نمیدانم چطور شد که به فیسبوک پیوستم. شاید خاطرههای جالبی که از اوایل کار با سایت اورکات داشتم، مشوقام شد. در اورکات آدمها میتوانستند حتی پس از مدتها هم را پیدا کنند. ویژگی دیگر آن این بود که کاربر را به شناسایی و یادآوری علایقاش تشویق میکرد. البته گذشت زمان کمی تا قسمتی نشان داد که گمشدن آدمها در زندگی احتمالا بیحکمت نیست. کسانی که با هیجان پیدا میشوند و میگویند: «ایییییی سلاااااامم چقدر سال گذشته ندیدمت کجایییی آخه؟»، معمولا زمانی که شور و ذوقشان فروکش میکند، شما را هم از یاد میبرند. تنها چیزی که از سایت اورکات برای من ماند، دوستی با شروین افشار است. گرچه او هم جلای وطن کرد و الان گاهی از هم حالی میپرسیم، اما دوستی مهربان، دانا و ارزشمند است که برایش آرزوهای خوب دارم.
در فیسبوک بدون هیجان خاصی عضو شدم، شاید برای اینکه عضو یک شبکهء اجتماعی باشم. روزی که فرانک آمد و پرسید «این فیسبوک چیه که همه ازش میگن و عضوش هستن؟ چرا منو عضو نکردی؟!» متوجه شدم که تب این یکی هم ظاهرا بالا گرفته است. در دو سه سالی که گذشت فیسبوک کارکردهای مختلفی برای کاربران ایرانی داشته است، حتی کار به جایی رسید که در دادگاههای سیاسی نیز ناماش برده شد.
***
یک بار احساس کردم که حضورم در فیسبوک لزومی ندارد، فضای آن با روحیاتام چندان سازگار نیست و به اصطلاح «اینکاره نیستم». پس پروفایلم را غیرفعال کردم. اما بعد دریافتم که در فیسبوک میتوانستم از حال چند نفر از کسانم جویا شوم و به نوعی ازشان خبر بگیرم، و دوباره بازگشتم. اما این بار برای خودم قواعدی وضع کردم:
۱. اضافه کردن کسی را که نمیشناسم، توجیهی ندارد. در این موارد از شخص مورد نظر میپرسم که «یکدیگر را میشناسیم؟» و معمولا ماجرا همینجا تمام میشود. البته اگر برای آشنایی و دوستی بیشتر دلیلی مورد قبول دو طرف وجود داشته باشد، چرا که نه؟
۲. خوشم نمیآید در فهرست چند صدنفره دوستان کسی باشم. چنین شخصی احتمالا سلبریتی است، یا میخواهد باشد. به راه یافتن در چنین فهرستهایی علاقه ندارم.
۳. به ظواهر توجه دارم، رفتار کسی که پیدرپی عکسهای آنچنانیای از خودش میگذارد برایم خیلی قابل هضم نیست. خصوصا اگر زیر عکسها پر از لایک و قربان صدقه و لاسزدن شود.
۴. اگر ببینم فردی روی دیوارش پیدرپی چیزهایی مینویسد که به نظرم سخیف یا نامربوط است، ترجیح میدهم در دنیای او شریک نباشم. هر کسی میتواند هر طور دلش میخواهد زندگی و فکر کند، من هم میتوانم هر کسی را که صلاح میدانم از فهرستام حذف کنم.
۵. اگر دوستی آشنای دوری را از روی ادب پذیرفته باشم، بعد از مدتی که آبها از آسیاب بیفتد، محترمانه از فهرست حذفشان میکنم. در ابتدای امر تصور میکنم که او تازه به این فضا آمده و دوست دارد که تمام آشناها را در یک جا جمع کند، بعد از مدتی میدانم که این حس احتمالا فروکش کرده است.
۶. البته چند بار پیش آمده که به مناسبتهایی برای افرادی که نمیشناختهام، پیامهایی گذاشتهام، یا سوالهایی مطرح کردهام، اما هیچ وقت کسی را با بیمحابا اضافه کردن، به رودربایستی نمیاندازم.
