نوشته های برچسب شده:دریغ

.iDie

نوشته شده توسط هادی, ۱۴ مهر ۱۳۹۰

امروز را با خبر درگذشت استیو جابز بیدار شدم. کسانی از حلقه دوستان نزدیک‌ام به من تسلیت گفتند؛ با ایمیل، پیام اینترنتی، اس‌ام‌اس و فیس‌بوک. از عجایب زندگی یکی هم این است که تسلیت درگذشت کسی را به تو بگویند که هیچ پیوند ظاهری و آشنایی نزدیکی با او نداشته‌ای.

از لحظاتی بعد از بیدار شدن، نشستم پای مک‌بوک‌ام و تا الان چیزهایی در این ارتباط خواندم. بیل گیتس البته متنی نوشته که نشانگر بزرگی منش و ارادت‌اش به استیو فقید بود:

For those of us lucky enough to get to work with him, it’s been an insanely great honor. I will miss Steve immensely.

_ Bill Gates

ضربت فقدان منحصر به دوستان و علاقمندان نیست. سامسونگ که در حال دعوای حقوقی شدیدی با اپل است، اظهار تاسف کرده است. مدیران و بنیان‌گذاران شرکت‌هایی چون گوگل و دل، با وجود این که استیو آن‌ها را بارها نواخته بود، جملاتی حاکی از عمق تاثر و نهایت احترام منتشر کرده‌اند.

کسانی که گاه بسی مهم‌شان می‌دانند، با خضوع و احترام از استیو یادکرده‌اند: از باراک اوباما گرفته تا مارک زوکربرگ.

این چیزها نشان می‌دهد که استیو مرگ یگانه‌ای نیز داشت، خواستم آن را به شکلی ملفوظ کنم: عکس پروفایل فیس‌بوک‌ام را با یک جفت بال عوض کردم و زیرش نوشتم «.iDie».

***

هنوز بیست چهار ساعت از فوت او نگذشته که وب و دیگر رسانه‌ها پر شده است از مطالبی در مورد استیو جابز: چرا بزرگ می‌دانندش، چه کارهایی کرد و چرا فوت شد. مسلما چیز تازه‌ای به آن‌ها نمی‌توانم اضافه کنم، فقط می‌توانم حس فعلی خود را یادداشت کنم:

گاهی آدم‌ها مزخرف زیاد می‌گویند؛ از جمله این‌که دوران طلایی مردانی که با نظر و عمل چیزهای گوناگونی را متحول کردند و در رشته‌های مختلفی شگفتی آفریدند، تمام شده است. دیگر شاهد علامه‌ها و نوابغ دوران قدیم نخواهیم بود، لئوناردو داوینچی تکرار نمی‌شود، موتزارت استثناء بود و بعد از ادیسون شاهد ابداعی بزرگ نخواهیم بود. مرور زندگی کاری استیو، بطلان چنین باورهایی را نشان می‌دهد، تحت تاثیر مدیریت و اندیشه‌های او صنعت مخابرات، صنعت موسیقی، صنعت طراحی‌ صنعتی، صنعت نشر، صنعت چاپ، صنعت رایانه‌شخصی و همراه، صنعت الکترونیک، صنعت انیمیشن، صنعت نرم‌افزار و… تحولاتی عمیق به خود دید. او در هنر نیز همان‌قدری تاثیر گذاشت که در صنعت؛ چه بر هنرآفرینان و چه برهنردوستان. برای تک‌تک ادعاهای بالا می‌توانم دلیل و مثال بیاورم، از رابط بصری کاربر گرفته تا پست اسکریپت، از یو‌اس‌بی‌ تا باتری‌های نهان در ابزار.

خودش اما چونان دیگر بزرگان با هیج عنوانی توصیف نمی‌شود. آیا او نابغه بود؟ آیا هنرمند بود؟ آیا دانشمند بود؟ آیا فناور بود؟ آدم‌هایی چون او فقط با نام‌شان توصیف می‌شوند. هر گونه پسوند و پیشوندی زیادی و بی‌هوده است.

***

من به خدا باور دارم، و این جهان را با وجود تمام دردها و خرابی‌ها، متعادل می‌دانم. خیلی از آدم‌هایی که به زمین پا می‌گذارند حتی برای‌ خودشان هم کار قابل توجهی از دست‌شان برنمی‌آید، چه برسد به خدمت خلق و تاثیرگذاری عمیق. کسانی مثل استیو بار سنگینی را به دوش می‌کشند و به اندازه چندین و چند آدم حسابی به سنگینی آن سوی ترازو می‌افزایند.

