">&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3791/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بی‌غیرت‌ها و باغیرت‌ها</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3786</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3786#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Jun 2011 06:22:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تامل]]></category>
		<category><![CDATA[آسیب‌شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی‌معاصر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3786</guid>
		<description><![CDATA[تازگی می‌بینم که عده‌ای، برای این‌که واکنش‌ها و در نتیجه اتفاق‌های مورد نظرشان رخ نمی‌دهد، عدهء دیگری را بی‌غیرت می‌دانند و می‌نامند. نکته این جاست که عدهء اول غالبا پشت رایانه‌شان  در گوشه‌ای از این دنیا مخفیانه کز کرده‌اند و با نامی که همیشه مستعار است، از آن پشت کوس شجاعت و غیرت و مبارزه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تازگی می‌بینم که عده‌ای، برای این‌که واکنش‌ها و در نتیجه اتفاق‌های مورد نظرشان رخ نمی‌دهد، عدهء دیگری را <strong>بی‌غیرت</strong> می‌دانند و می‌نامند. نکته این جاست که عدهء اول غالبا پشت رایانه‌شان  در گوشه‌ای از این دنیا مخفیانه کز کرده‌اند و با نامی که همیشه مستعار است، از آن پشت کوس شجاعت و غیرت و مبارزه می‌زنند. عده‌‌ای که به بی‌غیرتی منتسب می‌شوند هم افراد و گروه مشخصی نیستند، بلکه کسانی هستند که ظاهرا حاضر نمی‌شوند رهبری رهبران غیور و شجاع اما پنهان را بپذیرند.</p>
<p style="text-align: justify;">پاتوق‌هایی در وب هست که تقریبا به نوعی پایگاه ارزیابی‌کنندگان غیرت شده است، این وب‌سایت‌ها معمولا آکنده از عناوینی است چون: «همراه شو عزیز»، «من فلان حرکت مبارزاتی را می‌کنم، شما چطور»، «&#8230; جلاد باز هم چه کار کرد»، «عمر جنتی»، «خرابکاری احمدی‌نژاد یا مردان او». البته برای تنوع هم که شده، گاهی عکس‌های فلان هنرپیشه زن یا فیلم دوربین مخفی از شوخی بیمزه با دوست دختر هم چاشنی ماجرا می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">نگارنده باور دارد که بخشی از مشکلاتی که امروزه برسر ما آمده، از رفتار و منشی ناشی شده است که امثال ارزیابی‌کنندگان غیرت دیگران دارند. غیرت، ریختن هیجانی به خیابان و شلوغ‌کاری نیست، این کار نامش مبارزه هم نیست. غیرت حقیقی نگاه‌کردن به آیینه و پرسیدن این سوال است: «مشکل من چیست؟ مشکلات من چه سهمی در پدید آمدن وضعیت حاضر دارند؟».</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3786/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چرا؟</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3781</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3781#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 02 Apr 2011 22:27:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[و...]]></category>
		<category><![CDATA[در جستجو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3781</guid>
		<description><![CDATA[چرا در این‌جا کم‌تر می‌نویسم؟ این یادداشتی است در پاسخ بعضی از دوستان که لطف دارند و علت این امر جویا می‌شوند. *** مجازی‌بودن امسال وارد دهمین سال عمرش می‌شود. در این سال‌ها خیلی چیزها فرق کرده است؛ هم در دنیای وب، هم در من و هم در جامعه ما: ۱. نه سال پیش نه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">چرا در این‌جا کم‌تر می‌نویسم؟ این یادداشتی است در پاسخ بعضی از دوستان که لطف دارند و علت این امر جویا می‌شوند.</p>