***
خیلی دوست دارم که شبکهای به عظمت فیسبوک امکانی داشت که با توجه به علاقهها و گرایشهای افراد، آنها را به هم معرفی کند. من و شروین در اورکات از معدود علاقهمندان یک انیمیشن تخیلی بودیم و این موجب آشناییمان شد، چون متوجه شدیم که علایق مشترک دیگری نیز داریم. گمان نکنم که تعبیه چنین امکانی از نظر فنی خیلی دشوار باشد، شاید مساله هراس از پیوند آدمهای جور و ناجور مانع است.
وزیر سابق امور خارجه در حین ماموریت خارجی عزل شد و پس از بازگشت، در مراسم تودیع خود شرکت نکرد. معاون اول رییسدولت اعلام کرد که این عزل پیش از سفر «هماهنگی» شده بوده و قرار بر برگزاری مجلس مهمتری برای وزیر معزول و صحبت از مقام دیگری برای اوست. البته برنگارنده معلوم نیست که چه انواعی از عزل باید در چنین بزنگاههایی رخ دهد و مجالس مهمتر پس از عزلهای این چنینی از چه نوعی هستند.
اما مطرحکردن پرسشهایی با وزیر سابق بیجا نیست: از آنجایی که ایشان به رعایت صداقت در گفتار توصیه کردهاند، باید پرسید که در طول وزارت ایشان آیا این تنها باری بوده که صداقت رعایت نشده است؟ اگر پاسخ منفی است، چطور آقای متکی همکاری با کسانی که صادق نیستند را پذیرفته بودند؟ شاید تشخیص صداقت، نیاز به عزلشدن از مقام دارد؟ گمان نمیرود. پس چطور ایشان پیش از عزل و پس از علم به این عدم صداقت، محترمانه و «صادقانه» استعفا نکرده بودند؟
نکته اینجاست: آدمیزاد تصور نمیکند روزی نوبتاش خواهد رسید؛ اما میرسد.
گرچه جنایت و قساوت کم نظیری در کربلا رخ داد، اما تاریخ اسلام حوادث تلختری را تجربه کرده است. سپاه یزید برای دستگیری عبدالله ابن زبیر و سرکوب وی شهر های مقدس مدینه و مکه را آماج سنگ اندازیها، تخریبها و کشت و کشتار گستردهای قرار داد. بسیار روزهای سخت و تلخی بر مسلمانان گذشت. اما این ماجرا اهمیت عاشورا را پیدا نکرد برای اینکه اهل سنت عزاداری برای آنها نکردند و به دنبال هویت سازی نرفتند.
… برخی از فقهای اهل سنت چون ابوبکر این عربی که با ابن عربی معروف تفاوت دارد، گفته است حسین به شمشیر جدش کشته شد. یعنی فقها یک فتوی دادند که مجازات قیام علیه حکومت اسلامی مرگ است. یزید دقیقا به این فتوی متوسل شد و امام حسین را شهید کرد. البته حقیقت ماجرا این بود که امام حسین قیام نکرد بلکه یزید فرصت را غنیمت شمرد تا یک دشمن مسلم را از بین ببرد که با پای خودش به قتلگاه آمده بود .
