با یکی از دوستان صحبت میکردیم؛ اشارهء بهجایی کرد به تصنعی که در یادداشتهای شخصی میبیند. با او موافق بودم.
چه چیزی یک نوشته را طوری میکند که محکوم به اطلاق صفت نهچندان دلچسب تصنعی میشود؟ به گمان من غفلت از موضوع و اصرار به عرضهء چهرهء خاصی از خود که معمولا چندان شبیه واقعی نویسنده نیست، بلکه شبیه چیزی است که او اصرار دارد بنمایاند. در چنین حالی او چه بخواهد فاضل بنمایاند یا باحال یا هر چیز دیگری؛ نتیجه یکساناست.
فرض کنید نویسندهای موضوعی را بهانه کرده با این هدف که در دل خوانندهء بیچاره رعب فرهیختگی بیندازد. پس طبق دریافتی که از روش فرهیختگان دارد دست به کار میشود. با به کاربردن نحو و واژگانی عجیب و غریب کار را پیش میبرد و در پایان خود نیز از آشی که پخته سردرنمیآورد. نتیجه چونان ظاهرسازی دخترکی است که خواسته زنی جاافتاده و جذاب بنماید، یا پیرزنی که یاد دورهء نوجوانی کردهاست؛ چیزی میان دو نقطهء ترحمبرانگیز و مشمئزکننده. آرایشکردن نابلد او را جذاب نمیکند، بلکه مایهء عبرت و شاید وحشت ناظر ظریف اهل نظر خواهد شد.
ذکر دو خاطره شاید موضوع را روشنتر کند: در یکی از مقالات راسل – یادم نیست کدام – او در مورد زبان یاجوج و ماجوج بعضی از اهل بخیه انتقاد میکند. بعد جملهای غامض و پیچیده و گنگ میآورد، و معادل روشن آن جمله را. میگوید او روش دوم را انتخاب میکند و علمای ریشوسبیلدار سختگیر هم از او میپذیرند، چون میدانند که او اگر بخواهد، میتواند به شکل اول نیز بنویسد! دومین خاطره مربوط به گفتوگویی است که سالها پیش در محیطی مطبوعاتی شنیدم. سردبیر به یکی از نویسندگان ایراد میگرفت که «این چه جملات نزدیک به پاراگرافی است که نوشتهای؟ دل خواننده از خواندن اینها سیاه خواهد شد». نویسنده جویای نام پاسخ داد «بالاخره هر کس سبکی دارد!».
نگارنده بر این باور است که هر زمان نویسندهای هنگام نوشتن یک متن بیشتر خواست از خواننده عجب نویسندهای بشنود تا عجب موضوعی، نوشته به بیراهه میرود. یکی از شاخههای این بیراهه البته تصنع است.
مهم نیست که تقصیر کیست.
در زندگی گاهی به پشت سر نگاه میکنی و میبینی که با این که میخواستی همه چیز خوب بشود، اما نشد: دوستها به نادوستی گرویدند، موقعیتها از کف رفت، بخش بزرگی از زندگی گذشت، پیوستها به گسست بدل شد و خاطرهها مدام آزار میدهند. احساس میکنی که اکثرا زنده هستیم ولی زندگی نمیکنیم. معمولا مراد افراد از به کار بردن عبارت «زندگی کردن»، عیش و عشرت کردن است. منظور من این نیست، منظورم زندگیای است که ارزش داشته باشد؛ و زندگیای که پیرامون مفهومی نباشد، ارزشی ندارد.
این روزها مصرانه فکر میکنم که تنها چیزی که نجاتمان میدهد یافتن هدفی است که به زندگیمان معنی و مفهومی بدهد.
«لایی» کشیدن در ترافیک خیابانها و لذت حاصل از آن، یک کنش سکسشوآل است. چنین کنشی، شبها در اتوبانها لذت بیشتری تولید میکند.
داخل کردن یک توپ درون یک سوراخ (دروازه) و لذت حاصل از این فعل. لایی زدن بازیکن مقابل به مثابه یک حریف جنسی و لذت حاصل از آن برای شخص فاعل(لایی زن) و خشم مفعول(لایی خور).
اتومبیل پژو ۲۰۶ یکی از محصولات سکسشوآل صنایع خودرو سازی پژو فرانسه است که امروزه حتی افرادی از این خودرو استفاده میبرند که شاید کمترین توجه را به این ماهیت داشته باشند.
حدود یک هفتهای است که بعضی از بازاریان در اعتراض به بعضی سیاستهای مالیاتی اعتصاب کردهاند؛ اما به نظرم انگیزهء عنوانشده فقط ظاهر قضیه است. خوانندهء ثابت این یادداشتها میداند که نگارنده روی چندان خوشی به بازار سنتی نشان نمیدهد، گرچه هیچگاه به شکل مشخص و منظم نگفته که به کدام قشر از بازار حمله میکند (برای مثال ۱، ۲ و ۳)؛ چون تصور کرده که مخاطب اهل تامل احتمالا متوجه معذوریت و جهت اشارههای او خواهد بود.