<p style="text-align: center;">***</p>
<p style="text-align: justify;">مجازی‌بودن امسال وارد دهمین سال عمرش می‌شود. در این سال‌ها خیلی چیزها فرق کرده است؛ هم در دنیای وب، هم در من و هم در جامعه ما:</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>۱.</strong> نه سال پیش نه خبری از توییتر بود و نه از فیس‌بوک، حتی اورکات هم وجود نداشت. رشد شبکه‌های اجتماعی ارتباط‌های مجازی و حقیقی اعضای‌شان را دچار تغییر و تحولاتی جدی کرد. خیلی چیزها که قبلا در وبلاگ و وب‌سایت معرفی و مطرح می‌شد، الان به شکل مختصرتری در این شبکه‌ها برگزار می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>۲.</strong> گمان می‌کنم که وبلاگ شاید رسانهء خوبی برای مطرح‌کردن چیزهایی که این‌جا مطرح می‌شده، نیست. البته گاهی مظروف روی ظرف تاثیر می‌گذارد، اما تلقی بسی افراد از وبلاگ محلی است حاوی مطلب تاریخ‌مصرف‌دار، مختصر و شاید مفرح. خیلی از مطالب مجازی‌بودن با این تلقی سازگار نیست. شاید به خاطر همین تعداد مخاطبان مجازی‌بودن هیچ‌گاه از تعداد محدود و مشخصی بیش‌تر نشد.<br />
از سوی دیگر در دو سال گذشته مسایلی در زندگی شخصی‌ام روی‌داد که خواه‌ناخواه تاثیری جدی بر نگاهم گذاشت. بخشی از خوش‌بینی‌ام را از دست دادم، نسبت به نسل تربیت‌شده در سه دهه اخیر کمی دقیق‌تر شدم و عاقبت به این نتیجه رسیدم که پیش از هر چیز باید به درونم بپردازم. زمانی که از روابط بیرونی سر می‌خورید این رویکرد خیلی غیرطبیعی نیست. خصوصا این‌که بدانید اکثر کاربران اینترنت از نسل مذکور هستند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>۳.</strong> نه سال قبل شرایط کشور تفاوت‌های آشکاری با امروز داشت. فضا متفاوت بود، گروهی با بینش دیگر بر مصادر امر اجرا بودند و&#8230; . الان صحبت از مباحثی نه کاراست و نه ممکن. فضای گفت‌وگو قطبی‌تر شده و در نتیجه گاهی بحث‌نظری و عنوان‌کردن اندیشه هم نیاز به بندبازی و شعبده دارد.<br />
تهور در موارد بی‌ارزش، بی‌نتیجه و پرمخاطره، شکلی از حماقت است، موضوع روز شدن برای این نگارنده آن‌قدر ارزش ندارد که بخواهد با هر لحنی به هر چیزی بپردازد و در نتیجه آن با کسانی طرف شود که زبان مشترکی با آن‌ها ندارد. این نامش عاقبت‌اندیشی یا عافیت طلبی است؟ نمی‌دانم.</p>
<p style="text-align: justify;">همچنان سعی می‌کنم فکر کنم. دوست دارم برای اشتراک‌گذاشتن این افکار رسانه‌ء مناسبی بیابم، هنوز ممکن نشده است. شاید امسال بشود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3781/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قصهء رابطهء آدم‌های ناچار</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3777</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3777#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 29 Mar 2011 18:26:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3777</guid>