یکی از مهمترین درس های عاشورا این است که ذلت را نفی کنیم. درس دیگر آن است که تاریخ به هیچکس ضمانت نمی دهد که وقتی شما حرکتی را راه بیاندازی تا آخر پاک و تمیز باقی بماند. خیلی اتفاقات در تاریخ میافتد که خوشبینی و خوشخیالی را از ما میگیرد و این تصور را باطل میسازد که اگر محکمکاری کنیم دیگر همه چیز الی الابد بر وفق مراد خواهد بود. در جامعهای که پیامبر ساخته بود کسانی به نام خلافت نبوی، به نام حکومت اسلامی، به نام جانشینی پیامبر برمسند نشستند که سر فرزندان پیامبر را بریدند و آب از آب هم تکانی نخورد. سلسله بنیامیه پس از یزید دههها ادامه یافت تا سرانجام بنیعباس آنها را ساقط کردند. اگرچه به قول یک شاعر عرب آنها هم در قساوت و بیدادگری بنیامیه را رو سفید کردند. بنابراین در تاریخ هیچ تضمینی وجود ندارد و هر لحظه باید مراقب بود. کج روی ها و انحرافات از جاهای کوچک شروع میشود. در کربلا در خود جامعهای که پیامبر ساخته بود این فاجعه بزرگ به وقوع پیوست و آثار آن تا به امروز باقی است و تا کنون علاج نشده است. بنابراین باید برگشت و بررسی کرد تا ببینیم کار از کجا ویران شده است.
عبدالکریم سروش
اگر این گفته را در منبعی با این حد از اعتبار نمیدیدم، احتمالا به واقعیت آن شک و گمان میکردم طنز است:
I’m no better than anyone else at understanding what makes people tick, particularly women.
Stephen Hawking
زمانی که کسی یا چیزی را در اطرافت و از نزدیک ببینی که آیندهاش مبارک و تابان به نظر برسد، لذت بزرگی میبری. شاید چون براساس وجود چنین پدیدههایی فردا را روشن میبینی.
گاهی گمان میکنم از این لذت کمبهرهام.
در روزگار گذشته لزوما همه چیز بهتر نبوده، کسانی که غصهء آن روزها را میخورند احتمالا خودآگاه یا ناخودآگاه ترجیح میدهند که فقط خوبها را به خاطر بیاورند. حسرت روزگار خوب گذشته، شاید شکلی از افسوس از گذر عمر است. متاسفانه این روند معمولا در آینده هم نسبت به امروز پیش میآید و ما کاری نمیکنیم.
در یکی از کوچههای بنبست خیابان آبان (منشعب از کریمخان) تهران قنادیای به نام هانس – یا انس – واقع شده، بهترین و به تعبیری عجیبترین قنادی است که در کشور دیدهام. این قنادی در یک خانهء شمالی نسبتا قدیمی میپزد و میفروشد، تا ساعت پنج بعد از ظهر باز است، گردانندگانی خیلی جدی دارد و مقدار محدود و مشخصی شیرینی برای مشتریهایی که معمولا آشنا هستند، تولید و عرضه میکند.
دیروز به آنجا رفته بودم. با توجه به اینکه میدانستم موجودی شیرینیها گاهی تا عصر تمام میشود، پرسیدم که اگر در طول روز تماس بگیرم آیا شیرینی نگه میدارند یا خیر؟ آقای جوان و آشنایی که حضور داشت پاسخ مثبت و توضیح داد: «اگر نیاز باشد با موتور برایتان میفرستیم». گفتم از فضای اینجا لذت میبرم و تا جایی که ممکن شود، دوست دارم گاهی این فضا را برای مدتی هر چند کوتاه تجربه کنم. مثل این است که بخواهی کسی را ببوسی، گماشتن پیک موتوری برای انجام این کار لطفی ندارد! لبخند زد.
پا فراتر گذاشتم و اضافه کردم: «من با چند نامتجاری همکاریهای داشته و دارم. گاهی صدها میلیون تومان برای ساخت و پرداخت یک نامتجاری هزینه میشود اما باز هم معلوم نیست که نتیجه قطعی چه شود. قدر نام نیکتان را بدانید و مبادا سابقهء پنجاه سالهء این جا را پاس ندارید و مثلا هنگامی که با پیشنهاد خرید مناسب ملک روبهرو شدید، کرکره را پایین بکشید». گفت که این کسبی است که نسل اندر نسل منتقل شده و گردانندگان فعلی هنوز چنین قصدی ندارند. گفتم: «همیشه تحسینتان میکنم» و خداحافظی کردم.
معمولا بعد از بیرون آمدن از قنادی هانس، حالم بهتر است.