گرچه جنایت و قساوت کم نظیری در کربلا رخ داد، اما تاریخ اسلام حوادث تلختری را تجربه کرده است. سپاه یزید برای دستگیری عبدالله ابن زبیر و سرکوب وی شهر های مقدس مدینه و مکه را آماج سنگ اندازیها، تخریبها و کشت و کشتار گستردهای قرار داد. بسیار روزهای سخت و تلخی بر مسلمانان گذشت. اما این ماجرا اهمیت عاشورا را پیدا نکرد برای اینکه اهل سنت عزاداری برای آنها نکردند و به دنبال هویت سازی نرفتند.
… برخی از فقهای اهل سنت چون ابوبکر این عربی که با ابن عربی معروف تفاوت دارد، گفته است حسین به شمشیر جدش کشته شد. یعنی فقها یک فتوی دادند که مجازات قیام علیه حکومت اسلامی مرگ است. یزید دقیقا به این فتوی متوسل شد و امام حسین را شهید کرد. البته حقیقت ماجرا این بود که امام حسین قیام نکرد بلکه یزید فرصت را غنیمت شمرد تا یک دشمن مسلم را از بین ببرد که با پای خودش به قتلگاه آمده بود .
یکی از مهمترین درس های عاشورا این است که ذلت را نفی کنیم. درس دیگر آن است که تاریخ به هیچکس ضمانت نمی دهد که وقتی شما حرکتی را راه بیاندازی تا آخر پاک و تمیز باقی بماند. خیلی اتفاقات در تاریخ میافتد که خوشبینی و خوشخیالی را از ما میگیرد و این تصور را باطل میسازد که اگر محکمکاری کنیم دیگر همه چیز الی الابد بر وفق مراد خواهد بود. در جامعهای که پیامبر ساخته بود کسانی به نام خلافت نبوی، به نام حکومت اسلامی، به نام جانشینی پیامبر برمسند نشستند که سر فرزندان پیامبر را بریدند و آب از آب هم تکانی نخورد. سلسله بنیامیه پس از یزید دههها ادامه یافت تا سرانجام بنیعباس آنها را ساقط کردند. اگرچه به قول یک شاعر عرب آنها هم در قساوت و بیدادگری بنیامیه را رو سفید کردند. بنابراین در تاریخ هیچ تضمینی وجود ندارد و هر لحظه باید مراقب بود. کج روی ها و انحرافات از جاهای کوچک شروع میشود. در کربلا در خود جامعهای که پیامبر ساخته بود این فاجعه بزرگ به وقوع پیوست و آثار آن تا به امروز باقی است و تا کنون علاج نشده است. بنابراین باید برگشت و بررسی کرد تا ببینیم کار از کجا ویران شده است.
عبدالکریم سروش
اگر این گفته را در منبعی با این حد از اعتبار نمیدیدم، احتمالا به واقعیت آن شک و گمان میکردم طنز است:
I’m no better than anyone else at understanding what makes people tick, particularly women.
Stephen Hawking
زمانی که کسی یا چیزی را در اطرافت و از نزدیک ببینی که آیندهاش مبارک و تابان به نظر برسد، لذت بزرگی میبری. شاید چون براساس وجود چنین پدیدههایی فردا را روشن میبینی.
گاهی گمان میکنم از این لذت کمبهرهام.
در روزگار گذشته لزوما همه چیز بهتر نبوده، کسانی که غصهء آن روزها را میخورند احتمالا خودآگاه یا ناخودآگاه ترجیح میدهند که فقط خوبها را به خاطر بیاورند. حسرت روزگار خوب گذشته، شاید شکلی از افسوس از گذر عمر است. متاسفانه این روند معمولا در آینده هم نسبت به امروز پیش میآید و ما کاری نمیکنیم.
در یکی از کوچههای بنبست خیابان آبان (منشعب از کریمخان) تهران قنادیای به نام هانس – یا انس – واقع شده، بهترین و به تعبیری عجیبترین قنادی است که در کشور دیدهام. این قنادی در یک خانهء شمالی نسبتا قدیمی میپزد و میفروشد، تا ساعت پنج بعد از ظهر باز است، گردانندگانی خیلی جدی دارد و مقدار محدود و مشخصی شیرینی برای مشتریهایی که معمولا آشنا هستند، تولید و عرضه میکند.
دیروز به آنجا رفته بودم. با توجه به اینکه میدانستم موجودی شیرینیها گاهی تا عصر تمام میشود، پرسیدم که اگر در طول روز تماس بگیرم آیا شیرینی نگه میدارند یا خیر؟ آقای جوان و آشنایی که حضور داشت پاسخ مثبت و توضیح داد: «اگر نیاز باشد با موتور برایتان میفرستیم». گفتم از فضای اینجا لذت میبرم و تا جایی که ممکن شود، دوست دارم گاهی این فضا را برای مدتی هر چند کوتاه تجربه کنم. مثل این است که بخواهی کسی را ببوسی، گماشتن پیک موتوری برای انجام این کار لطفی ندارد! لبخند زد.