		<description><![CDATA[آثاری که به رابطه‌های انسانی می‌پردازند، برایم جذابند. آثاری که به روابط اشتباه یا اشتباه روابط متمرکز هستند، جذاب‌ترند و شاید تا حدی آزارنده نیز باشند. البته آثاری که انگاری اشتباها به روابط آدم‌ها نظر دارند،عذاب‌آورند. عجب جملات در هم و برهمی شد! با این مقدمه خواستم بگویم که فیلم سایروس را تماشا کردم. داستان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://hadisabbagh.com/myblog/wp-content/uploads/2011/03/cyrus.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-3778" title="سایروس؛ حقوق عکس متعلق به صاحب آن است." src="http://hadisabbagh.com/myblog/wp-content/uploads/2011/03/cyrus.jpg" alt="" width="563" height="417" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">آثاری که به رابطه‌های انسانی می‌پردازند، برایم جذابند. آثاری که به روابط اشتباه یا اشتباه روابط متمرکز هستند، جذاب‌ترند و شاید تا حدی آزارنده نیز باشند. البته آثاری که انگاری اشتباها به روابط آدم‌ها نظر دارند،عذاب‌آورند. عجب جملات در هم و برهمی شد!</p>
<p style="text-align: justify;">با این مقدمه خواستم بگویم که فیلم <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Cyrus_%28film%29" target="_blank">سایروس</a> را تماشا کردم. داستان فیلم به مثلثی عاطفی می‌پردازد، بین یک زن و دو مرد که اتفاقا یکی از مردها پسر اوست. نقش زن را <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Marisa_Tomei" target="_blank">مریسا تومی</a> با هنرمندی ایفاء می‌کند؛ البته بازیگران اصلی دیگر نیز کم از او نمی‌آورد و فیلم از نظر انتخاب بازیگر کامیاب است. اما مریسا به نظرم یک سر و گردن بالاتر از دیگران می‌نماید، شاید به این علت که از باقی دوست‌داشتنی‌تر به نظرم رسیده این را می‌نویسم.</p>
<p style="text-align: justify;">سایروس به رابطهء آدم‌های ناچار می‌پردازد، آدم‌هایی که ظاهرا بدون خواست شخصی یا رفتار و اعمالی خاص، گرفتار بخش پیچیدهء مناسبات زندگی آدم‌ها شده‌اند. به تصویر کشیدن چنین قصه‌هایی کار آسانی نیست، اما به نظر من سایروس به شکل آبرومندی از پس این وظیفه برآمده است.</p>
<p style="text-align: justify;">نمی‌دانم که چه اتفاقاتی حین تماشای یک فیلم می‌افتد که پس از تماشا آن را خوب لقب می‌دهیم، اما گمانم در بعضی از لحظات سایروس آدم را متقاعد می‌کرد که در حال تماشای اثر خوبی است. تماشایش مطمئنا پشیمان‌کننده نیست.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3777/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عکسی مناسب‌ برای شبکه‌های اجتماعی</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3765</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3765#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Feb 2011 20:00:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[و...]]></category>
		<category><![CDATA[عکاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3765</guid>
		<description><![CDATA[با توجه به تجربه‌هایم در عکاسی، فکر کردم چند نکته برای کسانی که می‌خواهند عکس‌های بهتری در شبکه‌های اجتماعی داشته باشند، بگذارم: ۱. پشت‌‌زمینه هر چه خلوت‌تر باشد، بهتر است؛ چون باعث می‌شود که بهتر دیده شوید و عوامل بصری دیگر مزاحمت یا تداخلی با تصویر شما نداشته باشند. ۱-۱. کسانی دوست دارند که جلوی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl">با توجه به تجربه‌هایم در عکاسی، فکر کردم چند نکته برای کسانی که می‌خواهند عکس‌های بهتری در شبکه‌های اجتماعی داشته باشند، بگذارم:</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>۱. </strong>پشت‌‌زمینه هر چه خلوت‌تر باشد، بهتر است؛ چون باعث می‌شود که بهتر دیده شوید و عوامل بصری دیگر مزاحمت یا تداخلی با تصویر شما نداشته باشند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>۱-۱.