واقعیت این است که بازار یک جامعهء یکتکه نیست، تمام بازاریها به مناسبات و سازکارهای مشابهی باور ندارند. بازاریهای بزرگ و عمده – که تصور میکنم کمتر کسی آمار و اشارهء دقیقی از آنها داشته باشد – تفاوتهای بسیار با بازاریهای جزء دارند. خواستههای آنها یکی نیست چون منافع متفاوتی دارند. به نظر نمیآید که اعتراضهای فعلی کار بازاریهای بزرگی باشد که از سیاستهای دولت فعلی بهرهمند هستند. بازاریهای بزرگ فعلا ترجیح میدهند اتحاد خود را با نهادهای قدر حفظ کنند تا منافعشان آسیب نبیند. اما بازاریهای متوسط و کوچک چنین اتحاد و چنین منافعی ندارند. وضعیت فعلی اقتصادی به آنها لطمه زده است، اگر باور ندارید از اولین بقالیای که گذارتان افتاد اوضاع بازار مربوطه را جویا شوید.
طرفداران دولت فعلی میگویند که قصد دولت واقعیکردن قیمتها و قطع وابستگی به درآمدهای نفتی است. آنها ظاهرا از این نکتهء بدیهی چشم میپوشند که «واقعیکردن قیمت در فضای رقابت اقتصادی مقدور است». سیاستهای دولت فعلی (از جمله واگذاریهایی که انجام شده است) به همه چیز میتواند ربط داشته باشد به غیر از ایجاد فضای رقابت اقتصادی. در مورد بخش دوم نیز خوب است توضیح داده شود که دولت در زمانی که قیمت نفت بیش از صد و سی دلار بود با آن درآمد چه برنامهها و عملیاتی جهت قطع وابستگی به درآمد نفتی انجام داد. مساله این است که دولتیها آمار و نمودار نشان میدهند، اما مشاهدات «ننهجون ما» بخش بزرگی از این مستندات را متزلزل میکند.
دولت فعلی به تمام چیزهایی که بوی پولسازی میدهد، دست انداخته است و به این طریق میخواهد کمبود بودجهای را که بر اثر ماجراجوییهای جهانی پدید آمده، رفع و رجوع کند. موضوع دانشگاه آزاد هنوز داغ است: جدا از اهمیت فرهنگی و سیاسی و اجتماعی، دانشگاه آزاد منبع درآمدی چشمگیری است. اگر دولت به نهادهایی مثل بنیاد مستضعفان، آستان قدس و ستاد فرمان امام نظر ندارد علتاش این است که درآمد سرشار این مجموعهها با نظر نهادی مصرف میشود که رییس دولت هنوز جرات اعلام جنگ به آن را نکرده است.
اعتراض بازاریها اتفاق مهمی است که معلوم نیست که به کجا ختم خواهد شد. دقت کنید که من این را بدون ارزشگزاری و رد و یا قبول میگویم، اتفاق مهم لازم نیست با معیارهای اخلاقی و ذهنی ما سنجیده شود و با آنها مطابقت و موافقت کند.
وقایع نگاری جام جهانی ۲۰۱۰ آفریقای جنوبی، آنگاه که به اسپانیا، قهرمان جام، بر می خورد شکلی حماسی به خود گرفته و با ورزش سنتی اسپانیایی ها، گاوبازی، همسانی می کند. سرنوشت جوخه ی اسپانیایی را در برابر گاوهای نر خشمگینی قرار داد که خرناسه کنان گویی تنها خون سیراب شان می کرد. ضربه های بی رحمانه ی شیلیایی ها و هلندی ها را به یاد بیاورید!! اسپانیایی ها اما، در حالی که استخوان های شان به صدا درآمده بود، چون ورزا بازانی صبور و خوشخوی، هرگاه، هیون را رام کردند…
هفت بازی و هفت گل زده و در آغوش کشیدن جام با حداقل نتیجه لازم از نظر قانون. اما آنچه که گذشت بسیار فراتر از آن چیزی بود که اعداد و ارقام نشان می دهند؛ چراکه مسیر پر از سنگلاخ و پرتگاه بود و حریفان تنها به فوتبال نمی اندیشیدند. سوئیس با روش اتوبوس پارک شده، تمام مردان خود را در زمینش نگه داشت تا مگر عرصه را نباخته ترک کند. تعداد دفعاتی که دست کم یکی از سوئیسی ها از خط میانی زمین رد شدند، شاید رکوردی باشد در تاریخ جام های جهانی؛ به جرات کمتر از انگشتان یک دست! اسپانیا طی یک ضد حمله به زانو درآمد، اما زمین نخورد و شکست را باور نکرد. در مصاف بعدی، شیلیایی ها روش تهاجم مواج خود وا وانهادند تا با ضربه های ناجوانمردانه شان بر بدن مردان سرخ، لرزه بر جان شان بیاندازند. آن ها نیز در نهایت تسلیم شکیبایی و فراست سرخ ها شدند.