چه کسانی که می‌روند

نوشته شده توسط هادی, ۸ شهریور ۱۳۸۹

دکتر علی بهزادی بانی و بنیان‌گذار مجلات مهم سپید و سیاه و دانستنیها درگذشت. در مورد اهمیت این دو مجله در تاریخ مطبوعات ایران صحبت شده است، من چیزی ندارم که به این صحبت‌های پراکنده اضافه کنم. دورهء انتشار سپید و سیاه به سن من نمی‌خورد، شماره‌هایی از آن را این طرف و آن طرف دیده‌ام. اما دانستنیها مقارن با سال‌های کودکی و نوجوانی من در می‌آمد و در همان زمان خیلی از شماره‌های آن را به دقت بررسی و مطالعه می‌کردم. بسی از قطعه‌ها و مقالات آن یادم مانده و حیرت‌انگیزتر از همه درآوردن مجله‌ای چهاررنگ در سال‌هایی است که برای خرید چند تخم‌مرغ باید مدت‌ها در صف می‌ایستادند. دانستنیها در چنان روزگاری بدون تکیه بر حمایت‌های خاص به شمارگانی باور نکردنی رسید؛ بعضی‌ها صحبت از سیصد چهارصد هزار نسخه می‌کنند. این مجلهء مهم وزنه‌ای چشمگیر شد در تاریخ مطبوعاتی رنجور کشور ایران.

خدا رحمت کند دکتر بهزادی را. زمانی که کسی چون ایشان از بین ما می‌رود غصه‌ام می‌گیرد. فکر می‌کنم در زمانه‌ای که حتی سلمانی خوب به زحمت یافت می‌شود، جای چنین کسانی توسط چه افرادی پر خواهد شد و چشمم آب نمی‌خورد.

تبعید خودخواسته

نوشته شده توسط هادی, ۹ بهمن ۱۳۸۸

جی‌دی سالینجر ۲۰۱۰-۱۹۱۹

در محرم فوت شد

نوشته شده توسط هادی, ۲۹ آذر ۱۳۸۸

منتظری؛ حقوق عکس متعلق به صاحب آن است

منتظری؛ حقوق عکس متعلق به صاحب آن است

حسین‌علی منتظری (۱۳۸۸ – ۱۳۰۱)

این وبلاگ فردا و پس فردا به روز نمی‌شود.

این دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم

نوشته شده توسط هادی, ۷ آذر ۱۳۸۸

ما در منطقه بابا جی در زمین های خود تریاک می کاشتیم، برادرانم کار نیشتر زدن خشخاش را به ما واگذار کرده بودند وقتی در نیشتر زدن دست های ما زخمی می شد، آن را به دهن خود می بردیم و با آب دهن خود تر (خیس) می کردیم. تکرار این عمل ما را معتاد به مواد مخدر کرد.

زنی از اهالی هلمند افغانستان؛ به نقل از این‌جا

هنر مستطاب آشپزی

نوشته شده توسط هادی, ۲ آبان ۱۳۸۸

روی جلد چاپ‌های متاخر کتاب هنر آشپزی؛ اثر رزا منتظمی

امشب می‌خواهم برای آمرزش روح مرحومه رزرا منتظمی دعا کنم (۱۳۸۸-۱۳۰۱). ایشان نویسندهء یک اثر ملی مهم بود: کتاب هنر آشپزی طی چند دهه در صدها هزار نسخه چاپ و منتشر شد. خانم رزا با نوشتن این کتاب، جریانی برای کتب آشپزی راه انداخت که تا هنگام مرگ‌اش، در راس آن ماند*.

خانم رزا، خدا را شما را بیامرزد و رحمت کند. کتاب شما در نه، ده سالگی کشف کردم. دومین کتاب آشپزی‌ای بود که نظرم را جلب کرد (اولی به زبان فرانسوی بود). من آشپزی و شیرینی‌پزی را از روی کتاب‌های شما و راهنمایی‌ گرفتن گاه‌گاه از مادرم آموختم. شما از اولین معلم‌های من بودید، در چیزی که به آن عشق می‌ورزیدم. دوست‌تان دارم – با وجود خشکی‌ معلمانه‌ای که در سطرسطر کتاب‌تان به چشم می‌خورد – و رعایت احترام‌تان را بر خود واجب می‌دانم. روح‌تان شاد.

* شاید بعضی از شما می‌خواهید کتاب مستطاب آشپزی را یادآورم شوید. اما کتاب مستطاب آشپزی اثری است که پاکیزه در آمده و قائم به نثر جادویی نجف دریابندری است تا دنیای آشپزی. به گمان من، کتاب مستطاب نقصان‌هایی بسیار جدی دارد، درعین حال اثر مهمی است. درضمن کتاب مستطاب شباهت‌های آشکار به هنر آشپزی دارد، مثلا از نظر شکل ارائه دستورات و نحوه جاگذاری عکس‌ها است. گمانم کتاب مستطاب اثری مهم در راهی بود که رزا منتظمی شروع‌اش کرده بود.