</strong> کسانی دوست دارند که جلوی کتاب‌خانه، یک منظرهء طبیعی، بنایی مجلل یا… عکس بگیرند. گمان کنم چنین عکسی به عنوان عکس اصلی پروفایل مناسب نیست، می‌توانید این عکس را در یکی از آلبوم‌های خود بگذارید و اگر نیاز باشد، توضیح دهید که چرا عناصر دیگر موجود در عکس جالب یا مهم هستند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>۲.</strong> هنگام رتوش عکس‌ توجه داشته باشید تا چیزی غیر عادی نشود. شما همان شکلی هستید که باید باشید. ممکن است دیگرانی به ظاهر زیباتر باشند، اما به رقابت با آن‌ها لزومی نیست. رتوش زیاد، عکس را تصنعی می‌کند. خصوصا رتوش اغراق‌آمیز پوست و صاف‌کردن افراطی آن، هویت را از صورت‌ می‌گیرد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>۳.</strong> گذاشتن عکس حیوانی محبوب‌ در محل عکس‌ کاربر مناسب نیست. عکس حیوان بالای نام انسان، چندان مناسب شان آدمیزاد نیست. (فعلا به بحث پست‌فطرتی بعضی از انسان‌ها و منزلت بعضی از حیوان‌ها کاری نداریم).</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>۴.</strong> بهتر است عکس اصلی پروفایل‌تان با عکس‌های دیگری که از خودتان می‌گذارید، تفاوت زیادی نداشته باشد. گاه دیده می‌شود که عکس‌‌های فردی چنان تفاوت‌های آشکار و شدیدی با یکدیگر دارد که ببیننده حیران و سرگردان می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>۵.</strong> از عکس‌های گرفته شده در میهمانی‌ها به عنوان عکس اصلی پروفایل استفاده نکنید. خصوصا از عکس‌هایی که روی مبل ملقب به استیل نشسته‌اید یا در جلوی بوفهء کریستال‌ها و عتیقه‌جات ایستاده‌اید و یا به اتومبیلی آن‌چنانی تکیه زده‌اید، حذر کنید. کسی دوست ندارد به عنوان یک تازه‌به‌دوران رسیده معرفی شود.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>۶.</strong> از عکسی استفاده نکنید که اثری از آثار تن یا صورت شخص دیگری در آن هست. این‌ عکس‌ها مانند عکس‌هایی هستند که از یک رابطهء قطع‌شده باقی می‌ماند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>۷.</strong> هر کسی برای برهنگی، حدی دارد. اما باید دانست که با تعیین این حد در یک عکس، پیام‌های مشخصی به مخاطب می‌دهید.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>۸.</strong> عکس باید شما را نشان‌دهد، نه هنرنمایی‌های موفق یا ناموفق عکاس را.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>۹.</strong> ادا و اطوار معمولا در نگاه اول تشخیص داده می‌شود. چشمان خمار شده، لب‌های غنچه‌شده، بازوهای سفت شده، و سر را به نشانهء تفکر در دستان قرار دادن تنها باعث تخفیف شخصیت موضوع پرتره می‌شود. کسانی در ادا درآوردن بسیار ماهر و زیرک هستند، این کسان معمولا از کارشان پول در می‌آورند (هنرپیشگان و…)؛ اما تا چنین مهارتی به دست نیاورده‌اید، از خود خودتان عکس بگیرید.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><strong>۱۰.</strong> برای همه مقدور نیست که به <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Gregory_Heisler" target="_blank">گریگوری هایسلر</a> پرتره‌ای سفارش دهند. اما تلاش برای خلق پرتره‌ای ساده، تمیز، واضح و خالص ممکن است به نتیجه برسد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">مهم شما هستید، خود واقعی‌تان. کسانی که درون قشنگی دارند، همه چیز را قشنگ می‌کنند و قشنگ به نظر می‌آیند؛ و بالعکس. هر سعی دیگری برای ظاهرسازی عاقبت به بن‌بست می‌خورد. نگرانی بی‌مورد است؛ شخصا تردید ندارم شما از ظاهرتان