پا فراتر گذاشتم و اضافه کردم: «من با چند نامتجاری همکاریهای داشته و دارم. گاهی صدها میلیون تومان برای ساخت و پرداخت یک نامتجاری هزینه میشود اما باز هم معلوم نیست که نتیجه قطعی چه شود. قدر نام نیکتان را بدانید و مبادا سابقهء پنجاه سالهء این جا را پاس ندارید و مثلا هنگامی که با پیشنهاد خرید مناسب ملک روبهرو شدید، کرکره را پایین بکشید». گفت که این کسبی است که نسل اندر نسل منتقل شده و گردانندگان فعلی هنوز چنین قصدی ندارند. گفتم: «همیشه تحسینتان میکنم» و خداحافظی کردم.
معمولا بعد از بیرون آمدن از قنادی هانس، حالم بهتر است.

نمیدانم چطور شد که چندی پیش این نقاشیها را دیدم. در وب گاهی از این اتفاقات غیر مترقبه میافتد.
اما چیزی در آنها بود که رهایم نکرد. بارها نگاهشان کردم، باز متوجه عامل تاثیر نشدم. احساس میکردم سنگینی بعضی نقاشیهای قهوه خانهای برای نمایش پدیدههای فرهنگی اجتماعی جدیدی به خدمت گرفته شده است. احساس میکردم کارها خشن هستند، یا آفریننده موضعی قوی در برابر موضوعات مورد انتخابش داشته است. نمیتوانم بگویم خشم، و نمیتوانم بگویم تمسخر؛ برای همین میگویم موضع. این موضع هم خود را در جزییات و عناصر پررنگشده نشان میدهند (ناخنها، بستنی قیفیهای بزرگ، لیوانهای ذرت پخته، چسبهای روی بینی، آویزههای گوشی موبایل و…) و هم در حالت نگاهها و بدنهای انسانها. زنهای در غیاب کامل مردها در کارناوالی شلوغ و پر ازدحام در مسابقهای شرکت کردهاند که معلوم نیست هدف آن چیست.
به دنبال کارهای دیگر نقاش – خانم ساغر دئیری – گشتم، عاقبت صفحهء او را در یک شبکهء اجتماعی مجازی پیدا کردم. برایش یادداشت کوتاهی نوشتم و خواستم که منابع بیشتری از کارهایش بهم معرفی کند. سریع و ساده جواب داد و سعی کرد کمک کند. از او در مورد حس عجیبی که در کارهایش موج میزند نپرسیدم، چون اگر قرار بود به چنین سوالهایی پاسخ دهد میرفت مقاله مینوشت، نقاشی نمیکرد.
از بابت مشتریهای خوب یافتن، بخت خوبی دارم. چون میدانم گاهی با وجود دقت و وسواس آدم ممکن است گرفتار آدمهای عوضی بیفتد، و من کمتر افتادهام؛ پس میگویم بختام خوب است.
یکی از کسانی هر از چند گاهی باید برایش فایل بفرستم، شخصی است حدنگهدار و متعادل و مودب. هیچ وقت با هم ملاقات نکردهایم اما از آنجایی که آمادهسازی فایل به علل مختلف گاهی به تعویق میافتد، هر بار با رد و بدل کردن چند اساماس دوستانهء طنزآمیز، نگرانی از دیرشدن کار را به نوعی کم میکنیم. امروز که بعد از یکی دو هفته تاخیر بالاخره قرار بود فایل را ارسال کنم، ماجرای اساماسها تکرار شد. در یکی نوشتند: «شما هم به نظر مثل ما پا به سن گذاشتهاید…». به فکر فرو رفتم. احتمالا این طور است چون یکی از نشانههای پا به سن گذاشتن سر درنیاوردن از و نپذیرفتن آداب رایج فعلی است.
من روزگاری نه چندان دور، نوجوان و جوان بودم. کلن هم طبع تند، خردهگیر، ناسازگار و یکهرویی دارم. اما یادم نمیآید که در آن زمان هم چیزها یا کارهایی نشان از آدابدانی و تشخص داشته باشند، مثلا:
- هیچگاه دیر حاضرشدن در قرار یا مجلسی نشان «کلاس گذاشتن» نبود.
- کیفیت غذای بیرون براساس حجم آن (درازی کباب یا قطر ساندویچ) سنجیده نمیشد.
- خالیکردن باقیماندهء غذا در زبالهدانی نشان چشم و دلسیری نبود.
- لحن طلبکارانه با ضمیر مفرد خطاب به پدر و مادر معادل امروزی بودن نبود.
- شکستن انواع وفاداری (به محله، به شهر، به کشور، به افراد…) معادل پیشرفت ارزیابی نمیشد.
- پاسخندادن و باسنچرخاندن بیادبی بود، نه «Cool» بودن.
- املاء اهمیت داشت، در یک یادداشت دو خطی سه غلط فاحش دیکته داشتن قبیح بود.
- لهجههای مختلف کم و بیش به گوش میخورد، اما هیچ وقت کسی حروف ر یا ش را چون مستشاران انگلیسی زمان قاجار تلفظ نمیکرد.
من پا به سن گذاشتهام، چون خیلی چیزها را در زندگی پذیرفتهام اما چنین رفتارهایی به نظرم صرفا نشانگر سبکمغزی و کمخردی هستند، نه بیشتر.