صدای سفید شدن مو

نوشته شده توسط هادی, ۱۷ مهر ۱۳۸۸

نوجوان که بودم، امیر نادری فیلمساز، ایران را به قصد آمریکا ترک کرد. بهروز تورانی در ماهنامهء سینمایی فیلم مطلبی نوشت با عنوان «نامه به دوستی در آن سوی آب». تا جایی که در ذهن دارم، در آن مطلب تورانی با شفقت خطاب به کسانی که جلای وطن می‌کنند، آورده بود: «شنیده‌ام که رفته‌ای بهار را میان مرزهای تازه جستجو کنی، بهار را چنین خیال کن که یافتی، جان بی‌قرار را چه می‌کنی؟». تا جایی که اطلاع دارم، تورانی نیز بعدها ترک وطن کرد.

چند سال بعد از آن، محمد کاظم کاظمی، شاعر افغان، شعری بسیار موثری سرود که به سرعت مشهور شد. او در «پیاده خواهم رفت» از فراق وطن می‌گفت و وعدهء بازگشت می‌داد:

شکسته بالی‌ام این‌جا شکست طاقت نیست
کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم‌، آ‌ن‌جاست‌

مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم‌
مگیر خرده‌، که آن پای دیگرم آن‌جاست‌

گمان می‌کنم مهم‌تر از یک پا، قسمت بزرگی از دل کاظمی در وطن مانده بود. اما تا جایی که مطلع‌ام کاظمی نیز به افغانستان بازنگشت و غربت را با تمام دردسرها تحمل کرد.

نه به تورانی می‌توانم ایرادی بگیرم، نه به کاظمی، حدس می‌زنم که آن‌ها در صورت بازگشت به وطن چه عاقبتی برسرشان می‌آمد. مادربزرگ پدری من در آرزوی دیدار پسرش فوت شد، اما من دیدم بر سر زندگی پسر دیگرش که بازگشت، چه آمد. خوب است که انسان‌ها همه قهرمان باشند تا بتوانند تنگنهء مشکلات را خرد کنند و در سیاهی‌، راه‌های تازه بگشایند. اما به راستی آیا می‌توان از همه توقع داشت که چنین کنند؟ بازگشتن یا ماندن برای خیلی از افراد ممکن است عواقب نه چندان آسانی داشته باشد.

بله می‌دانم. بسی از کسانی که رفتند در آن‌جا هم راهی نگشودند و نوری نتاباندند، ای بسا گروهی از رفتگان آب‌روی هم‌وطن‌ها را نیز بردند و یا گرفتار قانون شدند یا در صف مقرری ماهانه واریس گرفتند. اما آیا ما می‌توانیم که با این دردهای روی درد، کلاه‌مان را بالاتر بگذاریم؟ این دنیا خدایی ناظر بر امور آن دارد؛ چه بر دردها و چه بر مهاجرت‌ها.

در عمری که از خداوند گرفته‌ام، جوانان درخشان زیادی دیدم که پرپر شدند: یکی اعدام شد، یکی روی مین رفت، یکی معتاد شد، آن یکی افسردگی حاد گرفت، دیگری زندگی خانوادگی‌اش از پاشید و هکذا. تمام آن‌ها مقصر بودند؟ تمام آن‌ها بی‌جربزه بودند؟ چنین گمان نمی‌کنم. آن‌هایی که ماندند و ساختند و جذب شدند البته در ظاهر شاید کم‌تر مشکل داشته باشند، و خداوند به باطن‌ها آگاه است. شخصا تاکنون حاضر نشده‌ام برای زندگی چند روز در این دنیا چیزهایی بدهم و شکر می‌گزارم که شبیه بعضی افراد نشدم که تا گردن در باتلاقی هولناک فرورفتند.

***

فرانک خانه را ترک می‌کند؛ عکس از هادیبا ترک وطن دوستان و کسان‌ام بی‌گانه نیستم. افراد زیادی را چنین از دست دادم و تنهاتر شدم، از خواهرا‌ن‌ام گرفته از تا دوستان نزدیک‌ام. فقط یادی از آن‌ها مانده و چهار خطی که سالی ماهی یک‌بار پای یک برنامهء گفت‌وگوی اینترنتی مبادله می‌شود. هفتهء گذشته همسرم نیز کشور را ترک کرد، با دردی که می‌دانستم در سینه‌اش احساس می‌کند. تا دقایق آخر در رفتن شک داشت و می‌دانست چیزهایی زیادی را از دست خواهد داد، چون دیگران.