چیزهای خیلی خیلی مهم‌تری دارید. <img src='http://hadisabbagh.com/myblog/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3765/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سعی می‌کنم درستت کنم</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3760</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3760#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 25 Jan 2011 23:26:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[تحسین]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[و دیگران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3760</guid>
		<description><![CDATA[گمانم در این جا هم گفته‌ام که یکی از لذت‌بخش‌ترین تجربه‌های زندگی‌ام، کشف غیرمترقبه آثار و آفریده‌های ممتاز است. روز گذشته که از سفر کاری کوتاه دو سه روزه بازگشته بودم، پس از کمی مرتب‌کاری و آماده‌شدن برای زندگی روزمزه از انبوه فیلم‌های ندیده یکی را سرسری در دستگاه گذاشتم. پس از گذشت دقایقی از پخش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">گمانم در این جا هم گفته‌ام که یکی از لذت‌بخش‌ترین تجربه‌های زندگی‌ام، کشف غیرمترقبه آثار و آفریده‌های ممتاز است. روز گذشته که از سفر کاری کوتاه دو سه روزه بازگشته بودم، پس از کمی مرتب‌کاری و آماده‌شدن برای زندگی روزمزه از انبوه فیلم‌های ندیده یکی را سرسری در دستگاه گذاشتم. پس از گذشت دقایقی از پخش فیلم مستند <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Catfish_%28film%29" target="_self"><strong>گربه‌ماهی</strong></a> دریافتم که با اثری جدی مواجه‌ام. مدتی دیگر که گذشت، تپیدن قلبم در سینه‌ام را حس می‌کردم. تصور اشتباه نکنید، فیلم حادثه‌ای، هیجانی یا جنسی نیست. در ظاهر همه چیز آرام و عادی است، اما هضم و تحمل لحظاتی از آن برای من مثل کوه سنگین بود:</p>
<p style="text-align: justify;">داستان فیلم در مورد رابطه‌ای است که در فیس‌بوک شکل می‌گیرد، رابطه‌ای که در ابتدا هیجان‌انگیز و پرشور است اما بعد از مدتی معلوم می‌شود که انگار چیزهایی درست به نظر نمی‌آید. فیلم‌سازها و آدم اول فیلم تصمیم می‌گیرند که ماجرا را پیگیری و از ابهام‌ها پرده‌برداری کنند. پرده که می‌افتد، سازندگان &#8211; و بینندگان جدی‌تر &#8211; تکان می‌خورند&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">دوست داشتم بیش‌تر از داستان فیلم و بخش‌هایی از آن می‌گفتم؛ اما نگرانم که بعضی از کسانی که قصد تماشای آن را می‌کنند، دمغ شوند.</p>
<p style="text-align: center;">×××</p>
<p style="text-align: justify;">آدم‌ها معمولا دوست ندارند که آیینهء صاف و دقیقی جلوشان گرفته شود. مثلا زیاد پیش می‌آید که کسی در مورد خودش از دیگری نظر بخواهد، اما با شنیدن نظر بیاشوبد و بجنگند! یادم هست که زمان اکران فیلم <strong>سلام‌ سینما</strong>، ساختهء محسن مخملباف، عده‌ای از بینندگان با عصبانیت می‌گفتند که کارگردان افراد را سرکار گذاشته و تحقیر کرده است. من تصور می‌کردم که چنین نیست، اما ما رگه‌هایی از خود خودمان را در آن می‌بینیم و برآشفته می‌شویم. با این فرض؛ گربه ماهی هم فیلمی نیست که مذاق تمام بینندگان را خوش آید. کما این‌که در وب‌سایت معتبر روتن تماتوز <a href="http://www.rottentomatoes.com/m/catfish/" target="_blank">می‌بینیم</a> که نظر کارشناسان مساعد‌تر از بینندگان است.</p>