پرتقال با گماشتن سه هافبک دفاعی ایستا، یا به بیان صریح تر، با اتکا به هفت مدافع (که خود بدعتی بود در میان رویکردهای دفاعی و منفی به فوتبال) و خشونتی بی مانند، به سرنوشت شیلی دچار شد. از کریستیانو رونالدو، بهترین فوتبالیست دو سال پیش جهان، تنها شبحی در مخمل سبز پرسه می زد و پپه هرگز پا به توپ نشد و جز درو کردن ساق های سرخ ها، کار دیگری انجام نداد. گاوان خشمگین پرتقالی که آمده بودند ماتادورها را بترسانند، از پیش ترس بر روح خودشان تنیده شده بود.
مصاف خاطره انگیز آلمان در نیمه نهایی جام، فینالی زود هنگام بود. غرور آلمان ها آنان را به ورطه ی خشونت نیانداخت، اما تیکی-تاکای (پاس های کوتاه و سریع) اسپانیایی، همچون پاندولی نامیرا برابر دیدگان آلمان ها، آنها را هیپنوتیزم کرد. در میانه میدان خلع سلاح شدند و هرگز نتوانستند به ضد تاکتیک روش اسپانیایی ها (پرسینگ و بازی از نزدیک) بیندیشند، اما دیسیپلین دفاعی خود را فراموش نکردند. ماتادورهای باشکیب اما، ضربه های ریز خود را یکی یکی بر تن ورزای خوی کرده می نشاندند تا لحظه ی موعود فرا رسید. ورزابازی ستبر همچون فواره ای جوشان به هوا خاست تا زخمه ی آخر را بزند؛ پویول بود که خون آلمان های مقاوم را بر مخمل سبز سرازیر می کرد.
در هماورد نهایی، هلندی ها نبردی دیگر گونه را رقم زدند. پرسینگ سنگین شان ، همان که از آلمان ها انتظار می رفت، اجرای تیکی-تاکای اسپانیایی ها را مختل کرد و حرکت ماشین ماتادورها را برای اولین بار از کار انداخت. این در حالی بود که آنان پرده از رخ خشونت عریان در فوتبال مدرن بر می داشتند و بازگشت فوتبال به نقطه ی صفر زیبایی و اخلاق را مشق می کردند. هلندی ها شمشیرها را از رو بسته بودند و داوری درمیانه نبود. این بار ورزایی بی بدیل در میانه بود که ماغ می کشید به سوی شان نعره بر می داشت با رانی و شاخی مصیبت بار. کمال پختگی ماتادورها اما چون نغمه ای اندلسی میدان را فراگرفته بود و بوی زندگی می پراکند. مجال بسیار اندک بود و زانوی ماتادورها به خاک مماس می شد که آخرین تیر در ترکش قاصد رهایی شد و نجیب ترین ماتادور، اینیستای مبارک زاد، آرش وار، آن را بر قلب تاریکی نشاند.
خدای فوتبال عدالت را از سر گرفت، ماتادورهای نرم خوی و چشم گیر جاودانه شدند و ۱۱ جولای ۲۰۱۰ به رنگ سرخ آتشی در تاریخ ثبت شد. روزی که معلوم نیست پس از چه مدت انتظار همانندی خواهد یافت با چنین قهرمانانی دوست داستنی:
زادنشان به در خواهد انجامید
اگر خود زاده تواند شد
اندلسی مردانی چنین صافی
چنین سرشار از حوادث…
حسن کریمی، ۱۲ جولای ۲۰۱۰

Maybe it’s my fault.
Maybe I led you to believe it was easy, when it wasn’t.
Maybe I made you think my highlights started at the free throw line, and not in the gym.
Maybe I made you think that every shot I took was a game winner.
That my game was built on flash and not fire.
Maybe it’s my fault that you didn’t see that failure gave me strength.
That my pain was my motivation.
Maybe I led you to believe that basketball was a god-given gift and not something I worked for – every single day of my life.
Maybe I destroyed the game.
Or, maybe you are just making excuses.
Michael Jordan (the Legendary Basketball Player)
یک بچهء لوس، زشت و فربه – که از فرط خپلی نمیتواند تکان بخورد – را در نظر بگیرید که هر چه دست هر کسی میبیند، میخواهد. دور تا دور او پر است از نعمتهای حرامشده، اما باز او میخواهد و وقتی ندهندش چنگ و دندان نشانمیدهد و والدش را صدا میکند. تنها قابلیتی که خدا به او داده این است که بهترین نعمتها را تبدیل به زباله کند.
این بچه نه آسایش برای همسایهها و اطرفیاناش گذاشته و نه آرامش. بوی فساد آشغالیهایی که اطرافش را پر کرده محل را گرفته و او همچنان میخواهد و همچنان جیغ و داد میکند.