سال‌ها شاهد بودم که بارها سعی‌اش برای ساختن یک کار و زندگی آبرومند، به گل نشست. تا جایی که بخش بزرگی از خوشبینی معصومانه‌اش را از دست داد و یکی دوبار از فرط فشار بیمار نیز شد. شب‌ها هنوز کابوس‌هایی می‌دید که مربوط به دوران کودکی‌اش بود: او نیز مانند بعضی از ما از بگیر و ببندهای دههء شصت زخم‌های عمیقی خورده بود. روزی مادرش گفت «در روزگار عسرت و ناداری فرانک – که شش سال داشت و مامور نگهداری از خواهر کوچکش بود – آمد و گفت: مامان اشکالی نداره اگر پول نداریم، من می‌رم گل‌های یاس خونهء مامان بزرگ را به نخ می‌کشم و می‌فروشم تا پول درآریم». بعدها من دیدم که در بزرگی نیز چندین بار چنین کرد: از راه‌انداختن زیر زمینی برای انجام کارهای تولیدی‌های لباس تا ساختن شمع. هر بار اما با ناکامی تمام‌اش می‌کرد، تا جایی که به خود و قابلیت‌هایش شک کرد. این یکی از سخت‌ترین حالات آدمی‌زاد است: در عرضه و وجودش شک کند. یکی دوبار برای شرکت در کارشناسی ارشد بخت خود را آزمود؛ اما یک بارش ناظر جلسه آمد و کارش را مخدوش و نابود کرد، چون معتقد بود که تکنیک‌اش مورد قبول نیست.

با وجود همهء نحسی‌ها و بدی‌هایم، دوست دارم که اطرافیانم را به بهترشدن و راه‌حل جستن تشویق کنم. زمانی که خواست برای تسکین و سرگرمی زبانی یاد بگیرد، به فرانسه آموختن تشویق‌اش کردم. در خانه بود و گاه سفارش‌های خیاطی می‌گرفت. تعریف می‌کرد که یک مشتری دستمزد نداده و دیگری طعنه زده که خانه شما زیادی «پایین» است و رفت و آمد به آن دشوار. زمانی که به سرش افتاد که با فروش زیورآلات عروسی‌اش سفری به هند برود و از دنیای لباس بیش‌تر بیاموزد، یادمان آمد که فرانسه آموخته و فرانسه نیز مهد طراحی لباس است. مکاتبات و تحقیقات آغاز شد. بار اولی که کارهایش را برای دانشگاه معتبری فرستاد، تماس گرفتند تا در مصاحبه‌ای ناگهانی او را بسنجند. چند روز بعد خبر دادند که پذیرش تحصیلی صادر شده است. اما کارهای سفارتی این قدر به مشکل خورد که نتوانست برود. دمغ بود اما بخشی از اعتماد به نفس‌اش را بازیافت. متوجه شد که کارهای بهتری از شمع‌ساختن از دست‌اش بر می‌آید. سالی دیگر صبر و سعی کرد تا دوباره پذیرش بگیرد و عاقبت هفتهء گذشته گذاشت و رفت. گفت که دلش برای من تنگ می‌شود، گفتم که هر وقت چنین شد کار خوبی به یاد من بکند. می‌دانستم که با کار خوب آشناست: مدت‌ها به کودکان بی‌پدر و مادر و بزهکار درس نقاشی می‌داد و گاه در امور خیریه شرکت داشت.

می‌دانم در دنیا خیلی از کسان از او بیش‌تر مشقت کشیده‌اند: گرسنگی، بیماری و درد شوخی ندارد. جهان ما از این رنج‌ها آکنده است. خیلی از کسان نیز بیش‌تر از من غصه خورده‌اند؛ نمونه‌اش مادرانی که در این ماه‌ها انتظار بازگشت فرزند داشتند و در عوض جسد فرزند را تحویل گرفتند و به جای سرسلامتی تکذیب شنیدند. اما مشقت و غصه در هر سطحی تلخ است و اذیت می‌کند.

دلم را به این خوش می‌کنم که کسی در این دنیا به ما وعدهء آسودگی و خوشی نداده است. برای همین هنگامی که صدای سفیدشدن موهایم را می‌شنوم، شکر می‌کنم و زیر لب می‌گویم: لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.

پوسته ی پانوراما ساخته شده توسط Themocracy و آماده شده برای وردپرس فارسی توسط فرزاد ساغرچی

Creative Commons License
This work by Hadi Sabbagh is licensed under a
Creative Commons Attribution-Noncommercial-No Derivative Works 3.0 Unported License