<p style="text-align: justify;">آدم‌ها نوعا دوست دارند تحسین شوند و محبوب باشند. شبکه‌های اجتماعی &#8211; در راس آن‌ها فیس‌بوک &#8211; در اصل قرار است که پیوندی باشد بین آدم‌های آشنا، اما از نگاهی دیگر محل مناسبی است برای ساخت هویت‌های مجازی دروغین برای برای برآورده شدن میل یا نیاز به تحسین و دوست داشته شدن. اما سوال این است که ما به چیزی می‌گوییم دروغین یا دروغ‌گویی؟ به فرض مثال اگر من عکس‌هایی از خودم بگیرم و آن‌ها را شدیدا ویراش کنم و برای مشاهدهء افراد موردنظر منتشر کنم، دروغ گفته‌ام؟ اگر سرم را روی بدن یک ورزشکار بگذارم چه‌طور؟ پرپشت کردن مو و صاف کردن افراطی پوست چه فرقی دارد با مونتاژ سر و بدن؟ آیا در ذات شباهت‌های آشکاری ندارند؟ این‌‌ها محل بحث است، اما زمانی که چند تا هویت مجازی دیگر به شکل خانم‌ها و دختران دلربا درست کنم و از طرف آن‌ها پای عکس‌هایم قربان صدقه بگذارم، آن‌گاه تقریبا قاطعانه می‌شود گفت که دروغ‌گو و فریب‌کار هستم.</p>
<p style="text-align: justify;">یک منظر بحث این است: چرا چنین کرده‌ام؟</p>
<p style="text-align: justify;">گربه‌ماهی بدون این‌که از ابتدا بخواهد، وارد این بحث می‌شود. کسی که امثال این دروغ‌ها را می‌گوید قصد شیادی و جنایت نداشته است، صرفا می‌خواسته به آرزوها و رویاهای از دست رفته‌اش پر و بالی بدهد. در واقع او در زندگی شخصی صبور و فداکار است، ایثار می‌کند. خود را وقف خانواده کرده، قریحه هنری دارد، رفتار نرم و دوستانه‌ای نیز دارد. اما بازی‌ای را آغاز کرده که امکان دارد نتایج ناخوشایند غیرمترقبه داشته باشد. او هویت‌های مختلفی در فیس‌بوک ساخته و آن‌ها را مدیریت می‌کند، در عوض این کار به غیر از تحسین و توجه چیزی نصیبش نشده است (چیز بیش‌تری هم نمی‌خواسته).</p>
<p style="text-align: justify;">زن میان‌سال چاقی که ساعت‌ها از روز را به بیمارداری و تیمارداری می‌گذارند و رویاهای جوانی و استعدادهایش را بر باد رفته می‌بیند، و اکنون به ساخت هویت‌های مجازی عامه‌پسند مشغول است و بدین وسیله چیزهایی که دوست داشته در واقعیت زندگی غیر مجازی خود بشنود، در پیام‌های فیس‌بوک می‌بیند. با او چه برخوردی می‌توان کرد؟ چه‌قدر می‌توان سخت گرفت؟</p>
<p style="text-align: justify;">گربه‌ماهی را گیر بیاورید و تماشا کنید، توصیه اکید می‌کنم؛ حتی خواهش می‌کنم. تماشا کنید و بیندیشید. هنگامی که فیلم تمام شد، من در تنهایی نیمه جلوی تلویزیون کف زدم. چون به نظرم رسید که یکی از بهترین فیلم‌های زندگی‌ام را تماشا کرده‌ام.</p>
<h6 style="text-align: justify;">عنوان از متن ترانه ی<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Fix_You" target="_blank">کی از آهنگ‌های</a> کلد پلی گرفته شده است.</h6>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3760/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>و کسانی که می‌مانند</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3755</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3755#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 20 Jan 2011 10:33:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تامل]]></category>
		<category><![CDATA[باورها]]></category>
		<category><![CDATA[منش و تربیت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3755</guid>
		<description><![CDATA[بر خواننده این‌جا پوشیده نیست که به کاری که منشاء اثر مثبت باشد، و انجام دهندهء آن خیلی احترام می‌گذارم و علاقه‌ دارم. با این همه امروز هنگام مرور صفحهء فیس‌بوک‌ام از دریافت نکته‌ای متعجب شدم: شلوغ بازی در شبکه‌های اجتماعی را دوست ندارم، تعداد دوستان‌ام در حال حاضر زیر پنجاه نفر است. در مروری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">بر خواننده این‌جا <a href="http://blog.hadisabbagh.com/archives/3681" target="_self">پوشیده نیست</a> که به کاری که منشاء اثر مثبت باشد، و انجام دهندهء آن خیلی احترام می‌گذارم و علاقه‌ دارم. با این همه امروز هنگام مرور صفحهء فیس‌بوک‌ام از دریافت نکته‌ای متعجب شدم:</p>
<p style="text-align: justify;">شلوغ بازی در شبکه‌های اجتماعی را د<a href="http://blog.hadisabbagh.com/archives/3733" target="_self">وست ندارم</a>، تعداد دوستان‌ام در حال حاضر زیر پنجاه نفر است. در مروری که بر این پنجاه نفر داشتم ناگهان به ذهنم رسید که ببینم هر کدام از این‌ها به چه مشغول هستند (در حدی که صاحب اثر باشند). پیش از این هیچ‌گاه چنین به مساله فکر نکرده بودم. آماری که به دست آوردم چنین بود:</p>
<p style="text-align: justify;">نوشتن و روزنامه‌نگاری: ۶ نفر<br />
برنامه‌نویسی و رایانه:  ۵ نفر<br />
طراحی و گرافیک: ۴ نفر<br />
نقاشی و تصویرسازی: ۳ نفر<br />
عکاسی: ۳ نفر<br />
تدریس و تحقیق: ۲ نفر<br />
معماری: ۲ نفر<br />
موسیقی: ۲ نفر<br />
طراحی مد و لباس: ۲ نفر</p>
<p style="text-align: justify;">مجموع: ۲۹ نفر (حدود شصت درصد)</p>
<p style="text-align: justify;">چند نکته را بگویم: <strong>۱.</strong> من پیش از این هیچ‌گاه به ذهنم نرسیده بود که کسی را به خاطر این‌که صاحب اثر است اضافه یا حفظ کنم.<br />
<strong>۲.</strong> تعدادی از دوستان اعضای عزیز خانواده هستند و برای حفظ ارتباط دورادور و به یادشان بودن‌ در فهرست هستند.<br />
<strong>۳.</strong> از مشغولیت فعلی تعدادی نیز بی‌خبرم و احتمال می‌دهم اگر مطلع بودم به فهرست فوق‌تعدادی اضافه می‌شد.</p>
<p style="text-align: justify;">نتیجه این نیست که «ببینید من عجب دوستانی دارم!»، بلکه این است که صاحبان اثر حتی در روابط نزدیک ماندگارتر و با ارج و قرب‌تر هستند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3755/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>غفلت از مشاغل فنی</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3748</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3748#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 14 Jan 2011 07:59:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تامل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3748</guid>
		<description><![CDATA[حدود دو سال پیش، یادداشتی تحت عنوان «فقدان مهارت و زوال سلیقه» در این وبلاگ منتشر کردم. تازگی که برای تعمیرات خانه در جستجوی تعمیرکار بودم، دوباره یاد آن بحث افتادم. به درستی نمی‌دانم که چرا بخش بزرگی از نیروی کار جوان ما تمایلی به کسب مهارت‌های فنی و راه‌اندازی کسبی بر اساس آن ندارد. با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">حدود دو سال پیش، یادداشتی تحت عنوان <a href="http://blog.hadisabbagh.com/archives/1608" target="_self">«فقدان مهارت و زوال سلیقه»</a> در این وبلاگ منتشر کردم. تازگی که برای تعمیرات خانه در جستجوی تعمیرکار بودم، دوباره یاد آن بحث افتادم.</p>
<p style="text-align: justify;">به درستی نمی‌دانم که چرا بخش بزرگی از نیروی کار جوان ما تمایلی به کسب مهارت‌های فنی و راه‌اندازی کسبی بر اساس آن ندارد. با یک حساب ساده سرانگشتی روشن می‌شود که درآمد یک نیروی نیروی فنی نسبتا ماهر حداقل چهار برابر یک نیروی از دانشگاه درآمده پشت میزنشین است. حتی اگر قصد مهاجرت و جلای وطن باشد، کشورهایی چون استرالیا به پروندهء نیروهایی که تخصص فنی دارند، بیشتر توجه دارد و خیلی زودتر رسیدگی می‌کند. از طرف دیگر سرمایه‌گذاری لازم برای شروع خیلی از مشاغل فنی به مراتب کم‌تر از هزینه مخارج تحصیلات &#8211; اکثرا &#8211; بی‌فایدهء دانشگاهی است.</p>
<p style="text-align: justify;">پس گیر کار کجاست؟ آیا شان این گونه از مشاغل در سطح مناسبی ارزیابی نمی‌شود؟ آیا راهکار مشخصی برای کسب چنین مهارت‌هایی وجود ندارد؟</p>
<p style="text-align: justify;">من تقریبا یک نیروی فنی هستم، و صادقانه می‌گویم که از انتخابم پشیمان نبوده‌ام. اگر دلخوری‌ای وجود دارد از عدم مهارت کافی و شایسته ناشی می‌شود. پس به خودم اجازه می‌دهم که صمیمانه و مشفقانه به جوانانی که قصد ورود به بازار کار دارند جدا توصیه کنم که راه آسان و همگانی را انتخاب نکنند و حتما در مورد مشغول شدن در مشاغل فنی بیندیشند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3748/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>غلط در لفظ کرده‌ای</title>
		<link>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3744</link>
		<comments>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3744#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 01 Jan 2011 02:19:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[خرده‌گیری]]></category>
		<category><![CDATA[آسیب‌شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[محنت زمین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.hadisabbagh.com/?p=3744</guid>
		<description><![CDATA[در خبرها دیدم که ببر بی‌چاره‌ای که برای اهداف خیر &#8211; با معیارهای ما جاه‌طلبانه &#8211; زیست‌محیطی به ایران کوچانده شده بود، پیش از رسیدن به مقصد نهایی و در باغ وحش مرده است. منابع آگاه هنوز خبر موثقی از علت مرگ این ببر که در غربت مرد، منتشر نکرده‌اند. نگارنده تصور می‌کند که گربه‌سان‌های [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در خبرها دیدم که ببر بی‌چاره‌ای که برای اهداف خیر &#8211; با معیارهای ما جاه‌طلبانه &#8211; زیست‌محیطی به ایران کوچانده شده بود، پیش از رسیدن به مقصد نهایی و در باغ وحش مرده است. منابع آگاه هنوز خبر موثقی از علت مرگ این ببر که در غربت مرد، منتشر نکرده‌اند. نگارنده تصور می‌کند که گربه‌سان‌های بزرگ‌ جثه، نوعا غیور هستند و بر اساس این باور، بعید نمی‌داند که ببر غریب بر اثر فشارهای ناشی از مهاجرت اجباری و مواجهه با بعضی صحنه‌های خاص منحصر به فرد دق کرده باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">اما عده‌ای از کارشناس‌ها نظر متفاوتی دارند و اعلام کرده‌اند که ظاهرا گوشت خر به مزاج ببر مهاجر فقید نساخته و سبب مرگ او شده است. اگر این طور باشد، افراد بی‌مسوولیتی که با بی‌دقتی گوشت خر برای جناب ببر سرو کرده‌اند باید جدا تنبیه شوند. این ندانم‌کاران ظاهرا شنیده بودند که در مواردی تناول مغز خر باعث ترقی و کسب مدارج شده است، اما از روی ندانم کاری به جای مغز، گوشت خر را به حیوان بیچاره داده‌اند. شاید هم مغز خرهای گوشتی را در بازار سیاه به قیمت‌های گزاف می‌فروخته‌اند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.hadisabbagh.com/archives/3744/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

